جدیدترین فیلمهای 2010 جدیدترین فیلمهای 2010
فیلم های اکشن,رزمی,تخیلی,ترسناک
هرفیلم 190 تومان+هدیه
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 اسفند 1388 ساعت 12:33
شکلات


سی تا بسته شکلات خوشمزه خریدم که روز آخری به بچه‌ها شیرینی بدم! ولی وقتی نگاهشون می‌کنم دلم نمیاد. دلم‌ می‌خواد همه‌شون رو نگه دارم برای خودم و متین...


خدا کنه تا عصر کسی یادش نیاد من قول شیرینی داده بودم...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 24 اسفند 1388 ساعت 12:33
پارادوکس


زنها گاهی میگویند "نه" ولی با تمام وجود دلشان میخواهد بشنوید "بله"!!!

                                                                                         خانوم سین

             

نویسنده : مستانه موضوع : زنها گاهی...


یکشنبه 23 اسفند 1388 ساعت 09:24
روزی که دیروز باشه


دیروز بعد از اینکه توی خونه کارام تموم شد، یه سر رفتم شرکت که هم فیلم و سریالهای همکارا رو بدم و هم دور هم ناهار بخوریم و هم یه سروگوشی آب بدم.


یه بسته کادو شده روی میزم بود. اولش فکر کردم حتما رئیسمون اینجا رو خونده و می‌خواد از روش رئیس متین استفاده کنه!


ولی بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که نه! از این خبرا نیست. 6 تا ماگ بود که یکی از همکارا برام آورده بود. گفته بود چون اون‌دفعه که اومدم خونه‌شون براش کادو نیاورده بودم خواستم جبران کنم! به هر حال دستش درد نکنه...



بعد یکی دیگه از همکارا اومد پیشم. از طرف رئیسمون پیغام آورده بود. این دفعه آقای رئیس نه از در تهدید که از در وعده و وعید وارد شده بود.


گفته بود به مستانه بگین من می‌ذارم راحت اینجا درسش رو بخونه و کاری بهش ندارم و حقوقش رو هم کامل می‌دم و بهش دانشجو می‌دم که پروژه‌هاش رو انجام بدن و ...


خداییش به نظر شما می‌شه به یه همچین آدمی اعتماد کرد؟ آدمی که می‌خواد از دانشجوها سو استفاده کنه. از کجا معلوم که از ما سواستفاده نکنه...


منتظر شدم متین بیاد تا باهم بریم سینما. با دوتا از دوستای دبیرستانم و همسرهاشون.


بلیط ساعت نه و نیم بود و با وجود خستگی و ریتم خیلی کند هرشب تنهایی تا آخرش مقاومت کردیم و از سینما که اومدیم بیرون هوای خنک و بهاری شب خواب رو از سرمون پروند.


و همین هوا باعث شد که نصف شبی سر از فرحزاد دربیاریم و از دیدن و خوردن اون همه چیزای قرمز و ترش کلی سرحال بیایم.




پ.ن1: یه چیزای دیگه‌ای هم می‌خواستم راجع به خط هفت تا مونده به آخر(!) بگم که چون طولانی می‌شه می‌ذارمش واسه فردا!


پ.ن2:خیلی خوشحالم که متین با همسر دوستام حسابی گرم گرفته. حتی خودشون یعنی مردها باهم قرار گذاشتن توی عید یکی دو شب بریم طالقون باغ یکی از بچه‌ها. که خوب این تصمیم واقعا عالیه چون ما بعد سالها که شب روزمون رو با هم می‌گذروندیم، دوباره می تونیم ساعتها کنار هم باشیم.


پ.ن3: خیلی خوشحالم که دوستام هنوز همون بچه‌های هشت-نه سال پیشن. همه‌شون الان واسه خودشون کسی هستن و بروبیایی دارن ولی تو جمعهای دوستانه‌مون همه همونایی هستن که بودن.


پ.ن4: تازه خیلی هم خوشحالم که اینجا و دوستای خوبی مث شما رو دارم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 22 اسفند 1388 ساعت 09:02
چهاردست


سر کلاس مجازیم و دارم با دقت به درس گوش می‌دم. بلافاصله بعد از عید میان‌ترم داریم. 


همزمان با یه دست دارم رو تختی رو اتو می‌کنم و با یه دست لباس زمستونیها رو جمع می‌کنم تا ته‌مونده‌ی خونه تکونیمون هم تموم شه.


با یه دیگه دست دارم سریالها و فیلمهام رو برای همکارام رایت می‌کنم و با دست چهارمم هم دارم اینجا می‌نویسم...



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 10:00
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه


دارم وسایلم رو جمع می‌کنم. به درد نخورهاش رو دور می‌ریزم و به درد بخوراش رو می‌ریزم توی یه کیسه که ببرم خونه. در اتاقمون رو بستم که کسی اشکام رو نبینه. که کسی نبینه رفتن چقدر برام سخته. که کسی نفهمه رها کردن پنج سال خاطره، اونم بهترین خاطرات زندگیم و دل کندن چه قدر برام مشکله.


*     *     *

دلم می‌خواد برم به رئیسمون بگم که من بیشتر از اون به این محیط وابستگی دارم. برم بهش بگم که یه روزی اینجا همه زندگی من بود. نهایت آرزوهام بود. اون موقعی که اینجا فقط من بودم و پنج تا آدم دوست‌داشتنی که کلی انگیزه داشتن برای به ثمر رسوندن اینجا، اون کجا بوده؟ اصلا اسم اینجا رو شنیده بوده؟ 


برم بهش بگم، دارم از اینجا می‌رم که بیشتر از این نبینم سر اون آدمهای باانگیزه و این محیط دوست داشتنی چی داره میاد...


دارم می‌رم یه جای دیگه که از اول شروع کنم به امید اینکه دیگه کسی با ندونم کاریاش زحمتهامون رو به باد نده...


اما نمی‌رم پیشش. نمی‌رم که اشکهام رو نبینه. نمی‌رم که از دیدن اشکهام خوشحال نشه. تمام سعیم رو می‌کنم که توی این یه هفته حتی چشمم توی چشمش نیفته...


*      *      *


لابه‌لای وسایل و کاغذایی که مدتهاست دارن ته کشوم خاک می‌خورن یه چیزایی پیدا می‌کنم که حسابی حالم رو جا میاره...


اولین فیش حقوقیم که با کلی پاداش و تشویق شده بود 200 تومن...


یه لیست که یه هفته قبل از عروسی نوشته بودم و کارهایی رو که باید می‌کردم توش لیست کرده بودم...


چندتا نامه به متین و جوابهاش...


و یه عالمه دست نوشته:


"دلم سفر می‌خواد. سفر به یه جای جدید. یه جای ناشناخته. دلم می‌خواد سوار ماشین بشیم و راه بیفتیم. بدون هیچ نقشه‌ای.


یکی از جاده‌ها رو بگیریم و بریم. اما نه تا تهش. وسطاش بپیچیم توی یه خاکی. شیشه‌ها رو بکشیم پایین که خاک بره توی چشمهامون و اشکمون رو دربیاره، اونوقت دیگه حتی جاده رو هم نبینیم.


یه جاده پر پیچ و خم که پشت هر پیچ منتظر یه چیز جدید باشیم..."



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 6 >>