پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 تیر 1389 ساعت 09:48
ذهن پیچیده


این چندوقتی که به خاطر شکل کارم معمولا یه جای ثابت نبودم و هر روز با آدمهای جدیدی در ارتباط بودم به این نتیجه رسیدم که آدمها دو مدل  فکر می‌کنن. بعضی از آدمها ساختار ذهنیشون یه جوریه که پیچیده فکر می‌کنن. یعنی وقتی با یه مسئله روبه‌رو می‌شن اصلا به راه حلهای ساده فکر نمی‌کنن و راه‌حلهای ساده رو نمی‌بینن و از همون اول می‌رن سراغ راه‌حلهای پیچیده. ولی بعضی آدمها برعکس، اول راه های ساده به ذهنشون می‌رسه و راه‌های ساده رو امتحان می‌کنن، بعد اگه نشد می‌رن سراغ روشهای پیچیده‌تر.


و البته من از دسته دومم. یعنی واقعا بعضی وقتها شگفت زده می‌شم که این آدمها چه راه‌های پیچیده‌ای به ذهنشون می‌رسه. اونم وقتی این همه راه ساده‌تر وجود داره. 


فقط یه سوالی برام وجود داره. اونم این که آدمهایی که پیچیده فکر می‌کنن خودشون می‌دونن پیچیده فکر می کنن یا اونا هم فکر می‌کنن ساده‌ترین راه‌حل رو انتخاب کردن؟
 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 30 خرداد 1389 ساعت 06:15
طعم عصرهای تابستونهای کودکیمون


بچه که بودیم عصرای تابستون که هوا حسابی گرم می‌شد و من و سوفیا هم حسابی بازی‌هامون رو کرده بودیم و خسته و بی‌حوصله شده بودیم، دور از چشم مامان می‌رفتیم توی آشپزخونه و شربت آبلیمو یا شربت آلبالو یا گاهی هم شیر کاکائو درست می‌کردیم و می‌ریختیم توی لیوان پلاستیکی و یه قاشق چایخوری هم می‌ذاشتیم توش و هلش می‌دادیم توی جایخی یخچال و به خیال خودمون آلاسکا و بستنی درست می‌کردیم و البته تمام آشپزخونه و جایخی  رو کثیف می‌کردیم و داد مامان رو در می‌آوردیم ولی عوضش مزه اون آلاسکاها و بستنی‌ها همیشه زیر دندونمون موند.


چند روز پیش متین یه عالمه آلاسکا خرید و آورد خونه. توی بقالی سرکوچه‌مون دیده بود. سازنده‌اش ایده‌ی بچگیهامون رو دزدیده بود و شربت آب‌لیمو رو گذاشته بود یخ زده بود. البته یه مقدار فالوده هم ریخته بود توش. ولی خود خودش بود. همون طعم بی‌نظیر عصرهای تابستون کودکی‌هامون... 



پ.ن1:نوشته های این چندوقت رو بذارین به حساب خالی کردن ذهن در شب امتحان و زیاد دنبال معنی و مفهوم توش نباشید...


پ.ن2: دلم برای خیلیاتون واقعا تنگ شده...

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 29 خرداد 1389 ساعت 09:54
آبرنگ


از اولش همین جوری بودم اگه کسی بالا سرم بود درسم رو می خوندم... اما اگه کسی نبود هر کاری می کردم الا درس خوندن.


قبلا مامانم این وظیفه خطیر رو به عهده داشت. حالا متین!


دیروز خیلی بهش اصرار کردم که از خونه نره بیرون. گفت تو که درس داری منم باید برم و کارم رو انجام بدم. نمی دونست اصرارم به خاطر اینه که درس بخونم. نمی‌دونست به محض این که صدای روشن شدن ماشین رو شنیدم رفتم سراغ آبرنگم و یک ساعتی رو با رنگها بازی کردم. رنگهای شاد و زنده‌ی آبرنگ رو روی مقوای سفید خیلی دوست دارم.


خیلی وقته دلم می‌خواد برم کلاس نقاشی با آبرنگ. راستش به نظرم لطافتی که توی نقاشی‌های آبرنگ هست توی هیچ وسیله‌ی نقاشی دیگه‌ای نیست. ایشالا درسم که تموم شد می‌رم سراغش.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 27 خرداد 1389 ساعت 16:15
برکت


گاهی وقتها، اگه شب بیدار باشم، حدودای دو و سه  شب که می‌شه کامپیوتر رو روشن می‌کنم و می‌رم توی پرشین‌بلاگ یا بلاگفا و وبلاگهایی رو که توی لیست وبلاگهای به روز شده است می‌خونم و به این فکر می‌کنم که چقدر آدم باید تنها باشه و دلش گرفته باشه که این وقت شب پناه بیاره به نوشتن...


اما گاهی هم شب نیست، عصره... عصر پنجشنبه است، اما آدم بی‌تابی می‌کنه... احساس می‌کنه چقدر دلش گرفته... چقدر دلتنگه...چقدر نیاز داره با یه نفر حرف بزنه و درددل کنه... اما یهو یادش میاد که این پنجشنبه یه پنجشنبه معمولی نیست...اسمش لیله الرغایبِ...می‌گن آرزوها توش برآورده می‌شه...


یک کمی برنج می‌ریزم توی یه ظرف و می‌برم می‌ذارم توی ایوون... منتظر می‌شم... سه تا گنجشک میان کنار ظرف... آرزوم رو در گوش پرنده‌ها می‌گم تا برسوننش دست آسمون...


آرزوم "برکتِ"... آرزوم اینه که برکت توی زندگیمون جاری بشه و به زندگیمون رنگ و بوی تازه‌ای بده...


آرزوم اینه که عمرمون برکت پیدا کنه...که عبادتهامون برکت پیدا کنه...که دعاهامون پر برکت بشه... که عشقمون پر برکت بشه...

امشبتون مبارک (یعنی پر از برکت)

   

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 27 خرداد 1389 ساعت 09:47
کیک طلبیده، مراده!!!


دیروز عصر رفتم خونه مامان‌بزرگم و تا شب اونجا بودم. متین نیومد خسته بود و کار زیاد داشت. بعد شام که برگشتم خونه دیدم متین با حسرت نگاهم می‌کنه و می‌گه شام چی خوردی. گشنه‌اش بود و مث همیشه توی خونه‌مون شام پیدا نمی‌شد. براش یه لیوان شیر کاکائو آوردم. گفت کیک هم می‌خوام.


دهنم از تعجب باز مونده بود. متین که می‌دونست توی خونه کیک نداریم. مطمئن بودم که از وقتی هم اومده خونه سر هیچ کمد و کابینتی نرفته. پس این چه درخواستی بود؟ از کجا فهمیده بود که امروز به من الهام شده بود پودر کیک و سایر مواد لازم رو بخرم که کیک درست کنم.


بهش گفتم پس صبر کن تا برات کیک بیارم و رفتم توی آشپزخونه و سریع مایه‌ی کیکم رو درست کردم و ریختم توی قالب و گذاشتم توی فر. چند دقیقه بعد که بوی کیک بلند شد نوبت متین بود که دهنش از تعجب باز بمونه.

البته راستش از این اتفاقهای عجیب ذهنی انقدر زیاد تو خونه‌ی ما می‌افته که دیگه دهنمون خیلی هم باز نمی‌شه!!!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 >>