تمام مدتی که توی اتوبوس روبهروی هم نشسته بودیم، توی چشمهای هم زل زده بودیم و به هم لبخند میزدیم.
حس غریبی بود. کسی که مطمئنی تا حالا چهرهاش رو ندیدی و نمیشناسی اما توی چشمهاش یه چیز آشناست. یه چیزی که باعث میشه فکر کنی که مدتهاست میشناسیش.
دلم نمیخواست چشم ازش بردارم. راستش دلم نمیخواست اتوبوس به بهارستان برسه. دلم میخواست برم بشینم پیشش و باهاش حرف بزنم. اصلا دلم نمیخواست بدون خداحافظی از هم جدا بشیم.
میدونستم اونم کم و بیش حس من رو داره. از نگاهش میفهمیدم، اما چی کار باید میکردم؟ شمارهام رو روی کاغذ مینوشتم و میدادم دستش یا شایدم آدرس بادبادک رو؟
اما تنها کاری که کردم این بود که دعا کنم یه بار دیگه توی یه زمان و مکان مناسبتر ببینمش.
راستش دلم یه دوست تازه میخواد. یه دوست توی دنیای واقعی. یکی که بتونم توی چشمهاش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم. یه دوست که مثل طوطیا مجبوری نباشه. با مثل همکارام دنیاش انقدر با دنیای من متفاوت نباشه.
از آخرین باری که از کسی که ازش خوشم اومده تقاضای دوستی کردم، سالها گذشته...
تو رو خدا حرفم رو بفهمین و فکر نکنین که دوستی شما برام بیارزشه...

راستی هیچ کدوم شما اون دختری نیستین که بعدازظهر پنجشنبه داشت از جمهوری میرفت بهارستان و کتاب زبانش هم دستش بود؟؟؟
پ.ن: عیدیها رو اینجا ببینین.




