پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 09:39
رسیده است بلایی...


روز اولی که رفتم دانشگاه یکی از استادامون اومد سرکلاس و گفت توی این رشته اگه زرنگ باشین از ترم دوم می‌تونین دوبرابر ما استادا پول دربیارین.


اغراق می‌کرد. ولی نه خیلی زیاد. بعضی از پسرای دانشکده‌مون، نه از ترم دوم که از ترم سوم چهارم رفتن سر کار و حقوقشون نه دوبرابر حقوق استادمون ولی حقوقی تقریبا مساوی حقوق استادها درمی‌آوردن. دخترا البته خیلی دنبال کار نبودن. به زبون می‌گفتن اولویت اول ما درس خوندنه. البته خدا از ته دلشون یه چیزای دیگه‌ای می‌شنید.


به هرحال تقریبا همه بچه‌های دانشکده بعد از گذروندن کاراموزی یه جایی مشغول به کار شدن و اون چند نفری هم که خیلی توی درس ضعیف بودن و بعد دو سه ترم مشروطی بالاخره فارغ‌التحصیل شدن، بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی کار پیدا کردن. اونم نه فقط توی تهران که هرکسی توی شهر خودش.


حدود پنج سال پیش بود که من اومدم توی این شرکت و یه فرم پر کردم و چندتا سوال جواب دادم و از فرداش مشغول به کار شدم. انقدر نیرو می‌خواستن که حتی بهم نگفتن برو بعدا خبرت می‌کنیم. تازه همون روز اول رئیسمون بهم گفت اگه کسی رو می‌شناسی که به درد اینجا می‌خوره معرفی کن. که من به چندتا از دوستام گفتم ولی همه‌شون خودشون مشغول کار بودن و قبول نکردن.

حالا بعد پنج سال یکی از دوستام با این همه سال سابقه کار و کلی تجربه علمی و فنی از کار قبلیش خسته شده و می‌خواد کار پیدا کنه. اما تا الان دو ماهه که داره می‌گرده و هیچ‌جا براش کار نیست. یعنی همه‌جا بهش می‌گن خودمونم بی‌کاریم. کارمند اضافه نمی‌خوایم.دیگه خدا به داد دانشجوها و تازه فارغ التحصیلهاش برسه.


و من به این فکر می‌کنم این همه بلا فقط بعد از پنج سال به سر این کشور اومده. خدا به داد سه سال بعدی برسه.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 09:39
غیرقابل پیش بینی...


"زنها گاهی دوست دارند، همسرانشان کارهای غیر قابل پیش بینی انجام دهند."


هلیا


نویسنده : مستانه موضوع : زنها گاهی...


سه شنبه 22 دی 1388 ساعت 14:41
تعادل


نشستم روی الاکلنگ و هرکسی که از کنارم رد می‌شه با دست با پا یا حتی با یه کلمه حرف الاکلنگ رو بالا و پایین می‌بره...


بالا...پایین...بالا...پایین...


البته از نظر علمی/خرافاتی هم می‌شه گفت، من یه متولد ماه مهرم که الان تعادل ترازوش به هم خورده و همین آشفته و سردرگمش کرده.


دلم می‌خواد بیای روبروم بنشینی و زل بزنی توی چشمام و با قدرت نگاهت دوباره همه چیز رو به تعادل برسونی...


نویسنده : مستانه موضوع : برای تو...


سه شنبه 22 دی 1388 ساعت 14:40
دوستت دارم...


"زنها گاهی دوست دارند بشنوند که دوستشان دارید! فقط همین یک جمله نه هیچ عبارت متشابهی!"

خانم سین

 

نویسنده : مستانه موضوع : زنها گاهی...


دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 10:23
در پشتی


دلم می‌خواد پاشم برم بانک پول بریزم به حسابم و بیام اینترنتی دوتا بلیط رقص زمین و دوتا بلیط هر شب‌ تنهایی بخرم و بعد ذوق‌زده از همین دوتا اتفاق کوچیک برگردم سرکارم و با انرژی گزارش درپشتی رو که باید تا فردا تمومش کنم رو همین امروز تموم کنم و تحویل بدم و خلاص!


ذهنم اما اینا رو نمی‌خواد. می‌خواد همین‌جا بنشینم و گوش به زنگ باشم. هی پشت سر هم بهم می‌گه شاید الان فلانی زنگ بزنه. شاید اون اتفاقی که نباید بیفته، بیفته. شاید، شاید، شاید... و همه چیز رو به بدترین شکل ممکن برام تصویر می‌کنه.



ذهنم رو هیچ وقت دوست نداشتم. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، اما ترجیح می‌دم بیشتر توی دلم زندگی کنم تا توی ذهنم. ولی بعضی وقتها ذهنم کاملا غلبه پیدا می‌کنه و هیچ جوری نمی‌تونم از دستش خلاص بشم. به این حالت می‌گم ذهن‌زدگی.


و مشکل اینجاست که یه مدتیه به شدت ذهن‌زده شدم. برای همینه که بعضیهاتون گفته بودین نوشته‌های بادبادک مثل قبل نیست. تفاوتش دقیقا همین جاست. اون وقتها مستانه با دلش می‌نوشت و این روزها با ذهنش می‌نویسه. اون روزها با دلش زندگی می‌کرد و این روزها توی ذهنش زندگی می‌کنه.

باید توی ذهنم یه درپشتی پیدا کنم و ازش فرار کنم، قبل از اینکه اونقدر توی این حالت بمونم که بهش عادت کنم...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 >>