با زهرا از بچهگی دوست بودیم. از خیلی بچهگی. یعنی شاید از وقتی که یکی دو سالمون بود. همبازی بودیم و با هم کلاسای قصه و ... میرفتیم و کلا به خاطر رفت و آمد خانوادگی زیادمون خیلی با هم دوست بودیم. هیچ وقت هم مدرسهای و همکلاسی نبودیم ولی معمولا تابستونا با هم میرفتیم کلاس و اردو و ...

خلاصه رابطهمون زیاد بود. تا اینکه زهرا ازدواج کرد و از محلهمون رفت و بعد هم بچهدار شد و من ازدواج کردم و ...
بعد از اون فقط یکی دوبار همدیگه رو دیدیم و امروز بار سوم بود. زهرا با مامانش و دخترش که حالا دیگه واسه خودش خانمی شده بود اومدن خونهمون.
از صبح یه حس خوبی داشتم. الکی خوشحال بودم. از خستگی یکی دو روز پیش هم اصلا خبری نبود. قرار بود عصر بیان و منم فقط ژله بستنی درست کردم و آب طالبی و میوه و شیرینی و چایی.
خیلی خوش گذشت. دیدن زهرا حس غریبی رو برام زنده میکرد. یه حس نوستالژی دوستداشتنی مخصوصا که حنانه -دخترشیرین زبونش- خیلی شبیه بچگیهای زهرا بود. وقتی که حرف میزد و شعر میخوند، به زبون قربون صدقهاش میرفتم و توی دلم آرزو میکردم بچهی منم یه چیزی باشه تو مایههای حنانه.
خلاصه که تا باشه از این مهمونها و مهمونیهای کم دردسر و دوستداشتنی و پر از حس خوب...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




