طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
فروش سریال و کارتون
سریالهای روز دنیا با قیمت باورنکردنی
کارتونهای خاطره انگیز و بازی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 3 دی 1387 ساعت 16:50
اگر عمر دوباره داشتم


اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه‌چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.

اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم.


بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر.


مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.


اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پابرهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست‌افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم .


در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید : "شادى از خرد عاقل تر است."


اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى‌چیدم.



منبع: دان هرالد

نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...


یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 11:10
دروغ شب یلدا


متین نمازش رو خوند و اومد زیر پتو. ساعت یه ربع به هفت بود و می‌دونستم اگه بخوابه طبق معمول همیشه دیر می‌رسیم شرکت.

راه خونه تا شرکت ده دقیقه بیشتر نیست، اما حداقل 45 دقیقه طول می‌کشه تا صبحونه‌مون رو بخوریم و آماده بشیم.


- متین کی بیدارت کنم؟

- هفت و نیم.
- دیگه نمی‌رسیم صبحونه بخوریما!
- باشه، عیبی نداره.


ساعت رو می‌ذارم روی هفت و نیم و می‌رم پیشش دراز می‌کشم. خوابم نمیاد. کتابم رو برمی‌دارم و یکی دو فصل دیگه‌ش رو می‌خونم. کم‌کم ارتباطم باهاش برقرار شده و از خوندنش لذت می‌برم.


ساعت هفت و ربعه. حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواد متین بیدار شه و بریم.


موبایلش رو برمی‌دارم و یک کمی باهاش ور می‌رم.


و یه فکر پلید


ساعت موبایلش رو یه ربع می‌کشم جلو. ساعت خونه رو هم.


ساعت زنگ می‌زنه و متین بیدار می‌شه و آماده می‌شیم.


شیشه‌ی ماشین یخ زده. متین تمیزش می‌کنه و من فرصت پیدا می‌کنم ساعت ماشین رو هم یه ربع ببرم جلو.


یه ربع به هشت می‌رسیم شرکت. زودتر از هر روز.


فقط مونده ساعت کامپیوتر متین که اگه بتونم اون رو هم ببرم جلو متین دیگه هیچ وقت به درستی زمانی که ساعتهاش نشون می‌دن، شک نمی‌کنه.


*   *   *


شنبه است و طبق معمول شنبه‌ها، متین دیر میاد خونه.


انارها رو دون کردم و آجیلها رو توی ظرف چیدم. گلها رو گذاشتم رو میز و شمع رو روشن کردم و منتظر متینم.



ساعت نه رو نشون می‌ده که متین می‌رسه. ساعت نه رو نشون می‌ده ولی متین امشب یه ربع زودتر از تمام شنبه‌ها رسیده خونه و ته دل من قند آب می‌شه.


- متین امروز هیچ تغییری حس نکردی؟


سرتاپام رو برانداز می‌کنه و بعد نگاهش دور تا دور خونه می‌چرخه.


- امروز هیچ چیزی به نظرت عجیب نیومد؟


یک کمی فکر می‌کنه و می‌گه نه.


- امروز با زمان مشکلی پیدا نکردی؟


یهو همه چیز رو می‌فهمه و شروع می‌کنه به خندیدن و تهدید کردن و بعد تعریف می‌کنه که چند بار دیده ساعتی که رادیو جوان اعلام می‌کنه با ساعت ماشین و موبایلش نمی‌خونه ولی عوض اینکه به ساعتهای خودش شک کنه، به رادیو جوان شک کرده و فکر کرده این کارشون یه چیزیه تو مایه‌های دروغ شب یلدا! 


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4