اطلاعات مشاغل پردرآمد اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 12 اسفند 1386 ساعت 13:52
دعوا

صبح از در خونه که رفتم بیرون دیدم دو نفر افتادن به جون هم. یکیشون به اون یکی فحش می‌داد و به طرف می گفت چرا فحش می‌دی؟

نمی‌دونم سر چی دعواشون شده بود. اما بدجوری داشتن همدیگه رو می‌زدن. دو سه نفر ریختن از هم جداشون کنن.

من فرار کردم. نه اینکه فکر کنین ترسیده بودم، نه. فقط نگران بودم که از سرویس جا نمونم.

 

*   *   *

 

می‌رم توی اتاق خانوم منشی یه شماره تلفن ازش بپرسم. داره تلفنی حرف می‌زنه: " قربونت برم پس بالاخره باهاش حرف زدی... خیلی خوشحال شدم عزیزم..."

کنجکاو می‌شم. می‌رم دفتر تلفن رو از روی میزش بر می‌دارم و الکی باهاش ور می‌رم. گوشم به تلفنه: "عزیزم برنامه‌ی فردات چیه؟...پس بهم خبر بده فدات شم...خیلی احمقی...اگه یک کلمه‌ی دیگه حرف بزنی..." گوشی رو محکم می کوبه روی تلفن.

زود دفتر تلفن رو می‌ذارم سرجاش و از اتاق می رم بیرون.

 

*   *   *

 

توی ناهارخوری نشستیم و مثل همیشه بحثهای خاله زنکی داغه. حرف از ناموس و کبودی زیر چشم و دیه است. نمی‌فهمم چی می‌گن. ولی ظاهراً بقیه از موضوع خبر دارن.

از خانوم منشی می‌پرسم چه خبر شده؟ می‌گه صبح قبل از اینکه بیای، اینجا معرکه‌ای بود.

" آقای شکیبا مدتیه که با آقای آبدارچی سر لج افتاده و اذیتش می‌کنه. امروز صبح دوباره سر پر کردن یه فرم ناقابل به آقای آبدارچی گیر می‌ده و آقای آبدارچی هم می‌گه وظیفه‌ی من نیست و کاری رو که می‌خواسته انجام نمی‌ده.

آقای شکیبا هم شروع می‌کنه به بد و بیراه گفتن. اما آقای آبدارچی محلش نمی‌ذاره. آقای شکیبا هم بیشتر لجش می‌گیره و یه فحش ناموسی می‌ده. آقای آبدارچی تحملش تموم می‌شه و یقه‌اش رو می‌چسبه. البته تنها کاری که آقای آبدارچی می‌کنه، کندن دکمه‌ی لباس شکیبا بوده ولی به جاش یه مشت می‌خوره و پای چشمش بدجوری کبود می‌شه.

آقای شکیبا که اوضاع رو اینطوری می‌بینه زود صحنه رو ترک می‌کنه و متواری می‌شه.

آقای آبدارچی هم به توصیه‌ی بچه‌ها می‌ره بیمارستان که یه گواهی بگیره و بتونه دیه‌ی چشمش رو بگیره."

 

*   *   *

 

تحقیقات علمی نشون داده روز سیزدهم و چهاردهم ماه قمری به دلیل تاثیر ماه روی اعصاب، آدمها حساس‌تر و زودرنج‌تر می‌شن.

یادم باشه امروز یه نگاهی به تقویم بندازم.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 10 اسفند 1386 ساعت 10:42
دفتر خاطرات

زمان: دی ماه 67 – اول دبستان

 

دیروز زنگ تفریح به منیره گفتم می‌خوام برای خودم دفتر خاطرات درست کنم. منیره نمی‌دونست دفتر خاطرات چیه. همه‌ی چیزایی رو که خاله راضیه برام گفته بود، بهش گفتم. خوشش اومد. گفتم منم می‌خوام برای خودم دفتر خاطرات درست کنم.

بهش گفتم ما که هنوز تا "سین" بیشتر نخوندیم. چه جوری می‌خوای بنویسی؟

گفت خودت چه جوری می‌خوای بنویسی؟

بهش گفتم من همه چیز رو بلدم. اون موقع که بمبارون بود، یه خانوم معلم میومد توی تلویزیون و به بچه‌ها درس می‌داد. منم خوندن و نوشتن رو از اون خانومه یاد گرفتم.

فکر کنم منیره حسودیش شد. چون باهام قهر کرد.

 

عصری وقتی رسیدم خونه، دلم می‌خواست زودتر دفتر خاطرات درست کنم. مامان توی آشپزخونه داشت غذا درست می‌کرد. بهش گفتم مامان من یه دفتر می‌خوام. گفت از توی کشو بردار.

خوب شد بابا خونه نیست. اگه بود می‌پرسید دفتر رو برای چی می‌خوام. خاله راضیه گفته دفتر خاطرات باید یواشکی باشه.

توی کشو پر از دفتر و مداده. یه دفتر صدبرگ برداشتم. مداد خودم هنوز بلنده ولی یه مداد هم برداشتم که مال دفتر خاطراتم باشه.

 

دیشب دفترم رو جلد کردم. روی صفحه‌ی اولش نوشتم "دفتر خاطرات مستانه* ".

 

الان مامان رفته مدرسه و مامان‌بزرگ رفته نون بخره. خاله راضیه گفته وقتی توی دفتر خاطرات می‌نویسی هیچ کس نباید ببینه. مریم داره با عروسکش بازی می‌کنه. فکر نکنم اگه مریم ببینه عیبی داشته باشه. چون مریم بلد نیست بخونه. حالا عصری از خاله راضیه می‌پرسم.

 

فکر کنم دل منیره رو شکسته باشم. ظهر که رفتم مدرسه بهش می‌گم فردا یه دفتر با خودش بیاره که براش دفتر خاطرات درست کنیم. بهش می‌گم هرچیزی رو که بلد نبود بنویسه من براش می‌نویسم.

 

خاله راضیه می‌گفت توی دفتر خاطرات اتفاقهای مهم رو می‌نویسن.

هفته‌ی پیش یه اتفاق مهم برای من افتاد:

" وقتی خانوم ناظم داشت با خانوم سعیدی حرف می‌زد، اسم مستانه رو شنیدم. رفتم پشت در کلاس وایسادم ببینم چی دارن درباره‌م می‌گن. خانم ناظم گفت نمره ثلث اول رو براش رد کنیم؟ خانوم سعیدی گفت نه. مستانه مستمع آزادِ **.

نمی‌دونستم مستمع آزاد یعنی چی ولی خیلی ناراحت شدم. آخه فاطمه که مستمع آزاده هر وقت دلش می‌خواد میاد سر کلاس و هروقت دلش نمی‌خواد نمیاد. تازه ثلث اول امتحان ریاضی نداد ولی خانوم هیچی بهش نگفت. تازه بعضی وقتها خانوم سعیدی مشقهاش رو صحیح نمی‌کنه.

من دلم نمی‌خواست مستمع آزاد باشم.

فرداش وقتی خانوم سعیدی دیکته گفت همه رو غلط نوشتم. مثلاً سیب رو نوشتم صیب، اردک رو نوشتم ادک.

نمره‌ام شد شونزده و نیم. خانوم وقتی ورقه‌ها رو داد گفت باید ماماناتون امضاش کنن.

گریه‌ام گرفت. دلم نمی‌خواست مامانم ببینه من شونزده و نیم شدم.

خانوم اومد بهم گفت چی شده؟ چرا انقدر غلط نوشتی؟ گفت ما هنوز صاد رو درس ندادیم اونوقت تو سیب رو با صاد نوشتی؟

گفتم مخصوصاً این طوری نوشتم. چون من مستمع آزادم. مثل فاطمه. اول یه ذره خندید. بعد عصبانی شد. گفت کی این رو بهت گفته.

اگه می‌گفتم پشت در گوش وایسادم بیشتر عصبانی می‌شد. گفتم خودم فهمیدم.

گفت مستانه جان وضعیت تو با فاطمه فرق می‌کنه. فاطمه سال دیگه دوباره میاد سر کلاس اول می‌شینه. ولی تو می‌ری کلاس دوم. فقط سال دیگه دوباره میای و امتحانهای کلاس اول رو می‌دی.

نفهمیدم چرا این طوریه. ولی از اینکه مثل فاطمه نبودم خوشحال شدم.

به خانوم گفتم خانوم قول می‌دم دیگه نمره‌ام کم نشه. می‌شه این دیکته‌ام رو مامانم امضا نکنه؟ خانوم خندید و گفت به شرط اینکه قول بدی.

قول دادم."

 


* این دفتر خاطرات از اول دبستان تا اواسط دانشگاه همراه من بود و خاطرات تلخ و شیرین و کوچیک و بزرگم رو توی خودش ثبت می‌کرد. اگه دوست داشته باشین گاه گاهی یکی دو ورق از اون رو اینجا می‌ذارم. نظرتون جداً برام مهمه.

غلط‌های دیکته‌ای رو که توی دفتر خاطراتم داشتم اینجا درست کردم. اما سعی کردم نثرش رو تغییر ندم.

 ** مستمع آزاد یعنی شنونده آزاد. اونوقتها به بچه‌هایی که به هر دلیلی توی مدرسه ثبت نام نمی‌شدن ولی از کلاسها استفاده می‌کردن گفته می‌شد. من متولد نیمه دوم بودم و مدرسه نمی تونست قانونا من رو ثبت نام کنه. ولی به اصرار مامان و بابا راضی شده بود که به صورت مستمع آزاد سر کلاس برم.

نویسنده : مستانه موضوع : برگی از دفتر خاطرات ...


چهارشنبه 8 اسفند 1386 ساعت 12:46
ذهن‌زدگی

 

ذهن‌زدگی یه بیماریه. یه بیماری که مسری نیست، اما همه‌ی ما کم و بیش بهش دچاریم.

یه بیماری که اونقدر شایعه که دیگه هیچ کس بیماری محسوبش نمی‌کنه .

اگه بخوام توی یه جمله این بیماری رو تعریف کنم می‌گم به فرمانروایی ذهن بر روح و روان انسان، ذهن‌زدگی گفته می‌شه.

حقیقت اینه که اون چیزی که باید توی وجود هر انسان فرمانروایی کنه، روحشه. ذهن فقط یه ابزاره. یه ابزار برای اینکه به رشد و تکامل روح کمک کنه.

از ذهن هم باید مثل دست و پا استفاده کرد. همون‌طور که فقط موقعی که می‌خوایم راه بریم پامون رو حرکت می‌دیم و در بقیه‌ی مواقع، مثلاً‌ وقتی که می‌نشینیم پا دیگه پا نباید حرکتی داشته باشه،‌ ذهن هم فقط باید در صورت نیاز بهش به کار بیفته و در بقیه‌ی مواقع آروم باشه.

اما بیشتر اوقات ذهن،‌ این ابزار پیچیده تبدیل می‌شه به یه فرمانروا و همه چیز رو تحت سلطه‌ی خودش می‌گیره و همه‌ی انرژی انسان رو صرف خودش می‌کنه.

اون موقع است که این بیماری خودش رو نشون می‌ده. این بیماری خیلی آروم و بی‌سروصدا آدم رو مبتلا می‌‌کنه. برای همین تشخیص به موقع اون و پیشگیری از اون کار ساده‌ای نیست. اما علائم و عوارض آشکار و پنهان زیادی داره.

آدم گاهی به خودش میاد و می‌بینه مدتهاست فقط توی ذهنش و با افکارش زندگی کرده. مدتهاست که جای معنویات توی زندگیش خالیه.

ذهن یه قدرت تصویر سازه. برای همه چیز تصویرسازی می‌کنه. برای همین از چیزهایی که نمی‌تونه تصویری ازشون بسازه فرار می‌کنه.

آدم ذهن‌زده به تدریج ارتباطش رو با مسائل معنوی از دست می‌ده چون ذهن از این مسائل فرار می‌کنه.

آدم ذهن زده دچار خستگیهای روحی می‌شه. بدون اینکه بدونه دلیلش چیه.

آدم ذهن‌زده‌ کمتر با حسهاش ارتباط برقرار می‌کنه. کمتر میبینه. کمتر میشنوه.

آدم ذهن زده از لطافت بارون،‌ از صدای پرنده‌ها،‌ از زیبایی گلها لذتی نمی‌بره.

آدم ذهن زده،‌ نشونه‌ها رو نمی‌بینه و قدرت شهودش از کار می‌افته.

...

درمان این بیماری ساده نیست. اما ممکنه.

راه‌حلش اول از همه اینه که ذهن شناخته بشه و بین ذهن و دل و روح تفکیک حاصل بشه.

این شناخت اولین قدمه ولی قدم خیلی بزرگیه.

قدم بعدی انجام تمرینهاییه که توی این تمرینها انسان انرژی خودش رو از ذهن خارج می‌کنه و صرف بخش‌های دیگه‌ی وجودش می‌کنه.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 2 اسفند 1386 ساعت 15:38
کنکور

 

از تاکسی پیاده می‌شم و همون‌طور که لابه‌لای خرده‌ریزهای توی کیفم دنبال پنجاه تومنی می‌گردم، می‌پرسم: "چقدر بدم خدمتتون؟"

می‌گه: "قابلی نداره خانوم. به جاش برای دوستم دعا کنین."

قیافه‌ی غم‌انگیزی به خودم می‌گیرم و می‌گم : "خدا شفاشون بده."

لبخند می‌زنه: " دوستم الان کنکور داره. دعا کنین قبول شه."

نیشم تا بناگوش باز می‌شه: " محتاجیم به دعا."

اسم کنکور که میاد دلم می‌گیره. از اینکه بیست و پنج سال از خدا عمر گرفتم و هنوز نتونستم یه فوق‌لیسانس ناقابل بگیرم غصه‌ام می‌گیره.

وقتی به این فکر می‌کنم که مریم – خواهرم – وقتی من کلاس چهارم بودم، تازه رفت مدرسه و وقتی من دبیرستانی شدم، تازه رفت راهنمایی، اون وقت ممکنه امسال فوق‌لیسانس قبول شه در حالی‌که من هنوز سر جام وایسادم، یه جوری می‌شم.

البته خودم می‌دونم که زیاد هم تقصیری ندارم. دو سال پیش که کنکور دادم رتبه‌ام بد نبود. اما طرح آ.ت.ت که اون موقع مد شده بود، باعث شد قبول نشم. خیلیا با رتبه‌ی بدتر از من به خاطر نمره‌ی آ.ت.ت قبول شدن و احتمالا الان مدرکشون رو هم گرفتن.

پارسال درس نخوندم. چون می‌دونستم فوق قبول شدنم فقط می‌شه یه مانع دیگه که برای رسیدن به متین جلوی روم قرار می‌گیره.

امسال قصد داشتم بخونم. حتی می‌خواستم از بعد از عید شروع کنم. اما شش ماه اول سال همش به درگیریهای فکری و ذهنی گذشت و بعد از عقدمون هم دیگه فرصت اونقدر نبود که با روزی دو سه ساعت درس خوندن در روز، بتونم کنکور قبول شم.

ولی من از همین‌جا به خودم و متین و شماها قول می‌دم که سال دیگه توی دانشگاه تهران یا علم و صنعت، حتما هم روزانه، قبول بشم.

چیه؟ چرا این طوری نگاه می‌کنی؟ خیال می‌کنی نمی‌تونم؟

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3