زندگی بعضی وقتها بدجوری من رو می ترسونه. وقتی به دور و برم نگاه می کنم و عمق خوشبختی که درونش فرو رفتم رو میبینم تمام وجودم از آرامش و شادی سرشار میشه و از ناتوانیم برای شکر این همه نعمت تاسف میخورم ولی ته تهش دلم میلرزه. از اینکه این خوشبختی یه روزی دستخوش تغییر بشه.
هر وقت که مشکل و نگرانی برام پیش میاد، کافی که یه لحظه، فقط یه لحظه روم رو برگردونم به سمت خدا و از خدا کمک بخوام. یهو میبینم سیل نعمت به سمتم جاری میشه و دوباره آرامش رو به زندگیم برمیگردونه. و این یه ذره من رو میترسونه.
نمیدونم یادتونه یا نه؟ ولی من خوب یادمه. توی دینی دبیرستان یه درسی داشتیم که راجع به سنتهای الهی توضیح داده بود. یکی از این سنتها، سنت استدراج بود و معنیش این بود خدا برای اینکه بعضی از بندههاش رو امتحان کنهُ، اول اونا رو در لذت و نعمت غرق میکنه و بعد یهو همه چیز رو ازشون میگیره.
یه حدیثم از پیامبر نوشته بود که اگه دیدین دارین گناه میکنین ولی خدا نعمت رو ازتون نمیگیره بدونین که این نعمتها پیشزمینهی عذابه.
خدای مهربونم، خوب این حرفها من رو میترسونه. به خدا من همهی سعیم رو میکنم که بندهی خوبی برات باشم ولی خیلی وقتها نمیشه!
خدا جونم، بیا و در حقم خوبی کن و به جای اینکه خدای نکرده، زبونم لال عذابم بدی، کمکم کن که اونی باشم و اونی بشم که تو دوست داری.
حالا که اینا رو نوشتم دوست دارم یه چیز دیگه رو هم بگم. میشه؟
متین بزرگترین خوشبختیه زندگیه منه. متین خیلی خوبه و برای من بهترینه. متین خیلی بهتر از اونیه که من قبل از عقدم تصور میکردم و خیلی خیلی متفاوت با اون چیزی که یه روزی توی تصورم از مرد زندگیم داشتم.
متین یه تکیه گاه محکمه که استقلال و آزادی من براش محترمه.
متین یه آدم منطقیه که احساسات من رو خیلی خوب درک میکنه.
متین یه دوست بینظیره که آدم در کنارش همهی غم و غصهاش رو فراموش میکنه.
متین یه مردِ که کودک درونش رو زنده نگه داشته.
متین مهربونه، صبوره، خوش اخلاقه، دست و دلبازه، زرنگ و باعرضه است و ...
من و متین یه قانون خیلی قشنگ برای زندگیمون داریم. طبق این قانون هر شبی که من و متین پیش همیم قبل از خواب باید چهارتا کار انجام بدیم.
اولیش قصهی شبه! قصهی شب رو یکی از از دو طرف برای اون یکی تعریف میکنه. این قصه میتونه از اتفاقهایی که توی روز افتاده شکل بگیره و یا کاملاً ذهنی و تخیلی باشه. معمولاً چیزای قشنگ و جالبی از توی این قصهها درمیاد. شاید یه بخش داستان کوتاه اضافه کردم و بعضی از این قصهها رو اینجا نوشتم.
دومیش شعر شبه! شعر میتونه کوتاه یا بلند، نو یا کهنه و از شعرای جدید و قدیم باشه.
سومیش بازی شبه! این بازی طبق توافق طرفین انتخاب میشه و هرچیزی میتونه باشه. از نونبیارکبابببر و گرگمبههوا گرفته، تا عشق بازی!
و آخریش دعای شبه! که طبق قانون نباید یه دعای کلی و کلیشهای و مبهم باشه.
و امشب دعا می کنم که همهی شما عشق حقیقی و خوشبختی واقعی رو تجربه کنید و برای خودم دعا میکنم که بتونم از عشقم به متین طنابی بسازم برای رسیدن به عشق آسمانی.
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




