تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 23 تیر 1388 ساعت 09:36
یه روز بی‌نظیر!


الان باید بیام تعریف کنم که دیروز رو چه جوری گذروندیم؟


اوم‌م‌م! خوب راستش رو بخواین دیروز روز بی‌نظیری بود.


همین‌قدر کافی نیست؟


بی‌نظیر بود، چون من و متین یه روز قشنگ دیگه رو کنار هم بودیم!


کار خاصی نکردیم. برنامه خاصی هم نداشتیم. فقط ساعت ده یادمون افتاد می‌تونیم شام بریم همون رستورانی که سالنش رو واسه عروسیمون گرفته بودیم و خاطراتمون رو زنده کنیم.


رفتیم. ولی یک کمی دیر رسیده بودیم و راهمون ندادن تو!


بعد یه سال دیشب بدجوری هوس کرده بودم فیلم عروسیمون رو ببینیم. خیلی دوست داشتم ببینم اون موقع تو چه حال و هوایی بودم.


راستش من هنوز فیلم عروسیمون رو ندیدم. یعنی فقط عکس برامون مهم بود و حاضر نشدیم چندصد هزارتومن پول واسه فیلم بدیم(احیانا یادتون نرفته که من اصفهانیم). ولی از اونجایی که فیلمبردار سالن مجانی بود یه فیلم از عروسیمون داریم که همون شب عروسی فیلمبردار بهمون داد و هنوز نتونستیم به یه نسخه ی قابل مشاهده توی کامپیوتر یا دستگاه تبدیلش کنیم.


خلاصه اونجا بسته بود و به جاش رفتیم پارک نیاورون و حسابی بدمینتون بازی کردیم.


کادو؟


اوم‌م‌م‌! یه ضرب المثلی هست می‌گه: "آه نداریم با ناله سودا کنیم"! ناچار به وعده و وعید کفایت کردیم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 09:13
being with you


گذر ثانیه‌ها و دقایق و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها، به سال می‌رسد. سالی که می‌گذرد و ثانیه‌ای نو آغاز می‌شود. امروز یک سال هم‌پیمایی ما به یک سال خاطره تبدیل می‌شود و ثانیه‌ای که می رسد، ثانیه‌ی شروع دوباره‌ی ماست.


و من این همه ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه را، این سال را، همان‌گونه که گذشت دوست دارم. هر ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه در کنار تو بودن هیجانی دارد ناگفتنی.



نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 11:39
فرحزاد


- مستانه جایی هست که توی سال اول زندگیمون باید بریم و هنوز نرفته باشیم؟


یه ذره فکر کردم:  "نه، نمی‌دونم"


- خوب جایی هست که دلت بخواد بری و تا حالا نرفته باشی؟


یه ذره فکر کردم: " آره، فرحزاد"


خسته بود. اونقدر خسته بود که فکر نمی‌کردم حداقل امشب اهمیتی بده! ولی چند دقیقه بعد لباس پوشیده دم در بود: "بریم"


تا حالا نرفته بودم فرحزاد. متین هم نرفته بود.


نزدیکیهای فرحزاد یه "امامزاده صالح" دیگه بود! نمازمون رو اونجا خوندیم ولی موقع برگشتن روی پله‌ها پام پیچ خورد و پاشنه کفشم کنده شد. می‌تونستم راه برم ولی خیلی درد می کرد. زیاد اهمیت ندادم. حیف بود حالا که متین با تمام خستگیش من رو تا اونجا آورده بود، من بهانه بگیرم. ولی تو فکر بودم که بدون کفش چی کار کنم.


تابلوها رو دنبال کردیم و رسیدیم فرحزاد! ولی اون فرحزادی که ما انتظار داشتیم نبود! یه خیابون معمولی بود و خبری از آلوجنگلی و لواشک و ... نبود.


از چند نفر پرسیدیم می‌خوایم بریم فرحزاد! گفتن همین‌جاست.

به نفر آخر گفتیم ببین می‌خوایم بریم اون فرحزادی که همه می‌رن! آدرس داد که از کدوم کوچه بریم!


شلوغ بود و جا‌به‌جا بساط لواشک و توت و شاتوت و گردو به راه بود! من عاشق این جور جاهام! عاشق جاهای شلوغ که همه جور آدمی پیدا می‌شه. ولی حیف که کفشم خراب شده بود و نمی‌تونستم از ماشین پیاده شم.



متین یه گوشه‌ای پارک کرد و رفت از توی صندوق عقب یه جفت دمپایی برام آورد! یه دمپایی پلاستیکی صورتی که از مسافرت شمال توی صندوق مونده بود. روم نمی‌شد با اون برم توی خیابون. ولی بهتر از این بود که توی ماشین بشینم و لذت قدم زدن توی اون خیابون رو از دست بدم.


دست در دست هم، در حالیکه یه کاسه شاتوت دست متین بود که یکی یکی از شاتوت‌هاش کم می‌شد، و یه لواشک کثیف توی دست من بود، یه گوشه‌ای وایساده بودیم و مردم رو تماشا می‌کردیم.


و من با خودم فکر می‌کردم مامان چقدر تلاش کرد که از مستانه یه خانوم باشخصیت بسازه، اما ذات آدمها رو که نمی شه عوض کرد!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 20 تیر 1388 ساعت 16:08
ابدیت


ابدیت، مفهومیه که یه لحظه فکر کردن بهش من رو تا مرز دیوونه شدن پیش می‌بره.


فکر کن! هیچ وقت تموم نمی‌شی.


تا ابد ادامه داری.


ادامه داری.


ادامه داری.


...

..

.



یه لحظه فکر کردن بهش من رو تا مرز دیوونه شدن پیش می‌بره و الان دو روزه که یکسره دارم بهش فکر می‌کنم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 18 تیر 1388 ساعت 16:13
سیب زمینی کبابی


ساعت دوازده شب بود و هوا خفه و غبارگرفته و بدتر از همه اینکه من و متین دعوامون شده بود و توی فکر بودم که چه جوری از دل متین دربیارم.


بوی سیب‌زمینی کبابی میومد و نمی‌ذاشت زیاد متمرکز بشم و همش من رو توی خاطره‌هام غرق می‌کرد. خیلی از روزهای خوب مدرسه، روزهای اردو و خوشگذرونی با بوی سیب‌زمینی که روی ذغال کباب می‌شد، گره خورده!


متین داشت مراسم بزرگداشت مایکل جکسون رو از mbc4 می‌دید و گاه گاهی زیرچشمی به من نگاه می‌کرد.


بوی سیب‌زمینی بیشتر و بیشتر می‌شد و من توی خیال خودم تصور می‌کردم که الان پوستشون حسابی سیاه شده و داره می‌ترکه.


متین یه لحظه شک کرد: "مستانه چیزی رو گاز نیست؟"


چیزی رو گاز نبود و انگار سیب‌زمینی‌ها به جای کباب شدن داشتن می‌سوختن و جزغاله می‌شدن!


دویدیم توی ایوون. دود غلیظ رفت توی گلومون. دوده تموم ایوون رو سیاه کرده بود، چیزی پیدا نبود اما همه‌ی مردم داشتن توی کوچه می‌دویدن و به سمت کوچه بالایی می‌رفتن!


متین لباس پوشید و رفت بیرون و منم رفتم بالای پشت بوم.


صحنه وحشتناکی بود. خیلی وحشتناک. کوه آتیش گرفته بود و داشت می‌سوخت و به شدت هم باد میومد و با هر بادی که میومد شعله‌ها بیشتر و گسترده‌تر می شد.



آتش نشانی اومده بود و داشت سعی می‌کرد آتش رو خاموش کنه.


کوچه بالایی ما آخرین ردیف خونه رو داره و کوه پشت سرشونه. هر بادی که میومد آتش به این خونه‌ها نزدیکتر می‌شد و من هرچی دعا بلد بودم می‌خوندم که آتش به خونه‌ها نرسه.


خدا رو شکر آتش‌نشانی با کمک مردم محل آتش نزدیک خونه‌ها رو خاموش کرد و بعد هم رفت سراغ قسمتهای بالاتر و اونجا رو هم خاموش کرد.


متین که برگشت خونه، حتی یادمون نبود که با هم دعوا کردیم. متین که برگشت خونه، با هم دوده‌ها رو از روی فرش و سرامیکها پاک کردیم. متین که برگشت خونه آرامش جای نگرانی رو گرفته بود، اما کوه قشنگمون دیگه سبز نبود، سیاه سیاه شده بود...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>