داشتم برای یه گزارشی مقدمه مینوشتم، حدود یه صفحه نوشتم اما از اونجایی که نوشتن مقدمه و چکیده و نتیجهگیری برام یکی از طاقتفرساترین کارای دنیاست، رفتم سراغ یه گزارش مشابه که حدود دو سال پیش برای شرکت قبلی نوشته بودم تا یک کمی از مقدمه اون سواستفاده کنم.
اما چند خط اولش رو که خوندم دهنم از تعجب وا موند. متن مقدمه عین همون چیزی بود که امروز نوشته بودم. جملهها همون جملهها بود و کلمهها هم همون کلمهها. کلا دو سه تا کلمه پس و پیش شده بود.
و لابد این یعنی ذهن من از دوسال پیش تا حالا دست نخورده باقی مونده...
* * *
اتفاقا یه مدتی بود تصمیم گرفته بودم دایره کلماتی رو که توی نوشتن و حرف زدن به کار میبرم گستردهتر کنم و هنگام استفاده از کلمات هم معنی که از کلماتی استفاده کنم که ظاهر زیباتری دارن. مثلاً از غمگین به جای ناراحت استفاده کنم، از شاد به جای خوشحال و ...
شاید اولش یک کمی نامانوس و مشکل باشه، اما به نظرم در بلندمدت کار قشنگیه.
خلاصه رویداد (به جای اتفاق) بالا مصمم ترم کرد!
* * *
آره خلاصه تعطیلات ما هم به نوشتن گزارش و پروپوزال گذشت...
(مقصود از این جمله و اسمایلی فقط این بود که دل متین برام بسوزه و واسه تعطیلات بعدی یه فکری بکنه و یه سفری جور کنه
)
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...







