من یا زنبور!
از در شرکت که میام بیرون دودلم که مستقیم برم خونه و به کار و زندگیم برسم یا برم یه چرخی توی خیابونا بزنم. از بچگی یکی از بزرگترین لذتهام این بوده که برم توی خیابون راه برم و مغازهها و آدمها رو نگاه کنم.
یه تاکسی جلوم وایمیسه. سوار میشم. هنوز تصمیمم رو نگرفتم.
سرچهارراه پیاده میشم. از جلوی دکهی روزنامهفروشی رد میشم و یه نگاهی به روزنامهها و مجلهها میکنم و یه نگاهی به خوراکیها.
صدای یه راننده تاکسی رو میشنوم که داد میزنه: " گلستان، گلستان"
اگه برم سوار بشم پنج دقیقهی دیگه خونهام.
اگه نرم ممکنه کلی معطل تاکسی بشم.
"یه دل میگه برو برو، یه دل میگه نرو نرو"
میذارم دلم تصمیم بگیره. تصمیم میگیره چند متر دیگه هم بره بالاتر و مغازههای بالای چهارراه رو هم ببینه.
یه ساندویچی جدید باز شده و یه سیدیفروشی. به هوای پیدا کردن "پابرهنه در بهشت" میرم تو و همهی فیلمای ایرانی و خارجیش رو نگاه میکنم.
از اونجایی که وایسادم چشمم میفته به پاساژ نخل و یهو دلم براش تنگ میشه. برای وقتهایی که دوتایی با مریم راه میفتادیم و بدون اینکه چیزی لازم داشته باشیم، میومدیم توش و موقع بیرون رفتن اونقدر بارمون سنگین بود که مجبور میشدیم تاکسی بگیریم. برای اون وقتهایی که با هانیه خسته و کوفته از دانشگاه میومدیم و برای اینکه خستگیمون در بره میرفتیم و یه چرخی توش میزدیم.
چقدر دلم برای هانیه تنگ شده. از آخرین باری که دیدمش چقدر گذشته؟
همونطور که میرم به طرف پاساژ توی کیفم دنبال گوشیم میگردم که بهش اساماس بزنم و یه قراری باهاش بذارم.
گوشیم توی کیفم نیست. اتفاق جدیدی نیست. توی هفتهی پیش سه بار گوشیم رو گم کردم. یعنی گم که نه! یه بار توی راهپلههای خونه جا گذاشتمش، یه بار توی شرکت، یه بارم اصلا یادم رفته از بالای تخت برش دارم.
از وقتی عروسی کردیم گوشیم بیشتر از اینکه نقش یه تلفن رو بازی کنه، نقش یه ساعت رو داره که صبحها از خواب بیدارمون میکنه.
مغازهی اول، عطر و ادکلنه. یه نگاه سرسری میندازم و رد میشم. دومی پردهفروشیه، رد میشم. سومی کتابفروشیه. مثل همیشه نمیتونم راحت از کنارش رد شم. میرم تو و یه نگاهی میکنم. چیز جدیدی پیدا نمیکنم. چهارمی و پنجمی و ...
میرسم به یه لباس فروشی که یه لباس سهتیکهی بامزه تنِ مانکنش کرده.
- آقا قیمت این چنده؟
- چهارده تومن.
عادت ندارم از بیرون لباس بخرم. پدربزرگم لباس فروشی داره و همیشه لباسهام رو با قیمت خیلی مناسب از اونجا خریدم. رد میشم. اما دلم برم میگردونه. خیلی از لباسه خوشش اومده. یه دودوتا چهارتا میکنم و میبینم اگه هر تیکهش 5 تومن هم باشه میشه پونزده تومن.
می رم توی مغازه.
- آقا چه رنگهایی داره؟
- زرد و بنفش ، قرمز و خاکستری ، ...
قرمز و خاکستریش رو میاره ببینم. خیلی بامزه است.
- اگه بخوای سیزده تومنم بهت می دم.
خوشحالم که بدون اینکه مجبور بشم چونه بزنم قیمتش رو کم کرد.
- به مشتری قبلی دوازده تومن دادم به تو هم دوازده تومن میدم.
شش تا دو تومنی بهش میدم و لباسم رو برمیدارم. خوشحال میدوم به طرف تاکسیهای گلستان و توی تمام راه دعا میکنم که لباسه برام تنگ نباشه و توش جا بشم.
* * *
توی آشپزخونه وایسادم و مواظب برنجم که موقع آبکشش نرسه! متین تازه از راه رسیده.
- متین چه خبر؟
جواب نمیده.
- متین با میثم حرف زدی؟
جواب نمیده.
- متین حدس بزن چی رو پیدا کردم؟
جواب نمیده. فکر میکنم توی اتاقه و صدام رو نمیشنوه. بلندتر داد میزنم.
- متین؟
جواب نمیده. نگران میشم. بر میگردم. پشت سرمه. وایساده و زل زده بهم.
- متین!
خیلی آروم توی گوشم زمزمه می کنه : "مستانه چقدر توی این لباس خوشگل شدی!"
و من دودلم که متین بیشتر مجذوب من شده یا مجذوب زنبورهای روی لباس؟

نویسنده : مستانه
موضوع : زندگی جاریست...