تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 بهمن 1387 ساعت 14:24
زندگی در سه ماه!


از ساختمون شرکت تا غذاخوری یه خیابون طولانیه که دو طرفش پر از درخته. هر دو طرف پر از درختهای کاج  که این روزا سبز تیره‌اند و امروز خیس و بارون‌خورده‌ و برف نشسته! 


اما یه فرقی هست بین درخت‌های این طرف و درخت‌های اون طرف! درختهای این طرف خلوتند و ساکت. اما درخت‌های اون طرف آشیانه‌ی صدها پرنده‌اند و شلوغ و پر سر و صدا.


درخت‌های این طرف زندگی می‌کنند، بدون نشونه‌ای از حیات. و درختهای اون طرف زنده‌اند و پر از زندگی...


و من وسط این خیابون راه می‌رم. بین مرگ و زندگی...



راه می‌رم و به این فکر می‌کنم که اگه بدونم که فقط سه ماه دیگه زنده‌ام‌، چی کار می‌کنم.


" خوب اولش طبیعیه که دلم می‌گیره و تنگ می‌شه. اما به هیچ‌کس چیزی نمی‌گم. هیچ‌کس نباید چیزی بدونه. اشکهام رو هم می‌ذارم برای نیمه‌شبها وقتی که مطمئن شدم متین خواب خوابه!


بعد از اون هرجوری شده یه سفر مکه جور می‌کنم تا دوتایی با متین بریم و توی مدتی که داریم خودمون را برای این سفر آماده می‌کنیم، حلالیتهام رو هم می‌گیرم. از همه به جز یه نفر.

توان روبرو شدن و حرف زدن باهاش رو ندارم. یه نامه براش می‌نویسم و ازش معذرت‌خواهی می‌کنم و آدرسش رو روش می‌نویسم و نگهش می‌دارم تا روز آخر پستش کنم.


از مکه که برمی‌گردیم حسابی سبک شدم. دیگه غم سنگینی روی دلم حس نمی‌کنم. دیگه شبها توی خواب اشک نمی‌ریزم.


هنوز یه ماه وقت دارم. اون یه ماه رو مرخصی می‌گیرم اما استعفا نمی‌دم. خونه رو تمیز می‌کنم و چیزایی رو که نباید کسی ببینه از گوشه کنار خونه جمع می‌کنم و یه جوری سر به نیستشون می‌کنم.


روزها توی خونه کتابهایی رو که خیلی دوست داشتم، مرور می‌کنم و آلبومهای عکسمون رو ورق می‌زنم و دو سه روز یه بار به مامانم اینا سر می‌زنم ...


و شبهای عاشقونه‌ای رو  برای متین رقم می‌زنم...


دیگه فرصت زیادی نمونده...


چمدونمون رو می‌بندم و متین رو راهی می‌کنم که بریم شمال. از جاده چالوس. خودم پشت فرمون می‌شینم و تمام راه رو با خودم مبارزه می‌کنم و در برابر این حسی که می‌گه ماشین رو بندازم توی دره تا با متین با هم بمیریم، مقاومت می‌کنم و سعی می‌کنم فراموش کنم که همیشه یکی از آرزوهامون این بوده که با هم و در کنار هم بمیریم...


و لحظه‌ی موعود رو با متین می‌رم کنار دریا و وایمیسم روبه‌روی دریا و به متین می‌گم که چقدر دلتنگش می‌شم و بعد ... انتظار رسیدن مرگ رو می‌کشم. ولی ته دلم هنوز امید دارم که هیچ اتفاقی نیفته و همه‌ی اینا فقط یه بازی باشه."



ممنون از آبی و نازنین که به این بازی دعوتم کردن.


من از همه‌ی دوستای مهربونم برای این بازی دعوت می‌کنم و  متین و فیروزه و تینا و گلدونه و ساچلی هم مهمونای ویژه‌ی این بازی هستند.


باید بگین که اگه بدونین فقط سه ماه دیگه از زندگیتون مونده، چی کار می‌کنین.




پ.ن1: به خاطر پست قبل از همه‌تون ممنونم. کامنتهاتون کلی بهم انرژی داد و دلگرمم کرد.


پ.ن2: در مورد سفر یکی دو روز قبل از رفتنمون با توجه به نوع آب و هوا تصمیم می‌گیریم ولی احتمال یزد یا اصفهان بیشتره.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 14 بهمن 1387 ساعت 10:51
کجا، کی، چه جوری؟


هر دو سه روز یه بار تقویم رو برمی‌دارم و ورق می‌زنم و به بیست‌و‌دوی بهمن که می‌رسم دلم رو صابون می‌زنم که سه روز تعطیلیه و اگه اون وسط خودمون یه روز دیگه رو هم تعطیل کنیم می‌شه چهار روز و از توی چهار روز می‌تونیم یه مسافرت درست و حسابی در بیاریم.


اما با این‌همه ورق زدن تقویم و این همه این‌ور و اون‌ور کردن به هیچ نتیجه‌ی خاصی نرسیدیم.


مشهد تازه رفتیم و سمت غرب هم که احتمالاً خیلی سرده!


می‌مونه شمال و جنوب و مرکز ایران.


مرکز ایران که البته منظورم دقیقاً شهر دوست داشتنیه اصفهانه (+‌،+)، گزینه‌ی بدی نیست. به خصوص اینکه من دلم برای عموها و عمه‌هام و دخترعموها و پسر عمو کوچیکم خیلی تنگ شده (برای جلوگیری از غیرتی شدن متین نگفتم که دلم برای پسر عمو بزرگه هم خیلی تنگ شده!).

اما از اونجایی که عید ناگزیر باید بریم اونجا، این گزینه هم تقریباً منتفیه!



تورهای قشم هم همه‌شون برای اون تاریخ پره و کیش رو هم دوست نداریم، بریم (البته مسلماً اگه پولش را داشتیم بدمون هم نمی‌اومد).


شمال هم که نمی‌دونم توی این فصل چه جوریه و چقدر می‌شه به جاده‌ها اعتماد کرد.


و هیچ گزینه‌ی دیگه‌ای هم وجود نداره . داره؟؟؟


*   *    *


دلم می‌خواد یه روز یه پستی بنویسم که همه‌ی اونایی که میان بادبادک رو می‌خونن و نظر نمی‌دن، بیان نظر بدن! اما نمی‌دونم چه جور پستی می‌تونه این کار رو بکنه!



آخه شماها نمی‌گین مستانه‌ای که اونقدر فضوله که سعی می‌کنه از توی آینه‌ی ماشین اس‌‌ام‌اس‌های متین رو بخونه، اگه ندونه اون کسایی که میان بادبادک رو می‌خونن و نظر نمی‌دن، چه کسایی‌اند، ممکنه از فضولی بمیره (خدا نکنه!). نمی‌گین؟؟؟


*   *   *

خیلی دوستتون دارم. دارم؟؟؟


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 13 بهمن 1387 ساعت 09:48
دختری با لباس صورتی!


دیروز عصر یه سر رفتیم پارک قیطریه که بعد مدتها یک کمی زیر بارون قدم بزنیم و یه حال و هوایی عوض کنیم. بعد از اینکه نیم ساعت توی پارک راه رفتیم، طبق عادت مألوف رفتیم سمت زمین اسکیت! البته نه برای اینکه اسکیت بازی کنیم، بلکه برای اینکه بچه­‌ها رو تماشا کنیم و از بازیگوشی و شیطنتشون لذت ببریم. ولی زمین اسکیت خیس خورده بود و هیچ بچه­‌ای جرات نمی‌کرد پاش رو بذاره اونجا.


یک کمی اون طرفتر یه استخر توپ بود. رفتیم اونجا و پشت شیشه‌ش وایسادیم به یکه به دو کردن با هم. آخه من دوست داشتم بچه‌مون شکل اون پسر کوچولوئه باشه که خودش رو از حلقه‌ی بسکتبال آویزون می‌کرد و بعد یهو دستش رو ول می‌کرد و قل می‌خورد لای توپها! اما متین می‌گفت دخترمون باید شبیه اون دختره که با لباس صورتی کنار استخر نشسته، باشه!


نمی‌دونم چی شد که وسط این بحثها من یه حرفی زدم و متین هم شک کرد و ترسید و تمام راه برگشت رو دنبال یه داروخانه گشت و بالاخره موفق شد و هرچی من گفتم به خدا شوخی کردم و من مطمئنم و ... دیگه باور نکرد.


وقتی اون چیزی رو که می‌خواست از داروخانه خرید و آورد توی ماشین یهو ترس برم داشت!


نکنه واقعا اتفاقی افتاده باشه؟ نکنه دوتا خطش رنگی بشه؟ نکنه جوابش مثبت باشه؟


متین هم عوض دلداری دادن فقط می‌گفت نگران نباش ممکنه اضطراب روی جوابش تاثیر بذاره!



بالاخره رسیدیم خونه و من با دست لرزون آزمایش رو انجام دادم و اون دو دقیقه­‌ای که وایساده بودم بالا سرش و رنگی شدن خطها رو نگاه می‌کردم قد یه هفته برام طول کشید.


و خوب خدا رو شکر فعلا جواب منفی بود و بچه­‌ای در کار نبود و منم به خاطر متین کوتاه اومدم و قبول کردم که بچه‌مون شبیه اون دختره که با لباس صورتی کنار استخر نشسته بود، باشه!




پ.ن: یه چیزی رو توی پست قبل نوشته بودم که ظاهراً منظورم رو خوب متوجه نشدین! برای همین مجبورم واضحتر بگم: " من بلیط جشنواره می خوام."


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 12 بهمن 1387 ساعت 12:49
منأسه!


* بالاخره فصل اولش رو نوشتم. وقتش شده بود. اومده بود توی ذهنم و فقط کافی بود که خودنویس رو بردارم و کلمات رو جاری کنم کاغذ...



* هیچ وقت نفهمیدم چرا نمره‌ی انشای من همیشه از همه‌ی کلاس و از همه‌ی نمره‌های دیگه‌ام کمتر بود...


*ما چه گناهی کردیم که نه هنرمندیم و نه فرهیخته و نه کارمند دولت و نه حتی دانشجو! به هر حال آدم که هستیم! آدمم دل داره و دلش بلیط جشنواره می‌خواد...


* آقای سلحشور، هر اسمی که آخرش 'ه' داشته باشه اسم دختر نیست! کافیه یک کمی توی گوگل سرچ کنین تا بدونین که حضرت یوسف، دختر نداشته و 'منأسه' اسم یکی از پسراشه.  به خدا اگه آدم از دست شما سرش رو بکوبه به دیوار حق داره...


* با این حال من هنوزم سرشارم. سرشارم از یه حس عمیق و دوست‌داشتنی و دلیل این حس هم هیچ اتفاق بیرونی نیست. خوشبختی در درون منه...



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 21:25
سرشارم امشب


سرشارم امشب تا سحر، سرشارم امشب...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 >>