چندتا دوست نسبتا پولدار دارم که به محض اینکه ازدواج کردن یه خونه صد و پنجاه - دویست متری توی بهترین مناطق تهران گرفتن و ساکن شدن.
خوب راستش آدمه دیگه! وقتی میرفتم خونههاشون و برمیگشتم خونه خودمون، به نظرم میومد چقدر خونهی ما کوچیکه. انقدر کوچیکه که حتی نمیتونم همین هف-هشتا دوستم رو با همسراشون دعوت کنم.
ولی خوب این خونه رو اونقدر دوست داشتم که حاضر نبودم به این آسونیا ازش دل بکنم. برای همین هی با خودم برنامهریزی میکردم که تا وقتی بچهدار نشدیم همین جا بسمونه. بعدش یه جای بزرگتر میگیریم.

چند وقتیه که داریم دنبال یه خونه چهل پنجاه متری میگردیم برای اینکه یه سرمایهگذاری کوچیکی کرده باشیم و راه افتادیم از این بنگاه به اون بنگاه و از این خونه به اون خونه. راستش هرشب که خسته و کوفته برمیگردیم خونه و درخونهمون رو باز میکنیم تازه میفهمم توی چه بهشتی داریم زندگی میکنیم. بعضی خونههایی که میبینیم اونقدر کوچیکن و تاریک و دلگیر که آدم توش افسرده میشه.
دیشب انقدر تو خونهمون راه رفتم و قربون صدقه در و دیوار و پنجرهها و البته ایوون خوشگلش رفتم که متین گفت همین الان زنگ میزنم به صاحبخونه و میگم ما تا آخر عمرمون از اینجا بلند نمیشیم.




