الهی هَب لی کمال الاِنقِطاع اِلیک و اَنِر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک
حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور،
فتصل الی معدن العظمة
و تصیرُ ارواحنا معلقة بعِزِ قدسک | خدایا بریدن کامل از همه چیز و همه کس، به سوى خود به من عنایت کن. دیده هاى دلمان را به نور نگاه به سوى خود روشن کن تا دیده هاى دل پرده هاى نور را پاره کند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آویخته به عزت مقدست گردد. |
۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹ اکشن,جنگی,ترسناک و ... |
هر فیلم فقط 140 تومان
مجموعه 95 فیلم 2009 با کیفیت عالی به همراه زیر نویس فارسی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تا حرف بیمار و بیمارستانه یه قضیهای رو هم براتون تعریف کنم.
چندوقت پیش یه نفر تعریف میکرد که پدرش بیمار بوده و حالش بد بوده و یه چند وقتی بیمارستان بوده. یه شب، نیمههای شب بهش زنگ میزنن که ده میلیون تومن جور کن و بیار بیمارستان که همین امشب باید پدرت رو عمل کنیم.
این بنده خدا هم با بدبختی پول رو جور میکنه و راه میفته میره بیمارستان. توی بیمارستان بهش میگن پول رو بریز حسابداری و بیا. سر راه که داشته میرفته حسابداری یکی از نظافتچیهای بیمارستان جلوش رو میگیره و میگه به جای اون ده میلیون، دویست هزار تومن بده به من تا مشکلت رو حل کنم.
پول رو که میگیره بهش میگه، برو به پرستارها بگو میخوای قبل از عمل بابات رو ببینی و تا بابات رو ندیدی پول رو واریز نکن.
خلاصه این آقا میره که باباش رو ببینه و بعد از کلی اصرار و التماس از سردخونه سردرمیاره.
آره... قضیه این بوده که ایشون فوت کرده بوده و بیمارستان میخواسته اول اون ده میلیون رو بگیره و الکی بگه عملش کردیم و از زیر عمل زنده بیرون نیومده.

خلاصه که ایشالا همیشه خودتون و نزدیکانتون سلامت باشین و پاتون به این جور جاها باز نشه.
خیلی بده که سرتاپا سیاه میپوشی و راه میفتی میای بیمارستان و پشت در آیسییو، یه عالمه اشک میریزی و دل همه رو خون میکنی و بعد با همون چشمای پف کرده و همون سرتاپای سیاه میری عیادت بیمار.
مگه باور نداری؟
خدا هست... ایمان هست... معجزه هست... زندگی هست... عشق هست... نور هست... سفیدی هست... رنگ هست... سبزی هست... آرامش هست...

خدا را چه دیدی شاید غصه رد شد........ دلم راه و رسم این عشق و بلد شد
روز اولی که رفتم دانشگاه یکی از استادامون اومد سرکلاس و گفت توی این رشته اگه زرنگ باشین از ترم دوم میتونین دوبرابر ما استادا پول دربیارین.
اغراق میکرد. ولی نه خیلی زیاد. بعضی از پسرای دانشکدهمون، نه از ترم دوم که از ترم سوم چهارم رفتن سر کار و حقوقشون نه دوبرابر حقوق استادمون ولی حقوقی تقریبا مساوی حقوق استادها درمیآوردن. دخترا البته خیلی دنبال کار نبودن. به زبون میگفتن اولویت اول ما درس خوندنه. البته خدا از ته دلشون یه چیزای دیگهای میشنید.
به هرحال تقریبا همه بچههای دانشکده بعد از گذروندن کاراموزی یه جایی مشغول به کار شدن و اون چند نفری هم که خیلی توی درس ضعیف بودن و بعد دو سه ترم مشروطی بالاخره فارغالتحصیل شدن، بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی کار پیدا کردن. اونم نه فقط توی تهران که هرکسی توی شهر خودش.
حدود پنج سال پیش بود که من اومدم توی این شرکت و یه فرم پر کردم و چندتا سوال جواب دادم و از فرداش مشغول به کار شدم. انقدر نیرو میخواستن که حتی بهم نگفتن برو بعدا خبرت میکنیم. تازه همون روز اول رئیسمون بهم گفت اگه کسی رو میشناسی که به درد اینجا میخوره معرفی کن. که من به چندتا از دوستام گفتم ولی همهشون خودشون مشغول کار بودن و قبول نکردن.

حالا بعد پنج سال یکی از دوستام با این همه سال سابقه کار و کلی تجربه علمی و فنی از کار قبلیش خسته شده و میخواد کار پیدا کنه. اما تا الان دو ماهه که داره میگرده و هیچجا براش کار نیست. یعنی همهجا بهش میگن خودمونم بیکاریم. کارمند اضافه نمیخوایم.دیگه خدا به داد دانشجوها و تازه فارغ التحصیلهاش برسه.
و من به این فکر میکنم این همه بلا فقط بعد از پنج سال به سر این کشور اومده. خدا به داد سه سال بعدی برسه.
"زنها گاهی دوست دارند، همسرانشان کارهای غیر قابل پیش بینی انجام دهند."




