دوستم داشت تعریف میکرد که داداشش آنفولانزای خوکی گرفته و حالش خیلی بده. البته دیگه دورهی سختش رو پشت سر گذاشته بود و رو به بهبود بود و دوستمم دیگه چندان نگرانش نبود. بعد من برای اینکه بهش دلداری بدم برگشتم بهش میگم، خوب خدا رو شکر که بهتره. ولی "طول زندگی چندان مهم نیست، عرض زندگیه که مهمه" و یه لبخند ملیح هم به آخر جملهام ضمیمه میکنم و تازه وقتی میفهمم چه گندی زدم که دوستم با نگاه مبهوت زل میزنه توی چشمام.
* * *
متین خسته و کوفته از راه رسیده و ولو شده روی مبل. از آشپزخونه میام بیرون و میبینم لباسهاش رو درآورده و ولو کرده کف اتاق. سعی میکنم ادای آدمهای عصبانی رو دربیارم و با ناراحتی بهش میگم: "من چه بدی در حقت کرده بودم که این کار رو باهام کردی؟" متین بیچاره هاج و واج میگرده ببینه چه کار بدی کرده و مستحق شنیدن چنین جملهای بوده.
* * *
واقعیت اینه که من قصد آزار و ناراحت کردن کسی رو ندارم. آدمی هم نیستم که بدون فکر هرچی از دهنم در اومد بگم. فقط یه مجموعه جملهی از پیش تعریف شده توی ذهنم دارم که نمیدونم از کجا وارد ذهنم شدن، اما بارها و بارها ناخودآگاه از گوشهی ذهنم اومدن جلو و بارها و بارها برای خودم تکرارشون کردم و چون مورد استفادهشون رو پیدا نکردم برشون گردوندم همون جایی که بودن!
مثلا اون جملهی اول رو توی ذهنم نگه داشته بودم که اگه یه روزی یه خواستگاری برام اومد و گفت یه مریضی صعبالعلاج داره بهش بگم!
بعد چون خوشبختانه موارد کاربرد این جملات توی زندگیم پیش نمیاد این جملهها همون گوشهی ذهنم خاک میخورن و دنبال یه فرصتی میگردن که از زندانی که توش حبس شدن بزنن بیرون.
این جوریه که در اولین فرصتی که به دست میارن خودشون رو پرت میکنن رو زبونم و من ناخودآگاه مجبور میشم حرفی رو بزنم که اصلا دوست ندارم!










