خودکار نامرئی (تقلب) ! خودکار نامرئی (تقلب) !
نوشته هایتان را فقط خودتان ببینید !
همراه بااشعه مخصوص (UV)فقط4000ت
پکیج جامع مستند حیات وحش
بیش از ۱۶ ساعـــــت و با کیفیت عالی!
هدیه 4000 تومانی|16DVDفقط16500ت
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 فروردین 1388 ساعت 09:41
خداحافظ ای همنشین همیشه!


یه چندوقتیه حس می‌کنم، اینجا اون‌جوری که باید باشه، نیست. حس می‌کنم اونقدر که من دلم می‌خواد انرژی مثبت نداره و به خواننده‌هاش آرامش و حس‌های خوب منتقل نمی‌کنه.


راستش همیشه یکی از هدفهام توی زندگیم همین بوده. اینکه یه نقش هرچند کوچیک توی شاد کردن آدمها یا حتی فراموش کردن لحظه‌ای غم و غصه‌هاشون داشته باشم.


ولی این روزا شاید به خاطر مشکلاتی که خودم داشتم، انرژیم تحلیل رفته و از اونجایی که ارتباطم با منبع انرژی هم چندان قوی نبوده، انرژی از دست‌رفته‌ام جبران نشده.


به یه بازسازی اساسی نیاز دارم. باید دوباره خودم رو بهش وصل کنم و ارتباطم  رو اونقدر قوی کنم که به این راحتی‌ها گسسته نشه...



شاید یکی دو هفته‌ای ننویسم و از زمان وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندنم برای بازسازی خودم استفاده کنم.



و اما چندتا پیشنهاد براتون دارم.


1- حتماً به باغچه‌ی کوچیکمون فکر کنین و اگه پیشنهادی دارین همون‌جا برام بنویسین. بهاره و وقتشه که گلهای تازه‌ای توی اون بکاریم.


2- بهم بگین که بادبادک اون توقعی رو که من ازش داشتم براورده می‌کنه یا نه.  یا اصلا بهم بگین کدوم نوشته یا نوشته‌ها رو دوست دارین و کدومش رو دوست ندارین.


3- اگه تا حالا لینک بادبادک رو عوض نکردین، عوضش کنین: http://baadbaadak.com  و فیدتون رو هم تغییر بدین:‌ http://feeds2.feedburner.com/baadbaadak


4- اگه جز اون آشناهایی که من می‌دونم اینجا رو می‌خونن نیستین، ولی مستانه رو توی دنیای واقعی می‌شناسین، الان وقت خوبیه که اعتراف کنین!


6- سهراب بخونین!


5- یادتون نره که خیلی دوستتون دارم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 30 فروردین 1388 ساعت 09:11
زن، خواب،....،واروونه!


زهرا رو که یادتونه؟


من و زهرا سه سال اول دانشگاه رو با هم خیلی صمیمی بودیم. هرجا می‌رفتیم، با هم می‌رفتیم و هرکاری می‌کردیم، با هم می‌کردیم. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره چقدر سر کلاسها روی کاغذ با هم حرف می‌زدیم و ...


اما سال آخر زهرا رفت سرکار و دیگه زیاد سر و کله‌اش توی دانشگاه پیدا نمی‌شد و منم با هانیه که اون سال توی دانشگاهمون مهمان شده بود، صمیمی شدم. زهرا همون سال با یکی از همکاراش ازدواج کرد و سال بعد برای زندگی رفت همدان.


از اون موقع من و زهرا فقط با اس‌ام‌اس از حال و روز هم خبر داشتیم و با اینکه هر دومون یادمون بود که به هم قول داده بودیم اولین سالی که هردومون ازدواج کردیم با هم بریم نمک‌آبرود، ولی هیچ‌جوری جور نمی‌شد.


دیشب خوابش رو دیدم. توی خواب بهش اصرار می‌کردم که بیا دوباره مثل اون‌وقتها با هم دوست باشیم. حتی می‌تونیم رفت و آمد خونوادگی داشته باشیم. شاید علی و متین دوستای خوبی برای هم بشن و ...


اما زهرا همش بهانه میاورد و می‌گفت نه! آخرش که دیگه دید این همه اصرار می‌کنم گفت مگه یادت رفته ما همدان زندگی می‌کنیم؟


از خواب که بیدار شدم حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده. بهش اس‌ام‌اس زدم و خوابم رو تعریف کردم.


در جواب ‌اس‌ام‌اس‌م فقط خندید و بعد از یه ربع دوباره اس‌ام‌اس زد که خواب زن جداْ چپه. ما الان توی اتوبوسیم و داریم برای همیشه برمی‌گردیم تهران!!!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 29 فروردین 1388 ساعت 09:15
ابری نیست، بادی نیست...


راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. نه فقط برای خودم، برای همه‌مون. من فکر می‌کنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر می‌کنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا می‌کنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش می‌کنیم گاه‌گاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش می‌کنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش می‌کنیم گاهی بریم همین امامزاده‌های شهرمون زیارت.


روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر می‌کنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار می‌کنن. آخه چطوری می‌شه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصه‌های مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟


راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونه‌ش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم می‌شه.


شما رو نمی‌دونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوش‌گذرونی‌های امروزه رو نمی‌ذارم زندگی. ولی نمی‌دونم چی‌کار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل می‌شیم به یه آدم منزوی که از هیچ‌چیزی سر در  نمی‌آره.


راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس می‌کردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار می‌کنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت می‌ده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلشون می‌خواد پروازش می‌ده.


ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض
گردش ماهی‌ها،

روشنی، من، گل، آب،
پاکی خوشه زیست


مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی‌ابر،

اطلسی‌هایی‌تر،

رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می‌ریزد

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد


پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی‌دانم
می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد


می‌روم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل
از رود، از موج
پرم از سایه‌ی برگی در آب

چه درونم تنهاست...



راستش دلم برای خودمون می‌سوزه.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 26 فروردین 1388 ساعت 11:39
خدایا...


راستش منم مثل خیلی از شما ترجیح می‌دم از همون راه نادرست برم تا شاید به نقطه‌ی درست برسم. چون می‌ترسم اگه بیشتر از این توی این نقطه بمونم به این وضعیت عادت کنم و فراموش کنم که اصلاً راهی بوده و جایی بوده که می‌تونسته از این وضعیت نجاتم بده...


راستش وضعیت بدیه، کاش هیچ‌وقت توی این موقعیت قرار نمی‌گرفتم. کاش هیچ‌کس هیچ‌وقت توی یه همچین موقعیتی قرار نگیره.


از راهنمایی‌هاتون واقعا ممنونم و ازتون خواهش می‌کنم خیلی برام دعا کنین.



ساره‌ی عزیز، کاش خدا سرنوشت دیگه‌ای برای پدرت رقم می‌زد... ما رو هم توی غمت شریک بدون...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 24 فروردین 1388 ساعت 21:22
مسئله!


فرض کنید توی نقطه‌ی A وایسادین و می‌دونین و مطمئنین که نقطه‌ی A یه نقطه‌ی نادرست و نقطه‌ی B نقطه‌ی درستیه!


از طرفی تمام راه‌های درستی رو که فکر می‌کنین از طریق اونها می‌شه از A به B رسید امتحان کردین ولی به نقطه‌ی B نرسیدین.


حالا فقط یه راه مونده که شاید شما رو به B برسونه. اما این راه، راه درستی نیست و نادرستیش به اندازه‌ی نادرستیه نقطه‌ی A است.


شما توی این وضعیت چی‌کار می‌کنین؟ صادقانه بگین چی‌کار می‌کنین؟ تا آخر عمر توی همون نقطه‌ی نادرستِ A می‌مونین یا ترجیح می‌دین از اون راه نادرست به نقطه‌ی درستِ B برسین.



صورت مسئله به اندازه‌ی کافی روشن هست؟ انتخابتون رو بهم می‌گین؟ حتی شما دوست عزیز؟


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


1 2 3 >>