هرچی فکر میکنم یادم نمیاد موقعی که شیش هفت ساله بودم، مرگ چه مفهومی برام داشت و چه جوری بهش نگاه میکردم. اتفاقا یادمه همون موقعها چند تا از فامیلامون پشت سر هم فوت کردند و هر چندوقت یه بار میرفتیم بهشتزهرا و مرگ رو از نزدیک ملاقات میکردیم. اما به هرحال مطمئنم که هرچی کم سن و سالتر بودم پذیرفتن مرگ برام سادهتر بود.
برای بیشترمون همینطوره. انگار هرچی جلوتر میریم با یه چسب محکمتری به این دنیا میچسبیم و سختتر میتونیم ازش کنده بشیم.
ولی به هرحال نه تنها توی شیش هفت سالگی، بلکه همین الانش هم اگه بفهمم قراره چندوقت دیگه بمیرم بازم هیچ وقت به ذهنم نمیرسه کار قشنگی رو که این دختر شیش ساله کرده، بکنم.

النا که حالا دیگه زنده نیست، بعد از اینکه میفهمه سرطان داره و چند وقت دیگه بیشتر زنده نیست نقاشیها و کاردستیهایی رو درست میکنه و گوشه و کنار خونه پنهان میکنه تا مادر و پدرش به مرور زمان اونها رو پیدا کنند.

مهم اینه که این دختر فهمیده باید توی این دنیا یه اثری از خودش به جا بذاره و عشقش رو به بقیه نشون بده، ولی من و خیلی از ما هنوز این رو نفهمیدیم!
منبع: اینجا
پدر و مادر النا کتاب Notes Left Behind رو براساس زندگی النا نوشتن.




