دست و دلم به کار نمیره. باز امروز منم و یه برگه تسویه حساب که منتظر امضای رئیسمونه و یه رئیس که دلش میخواد من رو جز جیگر بده و برگه رو امضا نمیکنه!
قشنگیش به اینه که یه ماه پیش داشت تهدیدم میکرد که اگه برای خودم یه پروژه پیدا نکنم، دیگه نیازی بهم نداره.
واقعا از دستش خستهام. ولی امروز هرجور شده امضام رو میگیرم. حتی شده با واسطهگری رئیس بزرگ!
امروز هرجور شده امضاش رو میگیرم و فردا با یه جعبه شیرینی میام شرکت و اولین شیرینی رو هم به خودش تعارف میکنم و وقتی ازم پرسید مناسبتش چیه بهش میگم به مناسبت راحت شدن از دست شما!
چند شب پیش، یعنی شب تولد پیامبر، یکی زنگ خونهمون رو زد. رئیس متین بود و البته رئیس آیندهی من! خیلی تعجب کردیم که این موقع شب اینجا چی کار میکنه و اصلا آدرس خونهمون رو از کجا آورده.
برامون یه جعبه شیرینی آورده بود. یه جعبه شیرینی یزدی با انواع قطاب و باقلوا و ...
گفت این رو از یزد برامون آورده بوده و واسه امشب گذاشته بوده کنار.

خلاصه یه رئیس اینجوری و یه رئیس اونجوری!




