هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 آذر 1387 ساعت 09:14
دنیا، کوچک یا بزرگ...

دو روزه دارم با خودم کلنجار می‌رم که چرا انقدر بی‌گدار به آب زدم؟


چرا یادم نبود که بعد از اینکه دوره‌ی دبستانم تموم شد و از فهیمه جدا شدم هر کدوممون وارد دنیای متفاوتی شدیم؟


چرا فکر نکردم که فهیمه چقدر از دنیای من -از دنیای واقعیتهای زندگی- فاصله داره؟


چرا یادم نبود که فهیمه هنوز خیلی از تلخی‌های زندگی رو نچشیده و داره توی دنیای کوچیک خودش زندگی می‌کنه؟


چرا حتی یه لحظه هم یادم نیفتاد که عجیب‌ترین اتفاقی که چند وقت پیش برای فهیمه افتاده بود رو من سالها پیش تجربه کرده بودم و الان به نظرم کاملاً عادی شده بود؟


آخه چرا انقدر بی‌گدار به آب زدم؟



دو روزه دارم با خودم کلنجار می‌رم که اصلا این همه تجربه به چه دردم می‌خوره؟


چرا باید به بدیها و زشتی‌های این دنیا عادت کرده باشم؟


چرا با دیدنشون حالم بد نمی‌شه و به هم نمی‌ریزم؟


چرا باید این همه از دنیای پاکی‌ها و معصومیت‌ها فاصله گرفته باشم؟


چرا دنیای من باید اینقدر بزرگ باشه؟


آخه این همه تجربه به چه دردم می خوره؟


*   *   *


وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران
زیباترین صدای پاییز است
دیگر چه فرقی می کند
" برگ سبز کدامین درخت باشی...!!! "


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 23 آذر 1387 ساعت 08:51
تلفن و دیالکتیک تنهایی!


البته من بابت این پست مستانه اونقدری دغدغه نداشتم که بخوام به خاطرش یه پست بزنم. مشتاق بودم که حرفم رو در قالب یه کامنت کوتاه بگم، ولی مستانه ازم خواست که با توضیح بیشتر تبدیل به یه پستش کنم.


خب... می­‌دونی مستانه جان، آدمها دیدشون به زندگی فرق می­‌کنه و همین باعث اختلاف­‌نظرها و سلیقه­‌هاشون می­‌شه.


از دید یه آدمی مثل من که "زندگی" براش ارتباط با آدمهای هم عصرش و شناختشون و فهمیدن درداشون و تحلیل افکارشون و تلاش واسه درک دنیایی که توش زندگی می‌کنن و ...؛ تعریف می‌شه، "ارتباط" مثل هوا واسه نفس می‌مونه. توی این جهان­‌بینی آدم­ها خیلی تنهاتر از اونی هستند که بتونن بدون ارتباط با هم زندگی رو تاب بیارن.


 اکتاویو پاز تفسیر جامعی از تنهایی آدمها در دیالکتیک تنهایی داره. پیشنهاد می­‌کنم حتماً یه نگاهی بهش بنداز.

 

دیالکتیک تنهایی


البته در مورد آدمهای معتقد هم وضع تفاوت چندانی نمی­‌کنه. درسته که یه سری قواعد و اصولی در قالب شریعت واسه هدایت آدما ارسال شده و می­‌شه از اونا واسه ادامه زندگی کمک گرفت، اما تو قالب همین قواعد تکرار و تاکید زیادی روی روابط آدمها شده. مثلاً صله‌رحم یکی از اصولی­ترین مسائلیه که شریعت آسمانی ما خیلی به اون پرداخته. علامه طباطبایی می‌گه:


منظور از ارحام، ارحام مردم است که خداى عز و جل امر به صله آن فرموده و آنقدر مورد اهمیت و اهتمامش قرار داده که در ردیف خودش آورده است که فرموده: "از خدا بترسید و از ارحام...". 


به نظرت توی عصر Globalization توسیع "ارحام" به "دوستان" خیلی نامربوطه؟؟ 

 

اما من بیشتر از این­که به خاطر انجام دستورات و تکالیف دینی سعی در ایجاد و حفظ ارتباطاتم کنم، به خاطر احساسات و درکی که از آدم‌های اطرافم دارم، سعی می­‌کنم یه ارتباط حداکثری رو همیشه باهاشون داشته باشم. البته آدمهایی که باهاشون رابطه دارم، شاید زیاد باشن، اما محدودن. آدمهایی هستن که destiny ما رو توی زندگیِ هم قرار داده و نه همه­‌ی 7 میلیارد آدم هم عصرم!


چرا اگه گاهی می‌شه واسه پر کردن تنهایی یه آدم تبدیل به یه "گوش" ساده شد، آدم نشه؟ جری لوئیس می‌گه: اجازه بدین به هرکسی که می­‌خوام، هرچقدر می­‌تونم محبت کنم؛ چون من فقط یک بار به دنیا اومدم و بار دومی در کار نیست! 

 

اما ایدئولوژی مستانه چیه؟ مستانه دوستایی داره که به قول خودش هر 2-3 ماه یک‌بار با هم تماس دارن و هر 6 ماه یک­بار هم رو ملاقات می­‌کنن. با تمام احترامات، به نظر من اسم این رابطه دوستی نیست! هر تعریف معروفی رو که از دوستی مرور کنین، نمی‌شه هیچ الگویی منطبق با این رابطه توش پیدا کرد.


مثلاً: دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان­‌حالی و درماندگی. من نمی­‌تونم باور کنم دوستای صمیمیم هر 2-3 ماه یک­بار بتونن راحت و با احساس نزدیکی کامل، حال و روزشون رو برام بگن. به نظر من قاعده­‌مند کردن ارتباطِ دوستی، یه جور آفت دوستیه. بعید می­‌دونم توی فرصت یکی دو ساعته­ای که بعد از 6 ماه یه دوستی رو  می­بینم، بتونم بیشتر از تغییرات چهره­‌ش چیزی از روزگارش بفهمم... من اون صمیمیتی که توی رابطه متداوم خودم با دوستام حس می­‌کنم رو توی رابطه مستانه و دوستاش نمی­بینم. 

 

اما بعد...


خب البته بر کسی پوشیده نیست که این مستانه خانومی که الان در اوج خوشحالی و آرامش این پست رو پابلیش می‌کنه؛ متین و این ارتباطات زیادش رو کاملاً می‌شناخته و اتفاقاً در یکی از اعترافاتش به صراحت بیان کرده که یکی از چیزایی که من رو به تو جلب(!) کرد، همین روابط انسانیت بود.... مستانه متین رو می‌شناخت که ارتباطات بخش زیادی از زندگیش رو تشکیل می‌داد و اتفاقاً سر این موضوع باهاش بحث کرد و به متین تضمین داد که ازدواجش باعث ایجاد محدودیت براش نمی‌شه...

 

بذارین یه چک بکنیم ببینیم یکی دو ساعتی که مستانه به خاطر تلفنهای متین توی اون احساس غم و اندوه می­‌کنه متین به کیا زنگ می­زنه و به مستانه چی می­‌گذره.


خب اول از همه در ساعت اول ارتباط با بابا و مامانش که دارن اعمال حجشون رو انجام می­‌دن، برقرار می‌شه و مستانه در هر تماس کلی ذوق و خوشی از خودش در می­‌کنه! بعد از اون به خاطر حس فضولی و کنجکاوی مستانه، ارتباطات بعدی با خواهرا یا برادرا در حالت Speaker Phone برقرار می‌شه و مستانه علاوه بر در جریان قرار گرفتن کلیه اخبار و اطلاعات فامیلی جا به جا نظرات خود رو هم اعلام می­‌فرماین که باید در طی مکالمه لحاظ بشه!


تا اینجا که خب مستانه هم توی بازی شرکت داره. اما از اون به بعد... در ساعت دوم تماسهای تلفنی متین سعی می­‌کنه احوال دوستانی که یه عمری داره باهاشون زندگی می­‌کنه رو بپرسه. البته اونایی که شرایط خاصی رو دارن تجربه می­کنن همیشه اولویت دارن. مثلاً احوال میثم که داره اعتقادات خودش رو Refresh می­‌کنه، واقعاً پرسیدنیه. یا سعیدی که این روزا 5 ماه از شروع زندگی جدیدش می­‌گذره و همیشه حرفهایی واسه گفتن داره، باید شنیده بشه. و البته دوستای دیگه که مستانه در جریان تمام احوالات و علت ارتباطات متین با اونها هست...


و خب همه­ اینها آدمهایی هستن که با توافق مستانه به زندگی جدید متین اومدن و از شرایط متین در ضمنِ شروعِ زندگیش با مستانه بوده.

 

مستانه­‌ی عزیز! فکر نمی­‌کنی این یکی دو ساعت فرصت خوبیه که یه خورده واسه درس خوندنت وقت بذاری؟! کنکور ارشد...؟؟؟ - مطمئنم که از این حرف من برداشت ناصواب نمی‌کنی! - 


البته پست اخیر مستانه یه درس خوب به من داد. مستانه صراحتاً به این اشاره می­‌کنه که: "مگه دو تا آدم توی یه هفته چقدر حرف جدید برای همدیگه دارن؟ واقعا برای هم تکراری نمی‌شن؟؟؟؟؟؟" اگه واقعاً اینطوریه یه پیشنهاد برات دارم. بهتر نیست روزی 2-3 ساعت از هم دور باشیم که همیشه برای هم حرف جدید داشته باشیم؟ 

 

نه مستانه جان...


اینطور نیست... اگه تنهایی ذاتی آدمها رو حس کنی، می­‌تونی باور کنی که اگه آدمها قرنها هم 24 ساعته و 7 روز هفته با هم باشن، باز هم حرفهای جدیدی واسه هم دارن و برای هم تکراری نمی‌شن. زندگی این­جوری... این سرنوشته...     

 


نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 20 آذر 1387 ساعت 08:53
تلفن


سه روزه تلفن خونه‌مون قطعه و این یعنی اوج خوشحالی و آرامش من و البته یعنی ناراحتی و افسردگی متین .


آخه یکی از اختلافهای همیشگی من و متین سر همین تلفنه!



متین عادت داره از راه که می‌رسیم خونه‌‌‌‌‌، گوشی تلفن رو برداره و اول به کسایی که میس‌کال  دادن، زنگ بزنه. بعد نوبت می‌رسه به مامان و باباش که خوب تا اینجای قضیه منطقیه و من هیچ مشکلی باهاش ندارم. بعدش یکی از خواهر و برادراش، بعدش یکی از دوستاش و بعدش ...


خلاصه وقتی یکی دو ساعت با تلفن حرف زد، خیالش راحت می‌شه و بلند می‌شه و لباساش رو عوض می‌کنه و میاد پیش من.


نمی‌دونم شاید از نظر خیلیا این مسئله عادی و طبیعی باشه ولی از نظر من که هر دو سه ماه یه بار به دوستهام زنگ می‌زنم و هر شش ماه یه بار می‌بینمشون این همه تلفن زدن متین و البته رفت و آمدهای زیادش خیلی لذت بخش نیست. 


من هیچ جوری نمی‌تونم خودم رو راضی کنم که هر دو هفته یه بار برم خونه‌ی دوستش و از این قضیه لذت هم ببرم.


به متین هم بارها گفتم که به نظر من روابط این مدلی زود از بین می‌ره و البته متین اصلا این فرضیه رو قبول نداره. اما حداقل برای من این جوریه.


مگه دو تا آدم توی یه هفته چقدر حرف جدید برای همدیگه دارن؟ واقعا برای هم تکراری نمی‌شن؟


من اگه دو سه ماه یه بار با دوستام ارتباط دارم، عوضش بعد از دو سه ماه دلمون واقعا برای هم تنگ می‌شه و برای دیدن هم لحظه شماری می‌کنیم و حس می کنم به دلیل همین ارتباط منطقیه که رابطه‌ی من هنوز با دوستای دوره‌ی دبستان و راهنماییم هم برقراره.



تلفن خونمون قطعه و موبایل متین هم هیچ جوری آنتن نمی‌ده. من دارم توی آشپزخونه لوبیاپلو درست می‌کنم و متین میاد پیشم و میگه : "مستانه کمک نمی خوای؟"


تلفن خونه‌مون قطعه و این یعنی اوج خوشحالی و آرامش من...




پ.ن: متین لطفا منو نَکُش!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 18 آذر 1387 ساعت 09:40
عرفه


ای مهربان! با اینکه خطاهایم بزرگ شد، اما تو رسوایم نکردى. گناهانم را دیدى و همه را پوشاندى تا مبادا دیگران ببینند و طردم کنند.


اى لطیف! جز تو چه کسی این چنین بی‌منت عطا می‌کند که من در آینه‌ی دلم لطف و احسانت را ببینم و تو در آینه‌ی کردارم جرم و عصیانم را. با این‏ همه گناه، باز هم راهنمایم هستی به سوی نور.

هر چند همیشه در شکر این همه احسان ناتوان بوده‌ام. وقتی بیمار شدم به سراغت آمدم و درمانم کردی. وقتی گرسنه و تشنه بودم، سیر و سیرابم کردی. ذلیل بودم اما تو عزیزم کردى. پس به راستى که حمد و سپاس براى توست!


 پروردگارا!  مرا به که واگذارم کنی در حالی که تو خداى منى و سرنوشتم در دستهای توست؟ به قوم و خویشی که به راحتی رشته‌های محبت را پاره می‌کنند؟ یا بیگانه‏اى که به من خشم می‌گیرد؟ یا کسانی که مرا خوار و ذلیل می‌کنند ؟

خدایا! به هر چه دستور دادی، نافرمانی کردم. از هرچه نهی کردی به سویش رفتم. آنچه نمی‌خواستی انجام دادم. حال این منم که نه دلیلى برای گناهانم دارم و نه توان این را دارم که از کسی کمک بخواهم. حال با کدام یک از اعضای بدنم روبه‌روت بایستم؟ با گوشم یا با چشمم؟ با زبانم یا پاهایم؟ اینها همه همان نعمتهاییست که تو به من دادی و من با همانها نافرمانی تو را کردم.

اى خدای من، من خود می‌دانم که با این همه حجت و دلیل از طرف تو، محکومم!


بخشایشگر من! چقدر تو به من نزدیکى و چقدر من از تو دورم! و چقدر نسبت ‏به من مهربانى. پس چه چیزی بین من و تو این همه فاصله انداخته است!؟



منبع: دعای عرفه




پ.ن: عیدتون مبارک.

نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...


یکشنبه 17 آذر 1387 ساعت 09:11
یه فصل تازه...


امروز توی تقویم روز خاصی نیست. نه عیده و نه عزا. 


توی تقویم زندگی ما هم روز خاصی نیست. نه تولده منه و نه تولد متین. نه سالگرد عقدمونه و نه ماهگرد عروسیمون.


اما امروز یه روزه قشنگه برای شروع یه مرحله‌ی جدید از زندگیمون. یه فصل جدید از زندگی.


فصل اول زندگی من و متین پاییز بود. فصل عشق.


فصل دوم بهار بود. فصل نو شدن و ساختن و شروع یه زندگی جدید.


اما امروز یه روز قشنگه برای شروع فصل سوم. فصل تابستون.


من و متین تا امروز فرصت کافی برای سبک سنگین کردن زندگیمون داشتیم. برای به تعادل رسوندنش. برای عبور از بارونهای بهاری و دلگیری‌های هوای ابری.


امروز یه روز قشنگه برای شروع فصل تابستون.  فصلی که توی اون من و متین باید درختهایی رو که توی بهار زندگیمون کاشتیم به ثمر برسونیم. باید بزرگ شیم، قد بکشیم، پخته بشیم و بالا بریم...


امروز یه روز قشنگه برای شروع.



پس شروع می‌کنیم:


" به نام او "


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>