امروز اصلا روم نمیشد بیام سر کار. شده بودم مثل اون روز که برای اولین بار میخواستم بیام اینجا. حس غریبه بودن داشتم. ولی برعکس همیشه که هیچ جوری زودتر از هشت و نیم نمیرسیدم سرکار، امروز من و متین قبل از هشت اینجا بودیم. تازه برعکس همیشه که صبحونه رو اینجا میخوردیم امروز صبحونه رو توی خونه نوش جان کردیم.
واقعاً چه خانوم خوبی داره این متین. خوش به حالش!
قرار بود امروز از عروسیمون تعریف کنم. ولی چیز خاصی برای گفتن ندارم. همهچیز همونجور بود که باید باشه. آرایشگاه و عکاسی و بعد هم تالار. همه چیز خوب بود. نمیگم عالی بود اما بد هم نبود. اما بیشتر از اینکه دلم بخواد راجع به این چیزا حرف بزنم دلم می خواد از آرامش این روزهام حرف بزنم.
آرامشی که درست از شب عروسی شروع شد و آروم آروم من رو توی خودش فرو برد. درست مثل یه دریای وسیع و آروم من رو توی خودش غرق کرد و چقدر غرق شدن توی این دریا اونم بعد از اینکه تا سر توی اضطراب و استرس فرو رفته بودم، میچسبید.
واقعاً چه مرد خوبی داره این مستانه. خوش به حالش!
ماه عسل شیرینی داشتیم. از طرف شرکت ویلا گرفته بودیم. یه جای دنج و آروم اطراف چالوس. قلههای نمک آبرود، جنگلهای عباس آباد، روستاهای نزدیک کلاردشت، دریاچه ولشت و دریای آبی زیبا. همه و همه باعث شدن ارتباط من و طبیعت، ارتباط من و قلبم وارتباط من و خدا، دوباره برقرار بشه.
واقعاً چه خدای خوبی دارن این متین و مستانه. هزار مرتبه شکرت!
پ.ن: چندتا از عکسها رو گذاشتم توی فوتوبلاگم. این بغل. روی هر عکسی که کلیک کنید بزرگش رو نشون میده.
برای دیدن عکسها از مرورگر IE استفاده کنید.
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




