چند وقتی بود تصمیم گرفته بودیم صبحها بعد از نماز نخوابیم و بریم پیادهروی و این جوری یک کمی از نیازمون به تحرک و ورزش رو جواب بدیم.
تا اینکه بالاخره امروز قسمت شد. البته پیادهروی که چه عرض کنم. از اونجایی که خونهی ما توی دامنهی کوهه برای خریدن یه دونه نون هم باید کلی کوهنوردی کنیم چه برسه به امروز که میخواستیم یه ورزشی هم بکنیم.
هوای تمیز و خنک پاییزی حسابی سرحالمون آورده بود و وادارامون میکرد که تا آخرین جای ممکن بالا بریم. از وسطهای راه آثار یه جاده مشخص بود و حس کنجکاوی تحریکمون میکرد که این جادهی مخفی وسط کوه رو کشف کنیم و بفهمیم از کجا میاد و به کجا میرسه. برای رسیدن به جاده مجبور شدیم هم از روی سیم خاردار رد بشیم و هم از روی یه دیوار کوتاه بپریم.
جاده به طرف پایین میرفت و ما هم همراهش شدیم. دور و بر جاده ویلاهای خوشگل و باغچههای گلکاری شدهی قشنگی بود. تعجب کرده بودیم. این چیزا رو اصلاً از اون پایین نمیشد دید. یه منطقه مخفی وسط کوهها.

هنوز خیلی از این منطقه رویایی دور نشده بودیم که سر و کلهی چند تا سرباز با اسلحه پیدا شد و تابلوهای "عکسبرداری ممنوع" و "منطقه نظامی" و " ورود ممنوع" و ما که مجبور شدیم از زیر نگاههای خشن و از تیررس اسلحههای سربازا فرار کنیم...
* * *
من بعضی از نوشتههام رو بیشتر از نوشتههای دیگهام دوست دارم. هم از نوشتنشون و هم از خوندنشون لذت بیشتری میبرم. اما معمولاً این نوشتههام با استقبال زیادی روبرو نمیشه. دلیلش رو نمیفهمم. یعنی سلیقهی من و شما انقدر با هم متفاوته؟









