دو روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا انقدر بیگدار به آب زدم؟
چرا یادم نبود که بعد از اینکه دورهی دبستانم تموم شد و از فهیمه جدا شدم هر کدوممون وارد دنیای متفاوتی شدیم؟
چرا فکر نکردم که فهیمه چقدر از دنیای من -از دنیای واقعیتهای زندگی- فاصله داره؟
چرا یادم نبود که فهیمه هنوز خیلی از تلخیهای زندگی رو نچشیده و داره توی دنیای کوچیک خودش زندگی میکنه؟
چرا حتی یه لحظه هم یادم نیفتاد که عجیبترین اتفاقی که چند وقت پیش برای فهیمه افتاده بود رو من سالها پیش تجربه کرده بودم و الان به نظرم کاملاً عادی شده بود؟
آخه چرا انقدر بیگدار به آب زدم؟

دو روزه دارم با خودم کلنجار میرم که اصلا این همه تجربه به چه دردم میخوره؟
چرا باید به بدیها و زشتیهای این دنیا عادت کرده باشم؟
چرا با دیدنشون حالم بد نمیشه و به هم نمیریزم؟
چرا باید این همه از دنیای پاکیها و معصومیتها فاصله گرفته باشم؟
چرا دنیای من باید اینقدر بزرگ باشه؟
آخه این همه تجربه به چه دردم می خوره؟
* * *
وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران
زیباترین صدای پاییز است
دیگر چه فرقی می کند
" برگ سبز کدامین درخت باشی...!!! "




