* خیلی دلم میخواد توی این چند روز یه سفر دو سه روزه یا حتی اگه نشد، یک روزه بریم. دلم یه جای کشفنشده میخواد. خیلی دلم میخواد یکی دو شب رو توی یه خونهی کاهگلی توی یه روستای کوچیک و سرسبز بگذرونم و شب با صدای رودخونه آروم بگیرم و صبح با صدای پرندهها هیجانزده از خواب بیدار شم.
البته میدونم شرایطم اونم توی این روزای سرد، یک کم زیادی رویاییه. ولی آدمه دیگه. با رویاها و خیالبافیهاش زنده است.
احیاناً یه همچین جایی رو سراغ ندارین؟

* دیشب توی یه مراسم سورپرایز شرکت داشتیم! گلدونه خانوم میخواست آقا وحید رو به مناسبت تولدش سورپرایز کنه و من و متین و چهارتا زوج دیگه که از دوستای دبیرستان آقا وحید بودن، ادوات سورپرایز بودیم!
آشنایی با دوستای متین و خانومهاشون واقعا خوشایند بود و به ما خیلی خوش گذشت. ولی نمیدونم به خونوادهی آقا وحید که ساعت دوازده و نیم شب بالاخره تونستن برگردن خونه و با اون همه ظرف نشسته روبرو شن، چی گذشته!
خلاصه من از همین تریبون رسماً از گلدونهی عزیز، آقا وحید و و خانوادهی محترمشون تشکر میکنم.






