اساسا تصمیم گرفتم که خونهتکونی نکنم! نه امسال که هیچ سال دیگهای! حیف نیست آدم این روزای قشنگ آخر اسفند رو به خودش تلخ کنه و به جای اینکه بره بازار و هفتحوض و مردم رو نگاه کنه که با چه شور و حرارتی دارن واسه عید آماده میشن، بنشینه توی خونه و کابینتها رو مرتب کنه؟
تنها کاری که میکنیم اینه که من پردهها رو میشورم و متین هم شیشهها رو پاک میکنه و یه گردگیری و تموم!
گفتم متین، یادم افتاد خیلی وقته میخوام یه چیزایی راجع بهش بگم.
من وقتی با متین ازدواج کردم، عاشقش بودم ولی اصلا نمیشناختمش. من دقیقا عین تمام عشقهای دیگه چشمهام رو، رو به واقعیت بسته بودم و توی رویاهای خودم زندگی میکردم.
اما حالا، بعد سه سال که دیگه اون هیجان و شور اولیه کم شده و چشمهام رو به واقعیت باز شده، دارم متینی رو میبینم که با اون چیزی که من فکر میکردم خیلی فرق داره. متین خیلی خیلی بهتر از اون چیزیه که من فکر میکردم و حس میکردم و میدونستم.
و هر روز و هر شب به خاطر این نعمت خدا رو شکر میکنم.
یه نعمت دیگهای هم که خیلی به خاطرش خدا رو شکر میکنم اینه که بهار رو و البته این سیزده روز عید رو آفرید. نمیدونم چرا ولی انگار آدم به ته سال که میرسه انرژیش هم ته میکشه.
اصلا به نظرم اگه این سیزده روز نبود، زندگی یه چیزی کم داشت.





