دل آدمها مثل یه پازله. یه پازل که وقتی به دنیا میای همهی تکههاش سر جاشون قرار گرفتن و یه تصویر زیبا و شفاف رو ساختن.
وقتی اولین تکه این پازل از دلت جدا میشه یهو دلت میلرزه. یهو احساس ناآرومی میکنی. حس میکنی یه چیزی سرجاش نیست. حقم داری.
تکه دوم که از دلت جدا میشه بازم دلت میلرزه. اما آرومتر و بیصداتر.
از تکه سوم به بعد اما دیگه چیزی نمی فهمی. گاهی یه لرزش خفیف. یه صدای آروم.
سالها می گذره. توی هر کدوم از این سالها یه تکههایی رو یه جاهایی جا میذاری.
یه روز دل میبندی به یه نگاه و یه تکه از دلت رو توی روشنی اون نگاه جا میذاری.
یه روز دستت رو می ذاری توی دست یه دوست و یه تکه از دلت رو توی دستش میذاری.
یه روز دنیا یه عزیزی رو ازت میگیره و تو هم یه تکه از دلت رو همراهش میکنی.
یه روز ...
سالها میگذره. یه روز تو تصمیم میگیری برگردی و توی دلت زندگی کنی. اما دلت دیگه جای زندگی نیست. سرد و یخ زده است و دیگه از اون تصویر شفاف و زیبا خبری نیست که نیست.
آشفته میشی و پریشون. ترس برت میداره. باید همه چیز رو برگردونی سر جاش. طاقت این همه سرما رو نداری.
یه تکه رو همین نزدیکیها جا گذاشتی. داده بودیش به یه دوست. پیداش میکنی. گرمِ گرمه و یه اشعهی نورانی ازش بیرون میاد. میذاریش توی قلبت. درست سر جاش.
یه تکه کنار مزار داییه. گرم و معطر و نورانی. میذاریش توی قلبت. درست سر جاش.
یه تکه رو سالهاست که پیش یه مهربونی به امانت گذاشتی. گرم و معطر و نورانی و شفاف. میذاریش توی قلبت. درست سر جاش.
یه تکه ...
دلت آروم میگیره. حالا دیگه تصویرت تقریبا کامل شده اما این بار فقط شفاف و زیبا نیست. گرمه و معطر و از همه مهمتر اشعههای نورانی هر تکه توی یه نقطه به هم میرسن و یه خورشید رو توی دلت روشن میکنن.
راستی اما هنوز یه تکه سرجاش نیست. همون تکهی اول. همون که وقتی از دلت جدا شد دلت لرزید. کاش بتونی ساقی رو هم پیدا کنی مستانه!

پ.ن۱: امشب قد یه کتاب حرف داشتم برای نوشتن!
پ.ن۲: بدجوری دلم می خواد منظورم رو از این نوشته بفهمین. خیلی تلاش کردم که حرفم رو واضح و بدون ابهام بزنم نمی دونم موفق شدم یا نه.
پ.ن۳: ماه رو امشب دیدی؟ خیلی قشنگ شده بود. شاید چون بالاخره از پشت ابرها اومد بیرون.

پ.ن۴: سعید و وحیده عزیزم از صمیم قلب دوستون دارم و با تمام وجود از خوشحالیتون خوشحالم.
پ.ن۵: دلم برات تنگ شده تینا
پ.ن۶: عشق یک لحظه شیفتگی نیست. عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی ماست. شخصیت انسان در کاملترین مرحله نمو خود. (پائولو کوئیلو)
پ.ن۷: امشب قد یه کتاب حرف داشتم برای نوشتن
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...







. اما نمیدونم چرا امسال عین بچههایی که هفت ماهه به دنیا اومدن برای تولدم عجله دارم. برای تولد بیست و شش سالگیم
. 
. 



