اگه گفتین این کلید کجاست؟

اتاق تمساحا؟ 
نه نه! اشتباه نکنین. این کلید خونهی ماست. خونهی من و متین.
خونهای قشنگتر از تمام رویاها و تصاویر ذهنی ما. یه جای استثنایی و دنج. بالای کوه. 
همون جور که آقای بنگاهی گفته بود خونهی خیلی خوب و مناسبی بود. نود متری و نوساز و شیک.
طبقهی سوم یه خونهی دو طبقه
. در حقیقت یه نیم طبقه است که روی پشت بوم ساخته شده و جلوی خونه هم یه حیاط بزرگ و خوشگل داریم که پشت بوم خونهی پایینیهاست. دیدمون هم که تا نگاه میکنی کوهِ و آسمون. نه از ساختمونهای بلند خبری هست و نه از برجهای سر به فلک کشیده.
من احساس میکنم اینجا خیلی راحت تر از هرجای دیگه میشه خدا رو حس کرد. اینجا به خدا نزدیکتره!

دیگه بیشتر از این توصیفش نمیکنم چون نگرانم که مجبور شم همه تون رو دعوت کنم خونهمون
.
من توی روزایی که نامزدیم بود و عقدم، دلم میخواست خوشحال و هیجان زده باشم. اما نبودم. بیشتر مضطرب بودم و نگران و مبهوت
. ولی حالا بعد یه سال تازه دارم اون هیجان رو حس میکنم
. انگار حالا که خونه گرفتیم تازه دارم حس میکنم که من و متین جدی جدی قراره با هم زندگی کنیم
. خلاصه که این روزا حس عجیبی دارم و قلبم بیشتر از صد و بیست تا در دقیقه میزنه
!




