شنبه 17 بهمن 1388 ساعت 09:04
آخرشب بود. بعد از دو شب و دو روز مهمونی برگشته بودیم خونه و لاست رو دیده بودیم و من چند صفحه از "آتش بدون دود" رو بلند بلند برای متین خونده بودم و مسواکمون رو زده بودیم و آماده خوابیدن بودیم که یهو یادم افتاد فردا باید برم مهمونی خونهی دوستم.
ظاهرا مشکلی نبود. کادو رو که شریکی خریده بودیم و لباسام هم تمیز و اتو کرده بود.
سعی کردم همون جور که خوابیدم از قوه تخیلم استفاده کنم و لباسهای توی کمد رو پرو کنم ببینم کدومش رو بپوشم بهتره. البته مثل همیشه اولین لباسی که پوشیدم خوب بود. اما همین که خودم رو جلوی آینه تصور کردم تا از خوب بودنش مطمئن بشم، چشمم افتاد به موهام. پشت موهام و کنار گوشهام خیلی نامرتب شده بود که البته این اتفاق هم در این امر، بیتاثیر نبود.
اولش فک کردم خوب فردا قبل مهمونی یه سر میرم آرایشگاه و خیالم راحت شد و چشمهام رو بستم. ولی بعد یادم افتاد که فردا یکسره کلاس دارم و فرصت نمیکنم. پس به ناچار چشمهام رو باز کردم.
چشمهام رو که باز کردم چشمم افتاد به متین که کنارم خوابیده بود و آروم نفس میکشید. بیدارش کردم. چارهی دیگهای نداشتم.
یه قیچی برداشتم و دادم دستش و بردمش توی حموم. پشت موهام رو شونه کردم و بهش گفتم از اینجا ببر. متین هم با تصور اینکه داره خواب میبینه بدون اینکه چیزی بگه قیچی رو برد لای موهام و اونا رو از همون جایی که گفته بودم، کوتاه کرد.

صبح که بیدار شد و هنرش رو دید باورش نمیشد. حتی یادش نمیومد که دیشب چنین خوابی دیده.
به هر حال کار من رو که راه انداخت و من هم که از کارش راضیم. ایشالا خدا کارش رو راه بندازه.
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




