وای من که باورم نمیشه! یعنی انقدر سرم شلوغ شده که از صبح حتی یه دور هم بادبادک رو باز نکردم. میدونین چند وقته من هیچ کار مفیدی انجام نداده بودم؟ بسکه سیستم اینجا مزخرف بود احساس بیهودگی میکردم! نه اینکه هیچ کاری انجام ندم، ولی انقدر کارایی که توی این یه سال اخیر انجام دادم به نظرم بیهوده بود که اصلا احساس مفید بودن نمیکردم.
پنجشنبه رفتم و با مدیرعامل شرکت جدید صحبت کردم و یه پروژه داده که تا آخر فروردین باید انجامش بدم. حالا من علاوه بر اینکه کلا باید یه دور برنامهنویسی رو مرور کنم و برنامهنویسی واسه سیستمعامل سیمبین رو یاد بگیرم باید یه نرمافزار درست و حسابی هم بنویسم. تازه کلاسها و درسها و تمرینهام هست.
ولی من الان خیلی خوشحالم و حس خیلی خوبی دارم. بعد مدتها...





