دیروز بالاخره مریم از مکه برگشت. سفیدِ سفید. پاکِ پاک. سبکِ سبک و مهمتر از همه شادِ شاد. ![]()
من مریم رو خیلی دوست دارم. خیلی فراتر از رابطهی خواهری. به نظرم آدم خاص و دوستداشتنیه. البته هیچ کدوم از اینا معنیش این نیست که مثل همهی خواهرا سر به سر هم نمیذاریم، دعوا نمیکنیم و تو سر و کلهی هم نمیزنیم.![]()
قراره امروز من و متین هم برای حج عمره ثبتنام کنیم. تا ببینیم کی قسمت میشه. خیلی دلم میخواد دوباره بتونم یه فضای معنوی رو تجربه کنم. خیلی برام مهم نیست که کجا و چهجوری. حتی ترجیح میدم این فضا توی خونهی خودمون و توی خلوتم باشه. اما این روزا نمیتونم این تحول رو درون خودم ایجاد کنم و به همین دلیل بیرون از خودم دنبال اون میگردم.
تصمیم گرفتم بعضی از لذتهای زندگیم رو تغییر بدم. مثلاً به جای اینکه از خوابیدن لذت ببرم، از راه رفتن و قدم زدن لذت ببرم
. یا به جای اینکه با دیدن هله هوله اختیار از کف بدم، پرتقال و سیب رو برای خوردن انتخاب کنم
و ...
اگه گفتین هدف از این تغییر صد و هشتاد درجهای چیه؟
نمیخواد زیاد فکر کنین. خودم بهتون میگم. دلیلش اینه که دلم نمیخواد روز عروسیم همه تو دلشون بگن وای چه عروس چاقی!![]()
راستش دیروز که تلفنی با هانیه حرف میزدم یه خورده نگران شدم. آخه میگفت خواهرش که آخرای خرداد عروسیشه همهی کاراش رو کرده و آرایشگاه و آتلیه رو هم رزرو کرده. من تا حالا فکر میکردم زوده و باید یه ماه قبلش برم وقت بگیرم. واقعاً از الان باید برم این کارا رو بکنم؟
شما آتلیه و آرایشگاه خوب سراغ دارین؟ کجا رو پیشنهاد میدین؟
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...

. به خدا فقط به مامان خانومی و باباجونی و خاله راضیه گفتم. البته میخواستم با اساماس به مریم هم بگم که چون ترسیدم نگران شه از خیرش گذشتم
. شما هم که دیگه غریبه نیستین...
.




