چند دقیقه وقت داری؟
چند دقیقه وقت داری تصور کنی یه آدم دیگهای؟ یه زن بیست و هشت ساله.
یه زن بیست و هشت سالهای که وقتی که پونزده سالت بوده با یه مرد سی ساله ازدواج کردی. به زور بابات باهاش ازدواج کردی، در حالیکه ازش متنفر بودی. اون موقعها پسرداییت عاشقت بوده. تو هم دوستش داشتی. اما بابات نذاشته باهاش ازدواج کنی.
وقتی ازدواج کردی شوهرت مجبورت کرده
بیاین تهران. قبلش یزد زندگی میکردی. مامان و بابا و خواهر و برادرات و
چندتا دوستی که از دوران مدرسه برات مونده ، یزد زندگی میکنن.
با همون سن کمت فکر میکنی شاید مرور زمان کمکت کنه و تنفرت از شوهرت کم
بشه. توی همون سالهای اول سعی میکنی با خونوادهی شوهرت ارتباط برقرار
کنی ولی اونا تحویلت نمیگیرن. شوهرت هم دوست نداره تو با خونوادش ارتباط
زیادی داشته باشی. اصلا شوهرت دوست نداره تو با هیچ کس ارتباط داشته باشی.
یکی دو ماه بیشتر از زندگیت نگذشته که ناخواسته حامله میشی. بچهات رو دوست داری. سعی میکنی همه تنهاییهات رو با این بچه پر کنی. شوهرت اما بچه رو دوست نداره. کتکش میزنه و آزارش میده . همون کاری که با تو هم میکنه.
زمان می گذره و تو توی خونهی خودت شکنجه
میشی. هم شکنجه جسمی و هم شکنجه روحی. بچهات کم کم داره بزرگ میشه و هر
روز بیشتر از روز قبل از پدرش متنفر میشه. همون حسی که تو توی این
چهارسال داشتی.
هیچ کس رو نداری. تنهای تنهایی. هیچ نقطهی روشنی توی زندگیت وجود نداره.
حتی نمیتونی به طلاق هم فکر کنی. چون میدونی که نه پیش خونوادهی خودت و
نه پیش خونوادهی شوهرت جایی نداری و با یه بچه نمیتونی خرج زندگیت رو
دربیاری.
تحمل میکنی.
شکنجه میشی و تحمل میکنی.
درد میکشی و تحمل میکنی.
خیانت میبینی و تحمل میکنی.
دیگه تنهایی عادتت شده. دیگه با بیکسی خو گرفتی. تنها دعای زندگیت اینه
که یکی رو داشته باشی که باهاش حرف بزنی. خدا حاجتت رو براورده میکنه.
خیلی اتفاقی یه نفر سر راهت سبز می شه که اتفاقا شنونده خیلی خوبیه. هر
وقت باهاش حرف میزنی سبک میشی. آروم میشی. تنهاییت رو فراموش میکنی.
دردهات رو یادت میره.
اما سر یه دو راهی گیر کردی چون این کسی که سر راهت قرار گرفته یه مَرده. مرد بودنش برای تو مهم نیست چون تو به چشم یه دوست بهش نگاه می کنی به چشم یکی که حرف زدن باهاش آرومت میکنه. اما به هر حال این دوست یه مرده.
دو راهیه بدیه. انتخاب بین برگشتن به دوران تلخ تنهاییها و دردها و یا تحمل یه عذاب وجدان همیشگی.
بچه دومت تو راهه. نمیخوای به دنیا بیاد. نمیخوای یه آدم دیگه رو توی
این زندگی سخت شریک کنی. نمیخوای کس دیگهای رو به دنیا بیاری که شوهرت
بتونه شکنجهاش کنه. از خدا میخوای که این اتفاق نیفته.
اما اون بچه به دنیا میاد و با تمام شیرینیش نمیتونه دل پدرش رو نرم کنه.
زندگیت همون شکلیه که بود. با این تفاوت که حالا یه نقطهی روشن توی زندگیت پیدا شده . اون دوست زندگیت رو روشن کرده. با حرفهاش کلی بهت امید میده. مرتب ازت میخواد که برای اینکه زندگیت رو بهتر کنی تلاش کنی. ازت میخواد به شوهرت بیشتر محبت کنی و دلش رو بدست بیاری. میدونی فایدهای نداره اما حرفهاش آرومت میکنه.
هنوزم بعضی وقتها به انتخابی که کردی شک میکنی. اما حالا که نور رو دیدی دیگه نمیتونی به اون سیاهی مطلق برگردی...
حالا تو، آره خود تو، چی فکر میکنی؟ فکر میکنی توی یه همچین موقعیتی انتخاب دیگهای میکردی؟
پ.ن: نظرات این پست رو میخونم اما برای
خودم نگهش میدارم و تاییدش نمیکنم. دوست دارم نظر واقعیتون رو بگین. حتی
شده با اسم مستعار.




.
. من رو میذاری سر کار؟ تلافی میکنم
!
.
.
، ولی هیچ مشکلی با هم نداریم
.
"




