دو سه سال اولی که روزه گرفتم هنوز تو خونهی مامانبزرگ زندگی میکردیم. یادم نیست ماه رمضون چه فصلی بود. بهار بود شاید. روزا خیلی طولانی نبود. ولی هوا گرم بود. سفرهی مامان بزرگ خیلی ساده بود. نون بود و پنیر بود و دو تا لیوان شیر که زرده تخممرغ توش حل کرده بود. یکی برای من و یکی هم برای خاله راضیه.
اما از همهی اینا مهمتر یه پارچ شربت شیرین و خنک بود. شربت تخم شربتی. اصلا ماه رمضون برای من با این پارچ شربت معنی پیدا میکرد. افطار برام طعم این شربت رو داشت. اگه نبود انگار یه چیزی کم بود.
اما بعد از اینکه از اون خونه رفتیم دیگه هیچکس سر سفرهی افطارش از اون شربتها نذاشت. حتی خود مامانبزرگ. نفهمیدم چرا. یه بار از مامان پرسیدم. گفت آخه بعد از اون سال ماه رمضون رفت توی زمستون و هوا سرد شد.
امسال اما همش تو دلم خدا خدا میکنم که مامانبزرگ یادش بیاد که تابستونه و هوا گرمه و وقتشه که دوباره اون پارچ شربت رو به سفره افطار برگردونه.





