طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 12:14
حقیقت داره دلتنگی!


اول راهنمایی که بودم یه معلم ریاضی داشتیم که خیلی دوستش داشتم! خیلیا! یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین!

ولی خوب من اونقدر خجالتی بودم که نذارم چیزی بفهمه.


سال دوم راهنمایی روز اولی که رفتم مدرسه دیدم توی یه کلاسی افتادم که اون معلممون نیست. خیلی گریه کردم! خیلیا! یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین!

بعد همون روز خیلی اتفاقی خانوممون سوار سرویس ما شد و پیش من نشست. بعد تا خونه من توی بغلش اشک ریختم و حرف زدم و گفتم که از دلتنگیش می‌میرم و اونم دلداریم داد. یعنی همین الانم نمی‌فهمم مستانه‌ی خجالتی چه جوری اون روز اون حرفها رو زد! فک کنم عاشق شده بود!


بعد از فردای اون روز خانوممون هر روز با سرویس ما میومد و من کنار خودم براش جا می‌گرفتم! خیلی باهاش حرف می‌زدم. چیزایی رو بهش می‌گفتم که به مامانمم نمی‌گفتم و اصلا هم برام مهم نبود بچه ها پشت سرم چه حرفهایی می‌زنن. تا سوم راهنمایی اوضاع به همین منوال پیش رفت!


دبیرستانی که شدیم خیلی بهش اصرار کردیم که همراه ما بیاد دبیرستان درس بده ولی قبول نکرد و موند توی راهنمایی و از اون به بعد فقط گاه‌گاهی میومد مدرسه و بهمون سر می‌زد. شماره تلفنش رو داشتم و گاهی بهش زنگ می‌زدم. یعنی شماره اش رو می گرفتم که باهاش حرف بزنم. اما همین که گوشی رو برمی‌داشت کلاً هنگ می‌کردم و قلبم اونقدر تند تند می‌زد و دست و پام اونچنان می‌لرزید که زود گوشی رو می‌ذاشتم.


آخرین باری که دیدمش توی جشن فارغ التحصیلیمون بود. سوم دبیرستان که بودیم.


دانشگاه که رفتم به خیال خودم اعتماد به نفسم رفته بود بالا و دیگه می‌تونستم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم. اما سخت در اشتباه بودم. گوشی رو که برمی داشت همون حس غریب میومد سراغم. همه‌ی وجودم می‌لرزید و هیچ کلمه‌ای از دهنم بیرون نمیومد. شاید از ده باری که بهش زنگ زدم فقط دوبارش رو باهاش حرف زدم. اونم یه جوری که خودم خجالت کشیدم بسکه هیچی نمی‌گفتم.


دیگه گفتم وقتی بیام سر کار درست می‌شم! اما نشد که نشد! دیگه حتی همون دوبار رو هم نتونستم باهاش حرف بزنم.


مطمئن بودم ازدواج که کنم حتما درست می‌شم! با خودم نقشه می‌کشیدم که دعوتش می‌کنم خونه‌مون و ... اما زهی خیال باطل! که از اون روز دیگه حتی نتونستم شماره‌اش رو هم بگیرم!


شاید به نظر مسخره بیاد یه همچین حسی بعد از این همه سال. حس عجیبیه دوست داشتنش و دلتنگیش! خیلی قابل درک نیست شاید!


ولی اونقدر هست که هرچند شب یه بار خوابش رو می‌بینم و هر بار توی خواب کلی ذوق می‌کنم و کلی باهاش حرف می‌زنم و حتی براش تعریف می‌کنم که چند شب پیش خوابش رو دیدم ولی صبح باز می‌بینم این بار هم خواب بوده!


نویسنده : مستانه موضوع : برگی از دفتر خاطرات ...