---صبح---
گیر کرده بودیم پشت برف و نه راه پیش داشتیم و نه راه پس! ماشین روشن نمیشد و هیچ تاکسی ای هم بالا نمیومد.
مجبور شدیم توی خونه بمونیم و شعله شومینه رو زیاد کنیم و زنگ بزنیم امداد خودرو.
و چی بهتر از این؟
چی بهتر از اینکه فرصت داشته باشی توی روز به این قشنگی دو ساعت بیشتر خونه باشی و سرفرصت صبحونه بخوری؟
چی بیشتر از یه چای داغ کنار پنجره و همراه با دونههای برف می چسبه؟
چی بهتر از اینکه امروز دو ساعت بیشتر از هر روز زندگی کنی؟

---عصر---
گفته بود باید همین امروز باطری ماشین رو عوض کنین وگرنه فردا صبح بازم روشن نمیشه. سرراه یه لوازم یدکی دیدیم. متین پول همراهش نبود.
- من پنج تومن دارم. بسه؟
- نه فکر کنم کنم هیفده هیشده تومن بشه.
یک کمی جلوتر یه دستگاه عابربانک بود.
- سی تومن بگیرم بسه؟
- احتیاطاً پنجاه تومن بگیر.
پنجاه تومن رو به زور از ATM گرفتم. هزارتومن بیشتر ته حسابم نمونده بود. متین رفت توی لوازم یدکی و دست از پا کوتاهتر برگشت.
- مستانه دوست داری تا آخر ماه هر روز با هم صبحونه بخوریم و دو ساعت بیشتر زندگی کنیم؟
- آخ جون! من که از خدامه. حالا مگه چند بود؟
- هشتاد و پنج تومن!
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...






