طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 خرداد 1388 ساعت 21:58
غروب جمعه!


یکی دو ساعت مونده به غروب جمعه، لباسهات رو بپوش و آماده شو!


یکی دوتا کتاب شعر و یه زیرانداز بردار و بزن بیرون! یه ماشین سوار شو و بگو ببرتت اطراف شهر!


مهم نیست چه جور جایی می‌ری. مهم نیست که سبز و باصفا باشه. مهم نیست که رودخو‌نه داشته باشه! اما مهمه اون قدر دور باشه که دیگه صدای هیچ ماشینی رو نشنوی و هیچ خونه‌ای توی دیدت نباشه.


بعد زیراندازت رو پهن کن. بنشین و نیت کن و کتابت رو باز کن:


ما گنــهکـاریـــم آری، جــرم مـــا هـــم عــاشـقیــست
آری اما آنکه آدم هست و عـاشــق نیســت، کیست؟


زندگی بی‌عشق اگــر باشد همان جـــان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواریــست، نیست؟


زندگی بی‌عشـــق ، اگــر باشد ، لبی بی‌خنده است

بــر لــب بــی‌خنــده بایــد جـــای خنــــدیدن گریـــست


زنـــدگی بـی‌عشـق اگر باشد، هبــوطــی دائــم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا، هم آنجا دوزخی اسـت


عـشــــق عـیــن آب مــاهــــی یــا هــــوای آدم اســـت
مـی‌تــوان ای دوســت بی آب و هوا یک عــــمر زیست؟


تـــا ابــــد در پــــاســـخ ایــــن چـــیـــستـــان بــی‌جواب

بــر در و دیــــوار می پـیـــچـد طنـین چیست؟ چیست؟


کافیه! کتابت رو بذار زمین و دراز بکش و زل بزن به آسمون. این همه راه آوردمت اینجا که بعد مدتها آسمون رو ببینی.


س! دیگه ساکت باش! یکی دو ساعت بدون حرف فقط زل بزن به آسمون! اولش هی ذهنت می‌ره این ور و اون ور!

یاد اتفاقایی که فلان روز افتاد می‌افتی! یاد حرفهایی که بهمانی می‌زد و ...


عیب نداره. تو کاریت نباشه! تو فقط آسمون رو نگاه کن! چقدر وسیعه، چقدر آبیه، چقدر آرومه...


ذهنت هم کم‌کم توی این وسعت آبی غرق می‌شه. کم‌کم آروم می‌گیره ...



یکی دو ساعت که می‌گذره، می‌بینی اون پایین آروم آروم داره نارنجی می شه! بلند شو بشین و نگاهش کن! چند وقته نه طلوع خورشید رو دیدی و نه غروبش رو؟ بشین و خوب نگاهش کن. اونقدر نگاهش کن تا دیگه هیچ ردی از خورشید باقی نمونده باشه.



حالا بلند شو. زیراندازت رو جمع کن و راه بیفت. هوا که تاریک بشه ماشین سخت گیر میاد!


هنوز هم ممکنه فکر کنی که غروبای جمعه دلگیره؟؟؟



پ.ن1: شعر از قیصر امین پور


پ.ن2: خیلی از کامنتهای پستهای قبل رو به دلایلی کاملا شخصی تایید نکردم. 


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 6 خرداد 1388 ساعت 22:11
فاطمه، فاطمه است...


کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله، حسین شش ساله، زینب پنج ساله و ام کلثوم سه ساله.


و اینک لحظه‌ی وداع با علی!

چه دشوار است.

اکنون علی باید در دنیا بماند،

سی سال دیگر!!


آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

لحظه‌ای گذشت و لحظاتی....


ناگهان از خانه شیون برخاست. پلکهایش را فرو بست و چشمهایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود.

شمعی از آتش و رنج در خانه‌ی علی خاموش شد و علی تنها ماند با کودکانش ...


آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب بر گور فاطمه...


مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند،

سکوت مرموز شب گوش به گفت و گوی آرام علی دارد،

و علی که سخت تنها مانده است،

هم در شهر و هم در خانه‌،

بی‌پیغمبر،

بی‌فاطمه،

همچون کوهی از درد، بر خاک فاطمه نشسته است...


ساعتهاست شب، خاموش و غمگین، زمزمه درد او را گوش می‌دهد.

بقیع آرام و خوشبخت،

و مدینه بی‌وفا و بدبخت،

سکوت کرده اند...


قبرهای بیدار و خانه‌های خفته می‌شنوند.


نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی‌ از جان علی بر می‌آید از سر گور فاطمه به خانه‌‌ی خاموش پیغمبر می‌برد:


"بر تو از من و دخترت، که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام، ای رسول خدا"


"انا لله و انا الیه راجعون"


"ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدیست

و شبم بی‌خواب،

تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن‌داری برایم برگزیند.


هم اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند.

به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

اینها همه شد، با اینکه از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.

به هر دوی شما سلام، سلام وداع‌کننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول...."


لحظه‌ای سکوت نمود،

خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش، احساس کرد،

گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.

درمانده و بی‌چاره بر جا ماند، نمی‌دانست چه کند،

بماند؟

بازگردد؟


چگونه فاطمه را اینجا تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه بازگردد؟


شهر گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است، با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را می‌کشد.


و چگونه بماند؟

کودکان؟

مردم؟

حقیقت؟

مسئولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند؟

و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است...


منبع: فاطمه، فاطمه است.


نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...


چهارشنبه 6 خرداد 1388 ساعت 09:55
بازی روزگار ۷


سلام!

رمز این نوشته هم همون رمز قبلیه. اگر هنوز نوشته‌های پایین رو نخوندین، اول اونا رو بخونین!

پایان


و یه توضیح کوچولو:

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 5 خرداد 1388 ساعت 11:06
بازی روزگار 6


سلام!

رمز این نوشته هم همون رمز قبلیه. اگر هنوز نوشته‌های پایین رو نخوندین، اول اونا رو بخونین!


ادامه دارد...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 4 خرداد 1388 ساعت 11:54
بازی روزگار 5


سلام!

رمز این نوشته هم همون رمز قبلیه. اگر هنوز نوشته‌های پایین رو نخوندین، اول اونا رو بخونین!


ادامه دارد...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>