جمعه 7 بهمن ماه سال 1390 ساعت 3:57 PM
آه! دلم! آه!

   

این روزا سرم به پروژه هام گرمه... ولی دلم بی تابه...پر از درده و پر از شوق...پر از ترس و پر از امید...این روزا دلم یه کبوتره که هر لحظه روی یه بومی می‌شینه و به یه چیزی نوک می‌زنه.


این روزا اگه بخوام با سرم اینجا بنویسم می‌شه ولی چیز خوبی از توش در نمیاد ولی با دلم نمی‌تونم چیزی بنویسم. یه فرصت کوتاه می‌خواهم تا یه لونه‌ی خوب برای کبوترم درست کنم و براش آب و دونه بریزم تا آروم و شاد برگرده اینجا.


فقط یه خواهشی ازتون دارم. من معمولا آدم پرتوقعی نیستم. هیچ وقت هم از خواننده‌های اینجا انتظار و توقعی نداشتم. هیچ وقت انتظار نداشتم کسی برام کامنت بذاره (چون کامنت گذاشتن برای خودمم خیلی سخته.) و البته همیشه با تک تک کامنتهاتون سر ذوق اومدم.


ولی حالا یه خواهشی ازتون دارم. حتی اگه تا حالا همیشه خاموش بودین یا همیشه روشن. اگر دوست نزدیکم هستین یا یکی که تا حالا اسمتون رو هم نشنیدم. میشه توی کامنتهای این نوشته برای بگین که چرا اینجا رو می‌خونین. چرا این نوشته ‌ها رو دوست دارین یا چرا دوستشون ندارین. چندوقته که اینجا رو می‌خونین؟ چه انتقادی دارین و چه پیشنهادی؟ ولی حتما یه ایمیل یا آدرس وبلاگ هم از خودتون به جا بذارین. هر چقدر که حوصله داشتین جواب بدین. حتی اگر حوصله نداشتین چیزی بنویسین فقط ایمیلتون رو بذارین.


اگر هم از گودر اینجا رو می خونین و کامنت گذاشتن براتون سخته جواب سوالهام رو بهم ایمیل بزنین: mastaane.m@gmail.com


ممنونتون می‌شم و برای کسانی که این لطف رو بهم بکنن به زودی یک سورپرایز هم خواهم داشت!

 

نویسنده : مستانه


جمعه 7 بهمن ماه سال 1390 ساعت 08:14 AM
گذشت...

 

هفته ی خوبی نبود هفته ای که گذشت... خدا رو شکر که گذشت...

نویسنده : مستانه


جمعه 7 بهمن ماه سال 1390 ساعت 08:03 AM
شهر کوچک

 

اون شهر کوچیک چسبیده به اصفهان رو خیلی دوست داشتم. همیشه برام پر از حسهای خوب بود. حتی اون روزی که همه سیاه‌پوش بودن و گریه می‌کردن و من همراه بچه‌ها توی اتاق بی‌خبر از همه‌جا سرمون به بازی خودمون گرم بود.

حالا اما اون شهر کوچیک بزرگتر شده. من بزرگتر شدم. اون بچه‌ها بزرگتر شدن و آدم‌های سیاه‌پوش پا به سن گذاشتن. حالا اما اون شهر برای من به جز حسهای خوب، حسهای تلخ هم به همراه داره.

درد کشیدن پسرعمو که همسن و سال منه. خم شدن پشت عمو. پدربزرگی که مجبوره با لمس کردن در و دیوار راهش رو پیدا کنه و ...


اما حقیقت اینه که هنوز هم این شهر کوچیک چسبیده به اصفهان رو خیلی دوست دارم. شهری که توش پر از آدمهاییه که دوستشون دارم و دوستم دارن. حقیقت اینه که با وجود تمام تلخیها، با وجود تمام دلتنگیم برای متین و با وجود دردهای گاه و بی‌گاهم، این سفر چند روزه برام پر بوده از حس خوب دوست داشتن...

نویسنده : متین