هی ساعت رو نگاه میکنم. اما نمیدونم باید منتظر چه ساعتی باشم. نمیدونم کنکورش کی تموم میشه. دلم شور میزنه. دلم میخواد اولین نفری باشم که بعد کنکور باهاش حرف میزنه.
دلم میخواد همین امروز یه برنامهای بذارم و ببرمش بیرون. توی این مدت خیلی خسته شده. دلم می خواد دو سه روز ببرمش این ور و اون ور تا کلی بهش خوش بگذره.
کاش بشه امروز با هم بریم تئاتر. فردا هم استخر. پنجشنبه هم بازار...
خیلی وقته حس میکنم مریم خیلی تنهاست.
از همون روزی که من از اون خونه اومدم بیرون.
از همون روزی که وقتی مامان خونه نبود تلفن رو برداشته بود تا باهام حرف بزنه.
از همون روزی که یواشکی توی بغل من گریه کرد.
از همون روزی که با شوق زنگ زد تا خوشحالیش رو با من قسمت کنه.
من و مریم توی بچهگیمون مثل هر دوتا خواهر دیگهای خیلی با هم دعوا مرافعه داشتیم. اونقدر که مامان همیشه میگفت یعنی میشه من زنده باشم و ببینم شما دو تا یه روز با هم مهربونین؟
اما یواش یواش با هم خوب شدیم.
از همون موقعی که فهمیدیم به هم دیگه نیاز داریم.
از همون موقعی که فهمیدیم یه حرفهایی هست که باید برای یه نفر گفت.
از همون موقعی که فهمیدیم مامان شنونده و دوست خوبی نیست.
از همون موقعی که فهمیدیم رازنگهدار خوبی برای همدیگه هستیم.
حالا خیلی از اون سالها میگذره. من و مریم حالا دوستهای خیلی خوبی برای هم هستیم و با تمام اختلافهایی که با هم داریم همدیگه رو خوب درک میکنیم.
خیلی دلم میخواد مریم یه شریک خیلی خیلی خوب برای زندگیش پیدا کنه و تنهاییش رو با یکی قسمت کنه. و البته خیلی دلم میخواد توی کنکورش موفق باشه.
کاش میدونستم کنکور کی تموم میشه...





