قرار شد پنج دست "دوز" بازی کنیم و هرکی برنده شد هر شرطی خواست برای طرف مقابلش بذاره. دور اول و دوم رو متین برد ولی من هنوز کاملا به خودم مطمئن بودم و تنها مشکلم این بود که آیا بهترین درخواستی که میتونم از متین داشته باشم خونهتکونی کل خونه است، یا کار سختتری هم وجود داره!
دو دور بعدی رو من بردم و دو-دو مساوی شدیم. دور آخر بود و هر دومون از ترس باختن با احتیاط کامل بازی میکردیم که یهو متین یه دوراهی برای خودش درست کرد و دیگه کاری از دست من برنیومد.
ساعت ده شب بود. لباسهاش رو پوشید و گفت من میرم توی ماشین و تو هم آماده شو و بیا. نگران از چیزی که منتظرمه راه افتادم. حداکثر چیزی که بهش فکر میکردم اینه که مجبورم میکنه شام مهمونش کنم.
وقتی راه افتادیم گفت: "باید از تمام بقالیهای شهرک یکی یه نخ سیگار بخری!"
دهنم وامونده بود. "من، ساعت ده شب، تنهایی، برم بگم یه نخ سیگار میخوام؟"
اومدم نصیحتش کنم که سیگار خوب نیست و ضرر داره و ... که گفت یه دونهاش رو هم نمیکشه. میخواد یادگاری نگهشون داره
چارهای نبود. مستانه است و قولش! یکی دوتا مغازه اول خیلی برام سخت بود. به خصوص که تا یه حدی آشنا هم بودن. ولی سه چهارتای بعدی دیگه برام عادی شده بود.
وقتی برگشتیم خونه شیش تا نخ سیگار از مدلها و مارکهای مختلف و یه متین که از بس خندیده بود دل درد گرفته بود، روی دستم مونده بود.
سیگارها رو قایم کردم و امروز صبح وقتی متین رفت با رواننویس صورتی روشون عکس قلب کشیدم و دورشون یه روبان صورتی گره زدم و روی یکیشون نوشتم: "ولنتاین مبارک!"
مطمئنم که متین کاملاً سوپرایز می شه.





