معجزه‌ای در افزایش قد معجزه‌ای در افزایش قد
روشهای ویژه چگونگی افزایش واقعی قد از ۵ تا ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ هفته
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 بهمن 1386 ساعت 14:23
مهر رضا

از دیروز عصر کامپیوترم توی شرکت مریض شده بود و هی وسط کار سکته می‌کرد. صبح تا روشنش کردم، حتی قبل از اینکه وبلاگم رو باز کنم، فایلها و گزارش‌هایی رو که باید روش کار می‌کردم کپی کردم روی کول دیسک، اما هنوز کپی کردنش تموم نشده بود که کامپیوتر بیچاره آخرین سکته رو هم زد و عمرش رو داد به شما.

خوشبختانه یا متاسفانه اون گزارشی که در حال حاضر باید روی اون کار کنم کپی شده و من از کار بیکار نشدم.

اما بدون اینکه به روی خودم بیارم به رئیس کوچیکه گفتم من فعلاً نمی‌تونم کار کنم و بعد از اینکه کامپیوتر رو سپردم دست آقای شکیبا، مسئول اِسقاط و بهش سفارش کردم که تا من برمی‌گردم یه کامپیوتر نو روی میزم باشه، از شرکت زدم بیرون و رفتم دنبال کارای وام مهر رضا.

البته امیدی چندانی به درست شدن این وام نداشتم. چون از روز اول هربار که رفتم بانک یه مشکلی پیش اومد. یه روز مسئولش نبود. یه روز مسئولش بود، سیبا قطع بود. یه روز مسئولش بود، سیبا هم قطع نبود ولی انقدر شلوغ بود که هیچ کس به من توجه نمی کرد و ...
تا اینکه بالاخره یه روز رفتم بانک و همه چیز درست بود و ضامن هم همراهم بود و همه‌ی مدارک رو هم کپی کرده بودم و فرمها رو که پر کردیم و همه چیز که درست شد، آقای بانکی گفت خوب پس سند خونه تون کو؟

ای بابا. سند خونه؟ اونم واسه یه میلیون ناقابل؟

گفت فردا که سند رو بیارین چهل و هشت ساعت بعد پول تو حسابته. بازم گفتم چشم.

فرداش سند رو بردم و آقای بانکی کاغذش رو یه نگاهی کرد و گفت اینجا نوشته حداکثر تا یه ماه بعد بهتون وام بدیم، حالا ما لطف می‌کنیم و یک کمی هم زودتر می‌دیم. بیست و هشت روز دیگه تشریف بیارین.

منم که از این همه لطف و محبت آقای بانکی شگفت زده بودم، به جای اینکه عصبانی بشم و بگم شما دیروز گفتین چهل و هشت ساعت، یه لبخند زدم و گفتم چشم، هرچی شما بگین.

خلاصه دیروز بالاخره بیست و هشت روز شد و رفتم بانک به این امید که با دست پر می‌گردم، ولی آقای بانکی تا من رو دید گفت ببخشید من باید برم جایی، شما فردا تشریف بیارین.

بازم گفتم چشم و امروز با ناامیدی کامل دوباره تشریف فرما شدم و بعد از دو سه ساعت معطلی تونستم یه میلیون وام بگیرم که البته چهل تومنش بابت زحمات طاقت فرسای آقای بانکی از روش برداشته شده بود.

از بانک که برگشتم اومدم توی یکی از اتاقها که کامپیوتر خالی داشت نشستم و روی گزارشم کار می‌کنم. رئیس کوچیکه هم مرتب به یه بهانه‌ای به هم سر می‌زنه و یه چیزی می‌گه و می‌ره.

فکر کنم می‌ترسه خوابم ببره. آخه اینجا هم خیلی گرم و آرومه و هم از متین خبری نیست که با شیطنتهاش خواب رو از چشم من بگیره .

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...