پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 13:23
دوستم اساماس زده، خاله شدنتون مبارک. صبح دخترم به دنیا اومد.
از ته دل ذوق میکنم.
هنوز جواب اساماس رو ندادم که مامانم زنگ میزنه و میگه حال مامانبزرگش خوب نیست. صبح رفته توی کما. دکترا قطع امید کردن. و البته من معنی این جمله ها رو خوب می دونم...
گوشی توی دستم و لبخند روی لبم خشک میشه.
میرم وضو میگیرم و وایمیسم به نماز. چقدر فاصله مرگ و زندگی کوتاهه...چه دنیای غریبیه خدا...




