دیروز یه زهرا زنگ زدم که با هم قرار بذاریم و بعد چهارسال همدیگه رو ببینیم. گفت دوشنبه مصلی بوده و خسته است. و قرارمون رو موکول کردیم به امروز.
وقتی تلفن رو قطع کردم حس خیلی بدی داشتم. نه برای اینکه زهرا طرفدار الف.نون بود و رفته بود مصلی. بلکه برای اینکه وقتی اسم مصلی رو آورد یه لحظه فقط یه لحظه به اینکه هنوز دوستش دارم یا نه شک کردم!
و حس بدیه که به خاطر الف.نون به دوستی هفت هشت سالهات شک کنی. حتی اگه این شک فقط یه لحظه باشه.
یادمه توی دور قبل هم زهرا به الف.نون رای داد و من به معین. یادمه هر کدوم از دوستای دیگهام به یکی رای داد. یکی به هاشمی. یکی به قالیباف و ...
اما اون موقع هیچ کدوممون حتی یه لحظه هم به دوست داشتن هم و اینکه ارزش دوستیهامون خیلی بالاتر از این حرفهاست شک نکردیم.
این بار اما الف.نون اونقدر تصویر بدی توی ذهن بعضیهامون ساخته، اونقدر حس نفرت رو توی وجود بعضیامون بزرگ کرده و اونقدر بقیه رو خراب کرده و اونقدر بقیه از بدیها و دروغهای الف.نون حرف زدن که شاید خیلی از دوستی ها و حتی روابط خانوادگی رو هم تحت تاثیر خودش قرار بده. چیزی که نباید اتفاق میافتاد.
مثلا همین جا، من اینجا دوستای باارزشی داشتم که میدونم این روزا شاید دل خوشی ازم نداشته باشن. مثلاً سوسن! یا خیلیا که توی این مدت نظری ندادن ولی حدس میزنم که ازم دلگیرن.
توروخدا من رو ببخشین. ولی توقع نداشته باشین وقتی حجت برام تموم شده و دروغگویی الف.نون برام ثابت شده هیچی نگم و منتظر بشم ببینم چه اتفاقی میفته!





