بهترین فیلم های ۲۰۱۰ یکجا بهترین فیلم های ۲۰۱۰ یکجا
فرصت را از دست ندهید
هر فیلم 190 تومان+هدیه
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 شهریور 1387 ساعت 12:35
نجات بادبادک


بالاخره بعد از کلی وعده و وعید و خواهش و التماس تونستم وبلاگم رو از چنگ این هکر بدجنس دربیارم و بلافاصله بعد از اینکه پسوردم رو عوض کردم و یه پسورد درست و حسابی براش گذاشتم، آقای هکر رو تهدید کردم که اگه یه بار دیگه یه همچین کاری با من و بادبادک و دوستام بکنه بلایی سرش میارم که...

 

و البته بهش گفتم که نه تنها هیچ کدوم از وعده‌هام رو عملی نمی‌کنم، بلکه به خاطر این عمل قبیح تا یه هفته از سحری و افطاری خبری نیست و به عنوان جریمه در پست بعد به افشای برخی از اسرار خانوادگی اقدام خواهم کرد!


در ضمن از تمامی ایده‌های شما برای دادن یه درس عبرت درست و حسابی به آقای هکر با روی باز استقبال می‌شود.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 26 شهریور 1387 ساعت 10:02


دوشنبه 25 شهریور 1387 ساعت 09:44
کوچه‌ی علی‌چپ!


دارم برنج رو آب کش می‌کنم که متین میاد تو آشپزخونه و توی غذا سرک می‌کشه.


- نکن متین. روزه‌ای گشنه‌ات می‌شه.
- خوب تو اینجایی من تنهایی حوصله‌ام سر می‌ره.
- تو برو من برنج رو می‌ذارم و میام.
- مستانه می‌خوای یه خاطره‌ی بامزه برات تعریف کنم؟


متین عاشق کودکیشه. وقتی می‌خواد خاطره‌ای از کودکیش تعریف کنه حالت چشمهاش عوض می‌شه. انگار همه‌ی انرژی چشمهاش از بیرون منتقل می‌شه به درون و از زمان حال می‌ره به گذشته.


" بیستم شهریور بود. بابا رفته بود بیمارستان دنبال مامان و دوقلوها. دوقلوها روز قبلش به دنیا اومده بودند و من هنوز ندیده بودمشون. من و رضا توی حیاط خونه منتظر بودیم و با گوسفندی که قرار بود قربونی بشه بازی می‌کردیم.

رضا بهش غذا می‌داد و من قلقلکش می‌دادم. عمو داشت توی رادیو اخبار گوش می‌داد. قشنگ یادمه داشت از تعداد کشته‌ها و زخمی‌های روز هفده شهریور گزارش می‌داد. عمو گریه می کرد و من و رضا توی حیاط بازی می کردیم و می‌خندیدیم..."


یه چشمم به برنجه و یه چشمم به ماهی‌های توی ماهیتابه.


متین تعریف می‌کنه و من گوش می‌دم. بعضی جاهاش رو با هیجان تعریف می‌کنه و بعضی جاهاش رو با دلتنگی. متین تعریف می‌کنه اما یه چیزی سرجاش نیست. نمی‌فهمم چی. اما می‌دونم که یه چیزی سرجاش نیست.


توی چشمهاش نگاه می‌کنم. حالت چشمهاش مثل همیشه نیست. خنده‌اش رو به زور نگه داشته. بالاخره دوزاریم میفته!


-  متین خیلی بدجنسی. من رو می‌ذاری سر کار؟ تلافی می‌کنم!




پ.ن1: متین بچه آخره و دوقلوها چهار سال از متین بزرگترند.


پ.ن2: یادم نیست هفده شهریور چه سالی اتفاق افتاده ولی تا اونجایی که یادمه به عمر من و متین قد نمی‌ده.


پ.ن3: گاهی کوچه‌ی علی‌چپ بهترین جا برای فرار کردن از واقعیتهای تلخه.


پ.ن4: برای اینکه نگران نشین می‌گم که با اینکه من و متین روزی دو سه بار با هم دعوا می‌کنیم ، ولی هیچ مشکلی با هم نداریم.

مشکل نفر سومیه که طاقت بعضی چیزا رو نداره و زندگی رو بیخودی به خودش و به ما تلخ می‌کنه. من و متین هم نامردی نکردیم و تصمیم گرفتیم دو سه روزی زندگی رو واقعا بهش تلخ کنیم تا فرق تلخیها و سختیهای واقعی و موهومی رو با هم بفهمه.

شدم عین این مامانا که وقتی بچه‌شون بیخودی گریه می‌کنه تهدیدش می‌کنن که: "میخوای بزنمت تا درست گریه کنی!"


پ.ن5: برای اونایی که بادبادک رو از اول دنبال می‌کردن حدس زدن اینکه این نفر سوم کیه کار سختی نیست.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 23 شهریور 1387 ساعت 10:26
پَلَشت


حالم از خودم به هم می‌خوره. تا حالا هیچ‌وقت انقدر پلید و پَلَشت نبودم. تا حالا هیچ‌وقت انقدر بی‌رحم و سنگدل نبودم. اما هیچ راه‌حل دیگه‌ای برام باقی نمونده.


فقط می‌خوام بهش ثابت کنم که همیشه اتفاق‌های بدتری هم هست. می‌خوام بهش ثابت کنم اتفاقهایی خیلی بدتر از اون چیزی که به خاطرش دو هفته است شب و روز خودش و ما رو سیاه کرده هم وجود داره. دلم می‌خواد اونقدر درد بکشه که درد الانش به نظرش کوچیک و بی‌اهمیت بیاد و بعد با رفع این اتفاق بد به آرامش برسه و عوض این همه ناشکری، خدا رو شکر کنه.


حالم از خودم بهم می‌خوره.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 20 شهریور 1387 ساعت 10:43
دردم از یار است و درمان نیز هم ...


*  از در "امامزاده پنج‌تن" که می‌ریم تو یه حس آشنا می‌ریزه توی قلبمون. هربار که اومده بودم اینجا با یه حاجتی اومده بودم. اومده بودم که هر جوری هست حاجتم رو بگیرم. حالا با نماز و دعا یا با اشک و التماس. اما هربار همین که پام رو از درش می‌گذاشتم تو قلبم از چنان شادی پر می‌شد که یادم می‌رفت برای چی اومدم. هر بار فقط می‌نشستم و نیم‌ساعتی به ضریح نگاه می‌کردم و حاجتم رو زیر لب می‌گفتم و با یه لبخند از درش میومدم بیرون. حالا دیگه گاه گاهی اگه حاجت هم نداشته باشیم می‌ریم اونجا. برای اینکه اونجا خیلی راحت به آرامش می‌رسیم. 



*  من از اول ماه رمضون تا امروز که روز نهم ماه رمضونه فقط دوبار غذا درست کردم چقدر بی‌خودی نگران بودما. کی گفته زندگی متاهلی سخته؟



* دیشب مجبور شدم متین رو برای افطار مهمون کنم. اونم به خاطر یه اتفاقی که تا حالا بیشتر از ده بار شیرینیش رو بهش دادم. بردمش باغ بهشت. سر اقدسیه. محیط قشنگی داشت، فقط یک کمی شلوغ بود و خیلی بیشتر از یک کمی گرون.

کلی جمع‌های دانشجویی اومده بودن. خیلی دلم می‌خواست می‌شد یه بار دیگه با تمام اون هشتاد و چهار تا دانشجوی هشتادی کامپیوتر دور هم جمع بشیم. اما بعد یادم افتاد که ما توی همون چهارسالی که دانشجو بودیم هم نتونستیم یه بار با هم بریم بیرون. بس‌که هر کسی ساز خودش رو می‌زد. چه برسه به الان که هرکی یه ور دنیا داره واسه خودش زندگی می‌کنه.



*  بالاخره بیوتن رو خوندم. آخراش حوصله‌ام سر رفته بود و سرسری می‌خوندمش. اما وقتی به صفحه آخرش رسیدم از اینکه یه همچین کاری کردم سخت پشیمون شدم. باید توی یه فرصت دیگه دوباره از اول بخونمش.



*  این روزا من و متین روزای خیلی سختی رو می‌گذرونیم. البته همه تلاشمون رو می‌کنیم که هیچ کس حتی خودمون این سختی رو حس نکنیم. ولی شما توی لحظه‌های قشنگ سحر و افطار حتما برامون دعا کنین.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


1 2 3 >>