لپتاپم روی دوشمه و باید یه خیابون طولانی یکطرفه رو برخلاف جهت ماشینها بیام. تا وسطای خیابون به زور خودم رو میکشونم اما گرما و خستگی داره دیوونهم میکنه.
به آدمهایی که از روبهرو میان حسودیم میشه چون هروقت بخوان میتونن برن توی خیابون و جلوی یه ماشین رو بگیرن و سوارش بشن.
به آدمهایی که یه کیف سبک نسبتا خالی رو دوششونه حسودیم میشه.
به آقایونی که یه تیشرت خنک پوشیدن حسودیم میشه.
خلاصه حس میکنم عالم و آدم از من خوشبختترن و فقط منم که انقدر بیچارهام.
با این فکرها میرسم به یک چهارم آخر. اما جدا دیگه نمیتونم ادامه بدم. یه ماشین داد میزنه دربست و من یه نگاهی به کیف پول خالیم میندازم و به آدمهایی که بیشتر از هف-هش تومن توی کیفشون دارن حسودی میکنم.
یه جا دیگه کم میارم. کیفم رو میذارم زمین و همونجا وایمیستم و اشکهامم کم و بیش جاری میشه و چشمم جایی رو نمیبینه.
به خیال خودم دارم استراحت میکنم که صدای بوق بلند یه ماشین و صدای کشیده شدن چرخهاش روی آسفالت و چندتا فحش بعدش بهم میفهمونه اینجایی که وایسادم، وسط یه کوچه است که اتفاقا ماشین هم از توش رد می شه.
از ترس کیفم رو برمیدارم و بدوبدو از صحنه فرار میکنم و یه نفس تا سرکوچه میدوم.
توی میدون از بقالی یه بستنی میخرم و ولو میشم روی پلهی کنار بقالی و با لذت بستنیم رو لیس میزنم، دیگه به هیچکس حسودیم نمیشه. چون هیچکس نمیتونه طعم زنده بودنی رو که این بستنی به من میده، بچشه.










