آموزش لاغری در ۱۰ دقیقه آموزش لاغری در ۱۰ دقیقه
ده دقیقه نرمش = کاهش تضمینی وزن
آسان و سریع‌! فقط 3750 تومان !!!
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 دی 1386 ساعت 09:54
همیشه دلیل ساده ای وجود دارد!

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می‌سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می‌میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...


دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دو شاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

نویسنده : متین موضوع : از دیگران ...


یکشنبه 16 دی 1386 ساعت 08:47
در جستجوی ...

از خونه تا جایی که سوار سرویس شرکت می‌شم، چهارصد و پنجاه و سه قدم بیشتر نیست. اما توی این سرما و برف همین چند قدم هم خیلی طولانی به نظر می‌آد. توی صد قدم اول هر چند قدمی که می‌رم بر می‌گردم ببینم ماشین هست یا نه؟ خبری نیست. تاکسی ها همه پُرند و از بقیه ماشینا هم توقعی نمی‌شه داشت.

بعد از صد قدم دیگه بی خیال می‌شم ولی با خودم فکر می کنم باید یه نقشه ای بکشم. باید یه جورایی از راه‌های عشقولانه و محبت آمیز متین رو - زبونم لال، زبونم لال - خر کنم، تا یه پرایدی پی‌کیی، چیزی برام بخره.
خداییش توقع زیادیه؟
آقای باقری، همکارم با سمندش از جلوم رد می شه، یه نگاهی می‌ندازه و راهش رو می‌کشه و می‌ره ...

هندزفری موبایل رو می‌ذارم توی گوشم و غرق می‌شم توی افکارم:

"بعضی از رابطه ها اونقدر تلخند که زهرش تا ابد باقی می‌مونه و هرچند هم که برای فراموش کردنش تلاش کنی، باز یک جوری یک جایی سر باز می‌کنه.
رابطه‌ای که ازش حرف می‌زنم یه رابطه ی دو نفره و عشقولانه نبود، بلکه یه رابطه‌ی جمعی و دوستانه بود.

دیروز یک نفر با آی دی سورنا اومد و باهام حرف زد. داشت دنبال بچه‌ها می‌گشت. دنبال اون جمع دوستانه.

سه چهار سال پیش بود که باهاشون آشنا شدم. قبل از اینکه وارد جمعشون بشم خیلی شک داشتم، خیلی دودوتا چهارتا  کردم. اما به این نتیجه رسیدم که اگه نَرَم یه عمر حسرت چیزی رو می‌خورم که نمی‌دونم چی بوده. دوستای خوبی بودن. باهم جلسات مطالعاتی و بحث و ... داشتیم. کوه و جنگل و ... می‌رفتیم.

می‌گفتن دنبال حقیقتیم، راست می‌گفتن. اما فکر کنم از مسیر اشتباهی می‌رفتن.

کم کم روابط کم و کمتر شد، یکی رفت سربازی، یکی ازدواج کرد و رفت شهرستان، یکی رفت دنبال کار، آدمهای جمع تغییر کردن، آدمهای جدیدی اضافه شدن و ...

من دیگه حس خوبی از بودن با بچه‌ها نداشتم و کم کم خودم رو کشیدم کنار.

آخرین کسی که آخرین بار دیدم، آقای دکتر بود. اون روز آخر حال بدی داشت، مست بود یا منگ نمی‌دونم. چی خورده بود یا کشیده بود نفهمیدم.

دیگه بعد از اون کلاً بی‌خیال شدم. ولی تلخی نابود شدن آدمهایی که از نزدیک می‌شناختمشون و خیلی‌هاشون رو دوست داشتم، تا ابد باقی می‌مونه.

سورنا دنبال بچه‌ها می‌گشت. کمکی بهش نکردم. نتونستم بهش اعتماد کنم. شاید یکی از خودشون بود. شاید هم یک قربانی دیگه. گاهی ازشون طرفداری می‌کرد و گاهی پشت سرشون صفحه می‌ذاشت.‌"

سرویس منتظره. مجبورم پنجاه و سه قدم آخر رو بدوم تا توی این برف جا نمونم.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 15 دی 1386 ساعت 08:52
یک عاشقانه آرام

این مِه، این مِه سفید و غلیظ، من رو وادار می‌کنه یه بار دیگه "یک عاشقانه‌ی آرام" رو بردارم و دو سه صفحه‌ی اولش رو بخونم.

*

بانوی گل به گونه انداخته، با لهجه‌ی شیرینش گفت: باید تخیل کنیم که در مه راه می‌رویم. در مهی بسیار فشرده و سپید. تمام عمر در مه. در کنار هم، من و تو، مه را می‌پیماییم آرام و به زمزمه با هم سخن می‌گوییم.
در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید...
... مه اگر آن‌گونه که من تخیل می‌کنم باشد، دیگر از نگاه‌های چرکین، قلب‌های کدر، و رفتارهایی که آنها را رذیلانه می‌نامیم، گله مند نخوایم شد...
مرد بی آنکه نگاه از  رودخانه و قلاب و موج برگیرد گفت: حرف تو اینست که برای دلنشین ساختن زندگی، باید با واقعیت‌ها قطع ارتباط کنیم. اینطور نیست؟
- مه یک پدیده‌ی کاملاً واقعی‌ست، دوستِ من!
- تو از مه واقعی حرف نمی‌زنی دختر! تو نمی‌گویی:" بیا در مه زندگی کنیم، آن‌طور که چوپان‌های کندوان در مه زندگی می‌کنند". تو از تصور مه سخن می‌گویی، و این مه خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوس مه به باران رویا نمی‌شود رسید چه رسد به بلور شفاف واقعیت. وهم مه، سراسر روزمان را شب خواهد کرد، و در شب مه‌آلود ستاره‌هایمان را نخواهیم دید. مه البته گاه خوب بوده و خواهد بود: شعر، لطیف، عطرآگین، خیال‌انگیز: " آنگاه که من، کنار پل، ایستاده بودم، در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب، به انتظار تو، و تو در درون مه پیدا شدی، مه را شکافتی و پیش آمدی، و با چشمان سیاهِ سیاهت دمادم واقعی‌تر شدی، تا زمانی که من واقعیت گلگون گونه‌های گل انداخته‌ام را بوییدم، آن‌گونه که تو، گلهای نرگس مرا بوییدی، و از اینکه به انتظارت ایستاده‌ام با گونه‌های گلگون تشکر کردی، و با هم، دوان، در درون مه به خانه رفتیم". آنگونه گاه، نه همه گاه.

*

کتابی که به جرات می‌تونم بگم همراه با مجموعه‌ی "آتش بدون دود" مهمترین و زیباترین و لطیف‌ترین کتابهای زندگی من بودند. کتابهایی با آسمونی‌ترین نوع عشق‌های زمینی...
کتابهایی که ناخودآگاه در ساخته شدن چهارچوب افکار و زندگی من تاثیر زیادی داشتن و من حالا به این ساختمان افتخار می‌کنم.

و کاش "نادر ابراهیمی" این نویسنده‌ی عزیز و دوست‌داشتنی به زودی سلامتیش رو به دست بیاره.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 14 دی 1386 ساعت 11:13
زیراب

مهشید یکی از همکارامه که با اینکه دو ساله با هم همکاریم و سر یک سفره می­شینیم و از نون و نمک هم می­خوریم، اما هنوز نمی­تونم عنوان دوست رو بهش بدم. چون از همون روزای اولی که اومد اینجا با همه تلاشی که کرد نتونست ذات زیرآب زنش رو پنهان کنه.

سعیده هم یکی از همکارامون بود که رابطه­ی زیادی با ما نداشت ولی رابطه اش با مهشید خیلی خوب بود و ظاهراً با هم دوستای صمیمی بودند. سعیده بعد از اینکه ازدواج کرد به دلیل شرایط خونوادگی و کاری همسرش اصرار داشت استعفا بده و به محل کار همسرش بره. اما به خاطر تعهدی که به شرکت داشت، شرکت استعفاش رو قبول نمی­کرد. تا اینکه یک روز سعیده که از این وضعیت خسته شده بود، خطر رو به جون خرید و بار و بنه­اش رو جمع کرد و بدون اینکه هیچ اثر و نشونی از خودش بذاره، گذاشت و رفت.

شرکت خیلی دنبالش گشت. با همه­ی نشونی­ها و شماره­هایی که از سعیده داشت تماس گرفت ولی انگار سعیده آب شده بود و رفته بود توی زمین. البته سعیده قبل از رفتنش درلفافه یه چیزایی به مهشید گفته بود. ولی مهشیدم از اینکه کجاست و در چه حالیه، خبر نداشت.

چند روز پیش یکی از بچه­ها، خیلی اتفاقی یک شماره تلفن از سعیده پیدا می­کنه و به هوای اینکه مهشید از این که از حال و روز دوستش باخبر باشه خوشحال می­شه، شماره رو می ده به مهشید.

اما فکر می­کنین مهشید چی کار می­کنه؟ شماره رو صاف می­بره می ذاره کف دست رئیس بزرگه. حالا احتمالاً سعیده رو پیدا می­کنن و یک جریمه نقدی ازش می­گیرن. ولی من هنوز نفهمیدم این وسط چی به مهشید می­رسه و این کارش جز خود­­شیرینی پیش رئیس بزرگه چه معنی می­تونه داشته باشه.

دیروز وقتی سر ناهار مهشید رفت و برای دوست تازه­اش صندلی آورد، احساس کردم حالم داره بهم می­خوره

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 14 دی 1386 ساعت 11:13
بازیگران

فکر کنم بد نباشه همین اول با بعضی از کسایی که تو این وبلاگ زیاد ازشون حرف زده می شه آشناتون کنم.

مستانه : خودم، ۲۵ ساله، لیسانس، کارمند یک شرکت خصوصی، در حال حاضر با مامان و بابام زندگی می کنم

متین : همسرم، ۲۷ ساله، لیسانس، کارمند همون شرکت خصوصی، فعلاً خیلی خوب و مهربون و دوست داشتنی

طوطیا: یک دوست که نقش زیادی توی زندگی ما بازی می کنه، ۲۷ ساله، مشغول به تحصیل در مقطع دبیرستان ، خانه دار، یک کم حساس

مامان خانومی: ۴۸ ساله،‌کارمند، لیسانس، کمی تا قسمتی خشن و غیرمنطقی

بابا جونی:۵۲ ساله، فوق لیسانس، کارمند، خیلی مهربون و دوست داشتنی

مریم : خواهرم،۲۰ ساله، دانشجو

رئیس کوچیکه: رئیس بخش ما، ۲۷ ساله، دکترا

خانم منشی: ۲۶ ساله، دیپلم

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 >>