تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 آبان 1388 ساعت 09:32
جملات قصار!


دوستم داشت تعریف می‌کرد که داداشش آنفولانزای خوکی گرفته و حالش خیلی بده. البته دیگه دوره‌ی سختش رو پشت سر گذاشته بود و رو به بهبود بود و دوستمم دیگه چندان نگرانش نبود. بعد من برای اینکه بهش دلداری بدم برگشتم بهش می‌گم، خوب خدا رو شکر که بهتره. ولی "طول زندگی چندان مهم نیست، عرض زندگیه که مهمه" و یه لبخند ملیح هم به آخر جمله‌ام ضمیمه می‌کنم و تازه وقتی می‌فهمم چه گندی زدم که دوستم با نگاه مبهوت زل می‌زنه توی چشمام.


*       *        *


متین خسته و کوفته از راه رسیده و ولو شده روی مبل. از آشپزخونه میام بیرون و می‌بینم لباسهاش رو درآورده و ولو کرده کف اتاق. سعی می‌کنم ادای آدمهای عصبانی رو دربیارم و با ناراحتی بهش می‌گم: "من چه بدی در حقت کرده بودم که این کار رو باهام کردی؟" متین بیچاره هاج و واج می‌گرده ببینه چه کار بدی کرده و مستحق شنیدن چنین جمله‌ای بوده.


*       *        *


واقعیت اینه که من قصد آزار و ناراحت کردن کسی رو ندارم. آدمی هم نیستم که بدون فکر هرچی از دهنم در اومد بگم. فقط یه مجموعه جمله‌ی از پیش تعریف شده توی ذهنم دارم که نمی‌دونم از کجا وارد ذهنم شدن، اما بارها و بارها ناخودآگاه از گوشه‌ی ذهنم اومدن جلو و بارها و بارها برای خودم تکرارشون کردم و چون مورد استفاده‌شون رو پیدا نکردم برشون گردوندم همون جایی که بودن!

مثلا اون جمله‌ی اول رو توی ذهنم نگه داشته بودم که اگه یه روزی یه خواستگاری برام اومد و گفت یه مریضی صعب‌العلاج داره بهش بگم!

بعد چون خوشبختانه موارد کاربرد این جملات توی زندگیم پیش نمیاد این جمله‌ها همون گوشه‌ی ذهنم خاک می‌خورن و دنبال یه فرصتی می‌گردن که از زندانی که توش حبس شدن بزنن بیرون.

این جوریه که در اولین فرصتی که به دست میارن خودشون رو پرت می‌کنن رو زبونم و من ناخودآگاه مجبور می‌شم حرفی رو بزنم که اصلا دوست ندارم!

 


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 20 آبان 1388 ساعت 06:56
دغدغه یک روز دور...


گاهی فکر می‌کنم اگه یه روزی یه بچه‌ای داشته باشم و اون قدر زنده باشم که بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینم، اون روزی که دخترم/پسرم بهم بگه که کسی رو دوست داره، یکی از بهترین روزهای زندگیم خواهد بود. چون مطمئن می‌شم که عشق ورزیدن و دوست داشتن رو به فرزندم یاد دادم.


سعی می‌کنم کسی رو که دوست داره بشناسم و دوست داشته باشم. ته دلم آرزو می‌کنم که انتخابش درست باشه. اما به هرحال چه انتخاب درستی داشته باشه یا نه، یه مدت سد راهشون می‌شم و هر مانعی که بتونم جلوی پاشون قرار می‌دم.


مهم نیست که مادر بدی به نظر میام. مهم اینه که رد شدن از موانع پایداریشون در راه عشق رو نشون می‌ده. اگه تمام تلاششون رو کردن و موانع رو پشت سر گذاشتن که بیشتر قدر همدیگه رو می‌دونن و اگه وسط راه جا موندن و به مقصد نرسیدن به این نتیجه می‌رسم که اونقدر که باید توی عشقشون پایدار نبودن. 


"تجربه به من می‌گوید آدمها فقط وقتی برای چیزی ارزشی قایلند که فرصت داشته باشند در رسیدن به آن شک کنند." *


* پائولو کوئلیو


پ.ن: فقط من یه دغدغه‌هایی دارم برای انسانی که شاید یه روزی توسط من و متین وارد این دنیا بشه. دلم می‌خواد این دغدغه‌ها رو با شما که یا مادر هستین یا یه روزی مادر می شین (شاید هم پدر باشین یا یه روزی پدر بشین) مطرح کنم و با راهنمایی هم به نتیجه‌های خوبی برسیم.

 


جمع بندی:


1- عجب دنیایی شده! آدم اختیار تربیت کردن بچه ی خودش رو هم نداره


2- به قول خانمه، احتمالا اون موقع دیگه کسی نظر من رو نمی خواد و فقط در حد اطلاع رسانیه!


3- سخت گیری باید در حدی نباشه که باعث ایجاد نفرت و ناامیدی بشه، باید در یه حد متعادل نگهش داشت و یه جایی تمومش کرد.


4- بهتره این موانع مستقیما از طرف من ایجاد نشه. مثلا یه سری مشکلات سر راهشون قرار بگیره که نتونن کسی رو به خاطرش مقصر بدونن!


5- درسته که مامان من همین کار رو باهام کرد. اما دلیل اینکه منم می خوام یه همچین کاری رو با بچه‌ام بکنم. انتقام گیری و خالی کردن عقده‌هام و ... نیست. دلیلش نتیجه خوبیه که الان داریم توی زندگی خودمون می‌بینیم!


نویسنده : مستانه موضوع : شاید، روزی، کودکی...


دوشنبه 18 آبان 1388 ساعت 14:51
باران به ارتفاع چکیدن رسیده است...


وقتشه. خیلی وقته که وقتشه. وقتشه از این پیله دست برداره و بالهاش رو باز کنه و اوج بگیره.


این جا تنگه. خیلی تنگه. خیلی خیلی تنگه.


اما می ترسه. از تغییر می ترسه. از پروانه شدن می ترسه.


داره خفه می شه. داره می میره. فرصت زیادی نداره. باید پیله رو رها کنه.


براش دعا کنین، خیلی براش دعا کنین...



یا حبـیـب مـن لا حبیـب له

یا رفـیــق مـن لا رفـیــق له

یا طبـیـب من لا طبـیـب له

یا شفیق من لا شفیق له

یا مـغیـث من لا مـغیـث له

یا صاحب من لا صـاحب له

یا راحـــم مـن لا راحــم له

یا انـیـس من لا انـیـس له



نویسنده : مستانه موضوع : ای عشق...


یکشنبه 17 آبان 1388 ساعت 07:49
الینا...


اول اینکه - یه پست راجع به دخترمون نوشته بودم که از فیلتر بابا متین رد نشد و لاجرم تنها به گذاشتن عکسش اکتفا می‌کنم! فقط خدا به داد دخترمون برسه. من تا امروز نمی‌دونستم متین تا چه حد می‌تونه غیرتی باشه!



دوم اینکه - فعلاً اسم دخترمون الیناست، اسمش رو باباش براش انتخاب کرده!


سوم اینکه - فامیلای درجه دوی متین هرجا من رو می‌بینن و می‌خوان احوال‌پرسی کنن بهم می‌گن، عروس خانوم. فکر نمی‌کنن الان یه سال و نیم از عروسیمون گذشته! حق دارن البته چون این یه رابطه ی کاملا دوطرفه است و همون‌طور که من اسم  و حتی نسبت اونا رو نمی‌دونم اونا هم اسم من رو یادشون نمیاد! ولی دوست دارم بدونم تا کی می‌تونن از این روش استفاده کنن و بعدش می‌خوان چی کار کنن.


چهارم اینکه - قرار برای این هفته جور نشد. پس میوفته برای پنجشنبه بعد یا هر روز دیگه‌ای که شما بگین، ترجیحاً به صرف کله‌پاچه. شما هم به عبارت دقیقتر یعنی خانمه و هانیه و سلانه و بهار و معلمی از بهشت!


پنجم اینکه - نمی‌دونم چرا این روزا کامنت گذاشتن هم قد تلفن زدن برام سخت شده. باور کنین میام وبلاگتون رو می‌خونم ولی... برای همین هم اصلا توقع ندارم شما برام کامنت بذارین. لطف و مهربونیتون رو می‌رسونین.


ششم اینکه - دلم براتون تنگ شده، لطفا بازم قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 16 آبان 1388 ساعت 07:51
اِلِنا...


هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد موقعی که شیش هفت ساله بودم، مرگ چه مفهومی برام داشت و چه جوری بهش نگاه می‌کردم. اتفاقا یادمه همون موقعها چند تا از فامیلامون پشت سر هم فوت کردند و هر چندوقت یه بار می‌رفتیم بهشت‌زهرا و مرگ رو از نزدیک ملاقات می‌کردیم. اما به هرحال مطمئنم که هرچی کم سن و سال‌تر بودم پذیرفتن مرگ برام ساده‌تر بود.


برای بیشترمون همین‌طوره. انگار هرچی جلوتر می‌ریم با یه چسب محکمتری به این دنیا می‌چسبیم و سخت‌تر می‌تونیم ازش کنده بشیم.


ولی به هرحال نه تنها توی شیش هفت سالگی، بلکه همین الانش هم اگه بفهمم قراره چندوقت دیگه بمیرم بازم هیچ وقت به ذهنم نمی‌رسه کار قشنگی رو که این دختر شیش ساله کرده، بکنم.



النا که حالا دیگه زنده نیست، بعد از اینکه می‌فهمه سرطان داره و چند وقت دیگه بیشتر زنده نیست نقاشی‌ها و کاردستی‌هایی رو درست می‌کنه و گوشه و کنار خونه پنهان می‌کنه تا مادر و پدرش به مرور زمان اونها رو پیدا کنند.



مهم اینه که این دختر فهمیده باید توی این دنیا یه اثری از خودش به جا بذاره و عشقش رو به بقیه نشون بده، ولی من و خیلی از ما هنوز این رو نفهمیدیم!



منبع: اینجا


پدر و مادر النا کتاب Notes Left Behind رو براساس زندگی النا نوشتن.


پ.ن: هانیه، خانمه، سلانه، بهار و معلمی از بهشت، پنجشنبه صبح برای قرار مناسبه؟؟؟
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>