طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
آموزش لاغری در ۱۰ دقیقه
ده دقیقه نرمش = کاهش تضمینی وزن
آسان و سریع‌! فقط 3750 تومان !!!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 5 آبان 1387 ساعت 15:00
زندگی


زندگی با متین با وجود تموم قشنگیهاش،

                  با وجود تموم خوبیهاش،                    

                  با وجود تموم تفاوتهاش،


اصلا کار آسونی نیست! 


زندگی با متین خیلی تحمل می خواد، خیلی صبوری.




پ.ن: ربنا افرغ علینا صبراً


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 5 آبان 1387 ساعت 09:31
اندر احوالات شرکت ما


ساعت هشت و نیم می‌رسم شرکت. اما هنوز شرکت سوت و کوره و در تمام اتاقها بسته است. کلید اتاق رو می‌چرخونم و میام پشت کامپیوترم می‌نشینم.

متین هنوز نرسیده توی اتاق. داره ماشین رو پارک می‌کنه. دیشب بود داشت غر می‌زد که من به خاطر تو مجبورم هر روز صبح زود بلند شم بیام سرکار.آخه متین پروژه‌ای کار می‌کنه و ساعت ورود و خروجش مهم نیست ولی ساعت ورود و خروج من مهمه.


خدا خدا می‌کنم قبل از رسیدن متین یکی دو نفر برسن که خلوتی اینجا زیاد توی ذوق متین نزنه.

کلا شرکت ما شرکت تنبل‌پروریه. با اینکه مثلا ساعتها ثبت می‌شه ولی من تا حالا ندیدم از کسی به خاطر اینکه دیر اومده یا زود رفته حقوق کم کنن. یا خیلی وقتها مثل الان بین پروژه‌ی قبلی تا پروژه‌ی بعدی کلی فاصله می‌افته و هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداریم.


من دانشجو که بودم هیچ وقت از کارای تحقیقاتی لذتی نمی‌بردم. برعکس عاشق برنامه‌نویسی بودم. اما دست سرنوشت من و پرت کرد توی این شرکت و من الان سه ساله که توی این شرکت دارم کار تحقیقاتی انجام می‌دم و کم و بیش هم از کارم لذت می‌برم ولی هنوز هم گاه‌گاهی که دو خط برنامه می‌نویسم انچنان  لذتی بهم می‌ده که شک می‌کنم و دودل می‌شم که کلا اینجا رو با تمام مزایا و البته حقوق خوبش بی‌خیال بشم و برم یه جا برنامه‌نویس بشم.

البته هر وقت این شک میفته توی دلم یاد اون سه ماه کارآموزیم میفتم که وقتی یه جای برنامه‌م به مشکل می‌خورد و کار نمی‌کرد ذهنم اونقدر درگیرش می شد که شب هم خوابش رو می‌دیدم و چون دلم نمی‌خواد ذهنم زیاد با کارم درگیر باشه  شرکت خودمون رو دودستی می‌چسبم و تمام این افکار پلید رو از ذهنم دور می‌کنم.



خدا رو شکر دو نفر قبل از متین رسیدن شرکت و الان به جز اتاق ما در دو تا از اتاقهای دیگه هم بازه و یکیشون اونقدر بلند بلند با تلفن حرف می‌زنه که شرکت به اندازه‌ی سه چهار نفر شلوغتر به نظر میاد.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 1 آبان 1387 ساعت 09:47
مرگ بازی


توی مدت زمانی که لباس پوشیده منتظر آماده شدن متینم، "مرگ بازی" رو از روی میز برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خوندنش. یه مجموعه داستان کوتاه با متنی جذاب و دلنشین.


"توی یکی از داستانهاش با عزرائیل همراه می‌شم و به چندتا خونه سرمی‌زنم و موقعی که داره جون یکی رو می‌گیره نگاهش کنم و البته توی فرصتی که عزرائیل تا رسیدن زمان دقیق مرگ یه نفر داره می‌تونم خاطرات بچگیم رو هم مرور کنم و کارتون جادوگر شهر زمرد رو هم ببینم!"


موقعی که بالاخره متین آماده می‌شه. مرگ بازی هم تقریبا تموم شده و حال من هم دیگه زیاد مساعد نیست.


"خودکشی زنی که شوهرش رو یک سال و ده روز قبل از دست داده، حسابی حالم رو گرفته."


متین که کتاب رو توی دستم می بینه شروع می‌کنه به خوندن.


" بدون تو سنگم، کنار تو ابرم، بیا تا گریه کنم، سراومده صبرم...

اگه یه روز مردم، بیا و گریه کن و یه شاخه نیلوفر بذار روی قبرم..."


جداً مرگ چقدر بهمون نزدیکه.





پ.ن: شرمنده! فقط خواستم توی حس امروزم شریکتون کنم. البته بازم خیلی شانس آوردین. چون اولش می خواستم این عکسه رو بذارم، ولی دلم نیومد گفتم بی خودی روزتون رو خراب نکنم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3