دو و دویست کم داشتیم. قرار شد سکههای عقد و عروسی و چندتا النگوم رو بفروشیم. کلی حساب کتاب و ضرب و تقسیم کردیم. اگه همه چیز رو به حداکثر قیمت میفروختیم میشد یک و هشتصد، ولی به هر حال همین هم غنیمت بود.
رفتیم هفتحوض. اونجا یه صرافی باانصاف میشناختم. توی راه متین به شوخی گفت اگه بتونیم اینا رو دو و دویست بفروشیم، من پنج هزار تومن صدقه میدم.
من کلی مسخرهاش کردم. هم به خاطر این همه خوشخیالی و هم به خاطر این همه دست و دلبازی.
چندجا قیمت گرفتیم. هرکس یه قیمتی میگفت. هر کدوم از سکهها رو به بهترین پیشنهاد ممکن فروختیم. یعنی ربع سکهها رو یه جا فروختیم، نیمسکهها و سکهها رو به همون صرافی و النگوها رو به یه جا دیگه.
خونه که رسیدیم پولا رو ریختیم وسط و شروع کردیم به شمردن: "صد، دویست، سیصد، ...، یک و نهصد، دو، ..."
واقعا نمیفهمیدم چرا اینقدر زیاد شده! هیچجوری ممکن نبود.
" دو و صد، دو و صد و پنجاه، دو و صد و هشتاد، دو و صد و نود، دو و صد و نود و نه!"
من هاج و واج متین رو نگاه میکردم و متین لبخند میزد.
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




