پریا جان، شاید از آخرین باری که دیدمت هفت سال گذشته باشه. میگم شاید. چون شک دارم که یکی از اون آدمهایی که توی این هفت سال از کنارم رد شده و من توی چشمهاش یه نگاه آشنا دیدم و هرچی فکر کردم یادم نیومده که این نگاه آشنا رو قبلاْ کجا دیدم، نبوده باشی.
راستش هربار که یه دوست قدیمی یه عکس تازه به فیس بوکش اضافه میکنه یه غم تازه به قلب من اضافه میشه.
غم اینکه کسی رو که هفت سال باهاش زندگی کرده بودی و فکر میکردی خیلی خوب میشناسیش، توی هفت سال بعدی زندگیش اونقدر تغییر کرده که حتی دیگه چهرهاش رو هم نمیشناسی، چه برسه به خودش و روحیاتش.

پریا جان، عکسهای تو بیشتر از همه تکونم داد. آخه هرچی بیشتر اون عکسها را نگاه کردم اثر کمتری از پریای هفت سال پیش توی اونها پیدا کردم. پریایی که اونقدر شیطون بود که تمام معلمهای مدرسه ازش شاکی بودن. پریایی که از در و دیوار مدرسه بالا میرفت. پریایی که ...
راستش رو بگو پریا. بگو که این خانوم محترمی که انقدر مودب توی این عکس نشسته تو نیستی پریا.
راستی کی میدونه مستانه چقدر عوض شده؟ کی میدونه مستانهی هفت سال پیش با مستانه الان چقدر فرق داره؟ توی میدونی پریا؟











