امین الدوله و یه چیزای دیگه!
* فک کن! من دارم پرپر میزنم برم شمال. اون وقت آقای رئیس صبح زنگ میزنه به متین، از خواب بیدارش میکنه میگه آماده شو برای یه کاری باید بریم شمال! منم از شدت حسودی امروز نرفتم سر کار.

* متین یه ساعت وقت داشت آماده بشه. نمیخواستم صبحانه نخورده بره. ساعت پنج صبح با ترس و لرز رفتم تا نونوایی. انقدر هوا خنک و خوب بود و انقدر بوی یاسهای امینالدوله و نسترنها توی کوچه رو پر کرده بود و انقدر سکوت دلپذیری بود که از فردا حتما متین رو هرطور شده حتی به زور آب! بیدارش میکنم تا بریم توی کوچه دوچرخهسواری.

* یکی از درسامون خیلی عقبه. از بس یا تعطیلی به کلاسمون خورده، یا استاد کلاس رو پیچونده. توی این دو هفته اگه هف هشت تا کلاس جبرانی هم بذاره بازم درسش تموم نمیشه. دیروز ازش پرسیدیم چی کار میخواد بکنه. گفت تا هرجا رسیدم درس میدم و از همونا امتحان پایان ترم میگیرم. بقیهاش رو هم بعد امتحانا بهتون درس میدم!
یعنی من عاشق این کلاسای مجازیمونم.

*چندوقت پیش یه چیزی به یکی از دوستام قرض دادم. راستش الان خیلی لازمش دارم! ولی میدونم دوستم هم الان همین قدر یا شاید هم بیشتر از من لازمش داره! هی با خودم کلنجار میرم که بهش زنگ بزنم یا نه. امیدوارم قبل اینکه مجبور بشم زنگ بزنم خدا لنگهاش رو از آسمون برام بفرسته!

* قاب عکس رو ببینید.
نویسنده : مستانه
موضوع : زندگی جاریست...