اطلاعات مشاغل پردرآمد اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 فروردین 1388 ساعت 09:02
یه شب، روستا!


به خرم‌آباد که رسیدیم غروب بود و شهر هم خیلی شلوغ بود.


از هتل اول که پرسیدیم اتاق داره یا نه، گفت فقط یه اتاق داره که اونم حموم نداره. رفتیم جلوتر. هتل دوم و سوم اتاق نداشتن. هتل بعدی، هتل شهرداری بود که وسط پارک بود و از بیرون ظاهر قشنگی داشت.


از صبح گلودرد داشتم و بعدازظهر سردردم هم شروع شده بود ولی برای اینکه سفر به مامان و بابام بد نگذره هیچی‌ نمی‌گفتم و فقط گاه‌گاهی درگوش متین غر می‌زدم.


متین و بابا رفتن ببینن هتل شهرداری جا داره و من با همون حال نزارم کلی خدا خدا می‌کردم که همین‌جا اتاق داشته باشه. هتل شهرداری جا داشت. اما بابا نپسندیده بود. فکر کن! توی اون وضعیتی که هیچ جا اتاق پیدا نمی‌شد، دیگه پسندیدن و نپسندیدن چی بود.


تازه مامان و بابا یادشون رفته بود شناسنامه‌هاشون رو بیارن و اصلاً معلوم نبود توی هتل راهشون بدن.


دوباره سوار ماشین شدن و دوتا هتل باقی مونده رو هم بررسی کردن که خیالشون راحت بشه. مامان و بابا همیشه همین جورین. هر چیزی که بخوان بخرن یا انتخاب کنن باید تمام گزینه‌های موجود رو بررسی کنن.


خیال بابا که راحت شد همه جا رو دیده، برگشت هتل شهرداری. اما اونجا هم پر شده بود و دیگه اتاق نداشت و فقط و فقط مونده بود همون هتل اول که یه اتاق بدون حموم داشت. برگشتیم اونجا. اما خیلی دیر شده بود و جلوی درش یه کاغذ زده بود که اتاق خالی نداریم.


سردرد بدی داشتم و دیگه هیچ جایی هم وجود نداشت. احتمالاً باید تا صبح توی ماشین می‌خوابیدیم.


متین پیاده شد و گفت بذار بازم برم از توی هتل بپرسم. رفت و ده دقیقه بعد برگشت. یکی رو پیدا کرده بود که خونه‌ی برادرش رو اجاره می‌داد.


خونه خارج از شهر بود. توی یکی از روستاهای اطراف و مامان خانومی تمام راه رو غر زد که چرا باید شب رو توی یه روستا بگذرونه. و من تازه یادم اومد که چرا هیچ کدوم از مسافرتهایی که با مامان و بابا می‌رفتیم زیاد بهمون خوش نگذشته. به خاطر همین سخت‌گیریای الکی و ...


رسیدیم. یه خونه کوچیک و ساده اما تمیز و خوشگل و دوست‌داشتنی. انقدر حس خوبی داشت که دلم می‌خواست دو سه شب دیگه هم اونجا بمونم.


اما صبح، قبل از اینکه آفتاب بزنه پسره اومد و خونه رو ازمون پس گرفت. می‌گفت  اینجا بد می‌دونن که کسی خونه‌ش رو کرایه بده.


آبشار بیشه - خرم آباد


دارم فکر می‌کنم الان توی این بارون خوشگل، اونجا چه صفایی داره. کاش می‌شد هر جایی که دلمون می‌خواد زندگی کنیم...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 22 فروردین 1388 ساعت 10:44
رنگارنگ...


* من که باورم نمی‌شه! شما هم حق دارین باورتون نشه! ولی دیروز ناهار میثم خونه‌ی مامانم اینا بوده و مریم و میثم و مامان و بابا همه‌ی حرفهاشون رو زدن و قرار شده برن آزمایش!



* دیروز ناهار خونه‌ی بابای متین بودیم و منم یه پیرهن سفید که گلدوزیهای سبز داره پوشیده بودم و گردنبند و دست بند مهره‌ای سبز و صورتیم رو انداخته بودم. همونی که چند وقت پیش با کلی ذوق و شوق متین برام خریده بود.


مامان متین عیدیم رو که داد، گفت می‌خواستم برات زنجیر بخرم که با پلاکی که از مکه آوردم بندازی به گردنت. ولی نمی‌دونستم نگهش داشتی یا نه!


آخی! بنده خدا فکر کرده بود طلاهایی رو که برام می‌خرن رو دوست ندارم و می‌رم می‌فروشم! روم نشد بهش بگم که من این مهره‌های سبز و صورتی رو به اون گردنبند و النگوهای طلایی ترجیح می‌دم!



* این روزا روزای عجیبی اند. این روزا من و متین یه مشکلی که داریم که تمام تلاشمون رو برای حل شدنش می‌کنیم و همین تلاش ما رو کلی به هم نزدیکتر کرده.

راستش می‌ترسم. از این می‌ترسم که خود این مشکل یه نعمتی باشه برای زندگیمون و قدرش رو ندونیم. از این می‌ترسم که با حل شدن این مشکل این همه حس قشنگ نزدیکی که با متین داریم یواش یواش کم رنگ بشه و روزمرگی جاش رو بگیره.



* خدایا، همه چیز رو سپردم به خودت.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 22 فروردین 1388 ساعت 09:46
امروز


امروز شنبه است.

امروز بیست و دومه.

امروز نه ماهه که از اون شنبه گذشته.

امروز نه ماهه که از اون بیست و دوم گذشته.


امروز نه ماهه که من و تو با هم زندگی می‌کنیم.

امروز نه ماهه که من و تو با هم می‌خندیم و با هم گریه می‌کنیم.


امروز نه ماهه که من و تو عشق تازه‌ای رو تجربه کردیم.

امروز نه ماهه که من و تو مستانه و متین متفاوتی رو شناختیم.

امروز نه ماهه که ...


امروز داره بارون میاد.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 15:24
کل کل!


دیروز تا عصر دل‌شوره داشتم. یه دل‌شوره‌ی عجیب که هیچ‌جوری نمی‌تونستم آرومش کنم.


دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم دردودل کنم و یک کمی سبک بشم. زنگ زدم به تینا. یک کمی حرف زدیم. قرار گذاشتم هفته‌ی دیگه یه روز برم پیشش و قطع کردم.


اما هنوز حال و روزم خوب نبود. شماره‌ی سحر رو گرفتم و نیم ساعتی باهاش حرف زدم. نه اینکه دردودل کنم. همین‌جوری از عید و مسافرت و ... برای همدیگه تعریف کردیم. دلم خیلی براش تنگ شده بود.

پرسیدم پنجشنبه می‌تونی بیای خونه‌مون؟ از خداش بود.


تلفن رو که قطع کردم کلی سبک شده بودم و کلی هم انرژی مثبت پیدا کرده بودم. یه اس‌ام اس زدم به بقیه‌ی دوستای دبیرستانم و آدرس خونه رو نوشتم و نوشتم که پنجشنبه منتظرشونم.


خدا رو شکر با وجود اینکه از بچه‌های دبیرستانمون 90 درصد الان خارج هستند، از گروه دوستی ده نفره‌ی ما فقط دو نفر ایران نیستن. هر هشت نفر باقیمونده با خوشحالی گفتن که میان!


تصمیم دارم یه مهمونی ساده و خودمونی و بی‌دردسر برگزار کنم که هم به خودم سخت نگذره و هم بقیه برای مهمونی دادن راحت‌تر باشن. 


مثلاً به صرف شیرینی و چایی و آجیل و شکلات! حتی بدون میوه! خیلی که زشت نیست؟ هست؟


متین و دوستاش هف-هشت ماهه که قراره دور هم جمع بشن. اما، هنوز که هنوزه نتونستن!

متین در حالیکه به شدت دچار حسودیه، می‌گه: "عیبی نداره، این هفته تو دوستات رو دعوت کردی، هفته‌ی دیگه من دوستام رو دعوت می‌کنم."


قبول می کنم. به شرط! به این شرط که حداقل مطمئن باشه پنج تا از دوستاش میان!


عادت نداره کم بیاره. قبول می‌کنه! بعد انگار شک می‌کنه.


می‌گه: "تو اصلاً تو اندازه‌ای نیستی که برای من شرط بذاری."

می‌گم: "می‌خوای اندازه‌ی واقعیم رو بهت نشون بدم؟"

می‌خنده و می‌گه: "آره بیا رو صندلی من بشین اگه پات به زمین رسید، اونوقت می‌تونی شرط بذاری..."


روی صندلیش که می‌شینم پاهام نیم متر با زمین فاصله داره...

من کم میارم: "باشه. بی‌شرط!"





پ.ن خالی بندی: از شنبه پستهای جدید فقط در http://baadbaadak.com نوشته می شن! پس بی‌زحمت یه تک پا تشریف ببرین پست پایین!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 12:18
بادبادک دات کام!


دوستای خوبم،

بی‌زحمت یه تک پا تشریف ببرین توی وبلاگ خودتون و لاگین کنین! بعد لینک بادبادک رو توی لینکاتون عوضش کنین و به جاش این رو بذارین!


http://baadbaadak.com


اگر هم از فید استفاده می کنین، از این فید استفاده کنین:


http://feeds2.feedburner.com/baadbaadak


و در ضمن منتظر پیشنهاد جدیدی برای باغچه ی کوچیکمون هستم.




با تشکر! مستانه


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 >>