طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
نرم افزار تقویت امواج مغز
با داشتن حافظه قدرتمند و تمرکز بالا همه را مبهوت توانایی خود خواهید کرد!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 مرداد 1388 ساعت 10:06
چهارده سال پیش در چنین روزی...


تازه اسباب کشی کرده بودیم و اومده بودیم یه خونه‌ی جدید.


از اینکه بعد از 13 سال از مامان‌بزرگ و خاله راضیه جدا شده بودیم ناراحت بودم. اما یه خوشحالی عمیق توی دلم داشتم که هیچ‌کس چیزی ازش نمی‌دونست.


من یه سال بود که عاشق شده بودم. عاشق دوتا چشم روشن و درخشان. عاشق یه دل مهربون. و اون خونه‌ی جدید به خونه‌ی عشقم خیلی نزدیک بود.


و من تمام صبحها رو می‌نشستم کنار پنجره و زل می‌زدم به خیابون تا شاید عشقم بیاد و از این خیابون رد شه و من ببینمش و تمام بعدازظهرها توی سررسیدم براش نامه‌های عاشقانه می‌نوشتم و تمام شبها بعد از اینکه مطمئن می‌شدم همه خوابیدن یواشکی رمانهای عاشقانه می خوندم.


اون روزا تمام زندگی من عشق بود...

زنجبیل بانو برای شرکت توی این بازی دعوتم کرده بود. بازی قشنگیه! لطفا هرکس که چیزی از اون روزا یادشه بازی رو ادامه بده.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 19 مرداد 1388 ساعت 10:00
کانفیوزد!


دو روز بود هرچی از متین می‌خواستم می‌گفت باشه. ولی بعد یادش می‌رفت!


بهش می‌گفتم فلان کار رو بکن و شب می‌دیدم فلان کار رو نکرده. وقتی هم که بهش غر می‌زدم که پس چرا این کار رو نکردی، همه چیز رو از بیخ و بن انکار می‌کرد و می‌گفت تو اصلا یه همچین چیزی نگفتی.


اولش فکر کردم این رفتارش طبیعیه و می‌خواد از زیر کار در بره!

بعد فکر کردم طبق عادت همیشگیش می‌خواد اذیتم کنه و سرکارم بذاره!

اما وقتی با قسم و آیه مطمئن شدم واقعا چیزایی رو که بهش گفتم یادش نمیاد خیلی نگرانش شدم.


مشکل اینجا بود که همون‌قدر که من مطمئن بودم یه حرفی رو زدم، همون‌قدر هم متین مطمئن بود که من اون حرف رو نزدم و بنابراین نه فقط من نگران متین بودم، متین هم نگران من بود.


دیشب نشسته بودم توی هال و کتاب می‌خوندم. تمام حواسم پیش کتابم بود. تلویزیون هم روشن بود و داشت بیست‌و‌سی نشون می‌داد. متین خواب بود و با صدای تلفن بیدار شد و شروع کرد به حرف زدن با میثم. یعنی من حتی یه لحظه هم فرصت نکردم با متین حرف بزنم.


بعد توی حرفهاشون میثم یه خبری رو بهش داد که : "محمود فلان کار رو کرده و ..." خلاصه کلی با میثم راجع به این خبر حرف زد.


از اونجایی که خبر خیلی مهمی بود من سریع رفتم توی اینترنت تا ببینم که این خبر چقدر موثقه و دیدم جز یکی دوتا از خبرگزاریهای غیرمعتبر جای دیگه‌ای این خبر رو نزده.


به متین گفتم این خبری که میثم بهت داد خیلی معتبر نیست. ازش بپرس از کجا شنیده.


متین هاج و واج به من نگاه می‌کنه و می‌گه این خبر رو که میثم نداد. تو گفتی و منم به میثم گفتم!


هرچی به متین التماس کردم که تو رو خدا دیگه توی این یه مورد سر کارم نذار و اذیتم نکن که تحملش رو ندارم، از موضعش کوتاه نیومد و گفت لابد توی بیست و سی شنیدی و به من گفتی!


هرچی از من انکار از متین اصرار!


آخر متین رو مجبور کردم زنگ بزنه به میثم و ازش بپرسه کی خبر رو به کی داده! که میثم هم تایید کرد که خبر رو از ما شنیده!


ولی من هیچی یادم نمیومد و هنوزم که هنوزه واقعا نمی‌فهمم چی شده و چه جوری یه همچین چیزی ممکنه! چه جوری می‌شه من منبع خبری باشم که خودم تا حالا نشنیدمش؟




نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 18 مرداد 1388 ساعت 10:08
نوزده میلیون!


* خوب خدا رو شکر ما دوباره برگشتیم به تهران دوست‌داشتنی خودمون! تازه همین که از در تهران اومدیم تو چشممون افتاد به یکی از نیروهای باتوم به دست و فهمیدیم که این چند روز که اینجا نبودیم چقدر دلمون براشون تنگ شده بود.


* ماشین مشکل خاصی نداشت. تمام خرجش هم شد ۳۰۰ تومن که اونم هزینه خرید یه چسب  بود که دوتا سوکت رو به هم محکم کنه!


* برای تولد متین سازدهنی خریدم! الان از خوشحالی توی پوست خودش نمی‌گنجه!



* توی دو روز هم اراک رفتیم و هم اصفهان! هم فامیلای متین رو که اراک بودن دیدیم. هم فامیلای خودم رو که اصفهان هستند. هم ۴ تا مهمونی رفتیم و هم یه عروسی.


* اگه تنظیمات GPRS رو از سایت همراه اول بگیرین همه‌جا، حتی توی جاده و توی جرثقیل امداد می‌تونین اینترنت داشته باشین.


* این فیلم ابطحی رو دیدین؟ عالیه! یعنی من از وقتی این رو دیدم خیلی بیشتر دوستش دارم.



اگه نمی‌تونین فیلم رو ببینین یه توضیحی می‌دم که توی این فیلم ابطحی توی دادگاه و موقع اعترافات دوبار اشاره می کنه که رای آقای موسوی 19 میلیون بوده و البته زود حرفش رو تصحیح می کنه و می‌گه 13 میلیون!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 17 مرداد 1388 ساعت 16:51
از جاده...


توی جاده ایم. داریم از اصفهان بر می گردیم. با راحتترین و لذتبخشترین و مهمتر از همه امنترین وسیله نقلیه ممکن! جرثقیل امداد یا همون بکسل (شایدم بوکسول)!


فک کن! توی ماشین خودمون نشستیم و حرف می‌زنیم و بساط چایی و تخمه هم به راهه و یکی داره با سرعت ۱۲۰ تا ما رو همراه خودش می کشونه و می بره!


خلاصه  که جاتون حسابی خالیه! :دی

نویسنده : مستانه


چهارشنبه 14 مرداد 1388 ساعت 15:11
بیست و هفت!


امروز روز تولدته پسر!


تولد بیست و هفت سالگیت!


نمی‌دونم چرا انقدر بیست و هفت سالگی رو دوست داشتی که از روز اولی که دیدمت تا همین دیروز هر وقت ازت پرسیدم چند سالته گفتی بیست و هفت سال.


نمی‌دونم چرا انقدر بیست و هفت سالگی رو دوست داشتی که از سال اولی که با هم بودیم هر سال مجبور شدم روی کیکت شمع بیست و هفت بذارم.


اما امسال واقعا بیست و هفت ساله شدی و امیدوارم که این بیست و هفت واقعا بهترین سالی باشه که تا حالا داشتی.


امروز روز تولدته پسر!


زود برگرد! سالم برگرد!


به کیکت دست نمی‌زنم تا خودت بیای ببریش و بین دوستام تقسیمش کنی.



دوستت دارم.



پ.ن: متین به سلامتی رسید و الانم داره کیک رو می بره. بفرمایین. نوش جونتون! فقط بی زحمت یک کمی سرش رو گرم کنین تا من برم ببینم چی می‌تونم واسش بخرم!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>