تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل تولیدی پردرآمد
در تابستان شروع کنید !
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 خرداد 1389 ساعت 08:16
دست نخورده


داشتم برای یه گزارشی مقدمه می‌نوشتم، حدود یه صفحه نوشتم اما از اونجایی که نوشتن مقدمه و چکیده و نتیجه‌گیری برام یکی از طاقت‌فرساترین کارای دنیاست، رفتم سراغ یه گزارش مشابه که حدود دو سال پیش برای شرکت قبلی نوشته بودم تا یک کمی از مقدمه اون سواستفاده کنم.


اما چند خط اولش رو که خوندم دهنم از تعجب وا موند. متن مقدمه عین همون چیزی بود که امروز نوشته بودم. جمله‌ها همون جمله‌ها بود و کلمه‌ها هم همون کلمه‌ها. کلا دو سه تا کلمه پس و پیش شده بود.


و لابد این یعنی ذهن من از دوسال پیش تا حالا دست نخورده باقی مونده...


*      *      *


اتفاقا یه مدتی بود تصمیم گرفته بودم دایره کلماتی رو که توی نوشتن و حرف زدن به کار می‌برم گسترده‌تر کنم و هنگام استفاده از کلمات هم معنی که از کلماتی استفاده کنم که ظاهر زیباتری دارن. مثلاً از غمگین به جای ناراحت استفاده کنم، از شاد به جای خوشحال و ...


شاید اولش یک کمی نامانوس و مشکل باشه، اما به نظرم در بلندمدت کار قشنگیه.


خلاصه رویداد (به جای اتفاق) بالا مصمم ترم کرد!


*      *      *


آره خلاصه تعطیلات ما هم به نوشتن گزارش و پروپوزال گذشت...


(مقصود از این جمله و اسمایلی فقط این بود که دل متین برام بسوزه و واسه تعطیلات بعدی یه فکری بکنه و یه سفری جور کنه)

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 15 خرداد 1389 ساعت 08:55
اصلاح امور


همیشه که لازم نیست با حرف زدن همه چی رو درست کنی...


هیچی نگو!


فقط برو یه گوشه‌ای کز کن و قیافه‌ی مظلوم به خودت بگیر و یه کاری کن اشک توی چشمات جمع بشه...

بهش زمان بده تا قیافه‌ی مظلومت و اشکهات روش اثر بذاره...


وقتی خودش اومد پیشت و سعی کرد با خندوندنت فضا رو عوض کنه، اون وقت در گوشش بگو که چقدر از کاری که کردی پشیمونی و یه دوستت دارم واقعی هم ضمیمه‌ی حرفهات کن...


 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 12 خرداد 1389 ساعت 18:28
یه روز خوب میاد، اینو می دونم!


چه خوشحالم دیروز اینجا غرغر کردما! بعد مدتها کامنت بعضیاتون رو دیدم، دلم خیلی براتون تنگ شده بود. علاوه بر اینکه حس همدردیتون هم خیلی به دردم خورد و کلی حالم رو بهتر کرد، تازه  دارم می‌فهمم چرا بعضیا همش تو وبلاگشون غر می زنن


راستش پول دانشگاه رو جور کردم. با فروختن آخرین کادوهای عروسیمون...


البته اصلا لازم نیست دلتون واسمون بسوزه‌ها. چون تقصیر خودمونه. پرروئیم! وقتی که پول داریم فکر این روزامون نیستیم. همین الانشم اگه یه پولی بدن دست من می‌رم تا قرون آخرش رو خرج می کنم و برمی گردم...


یه کمی از مشکل هم به این دلیله که من دیگه ماهانه حقوق ثابت ندارم و پروژه‌ای کار می‌کنم و مثلا از اردیبهشت تا حالا هیچی نگرفتم. البته خودم این جوری راضی‌ترم و چون هم حقوقش بهتره و هم آزادی عمل دارم که هروقت خواستم برم سرکار و هروقت نخواستم نرم. فقط سر موقع باید کارم رو تحویل بدم.


خلاصه همینا دیگه!


فعلا روزتون مبارک باشه تا من برم ببینم با این ده بیست تومن ته حسابم چی می‌تونم برای مامانامون بخرم.

البته یادتون هم نره که دوستون دارم


بعد یه چیزیم بگم و برم!


چرا این تلویزیون نمی‌خواد بفهمه تولد حضرت فاطمه زودتر از وفات امامه و در ضمن حضرت فاطمه مهمتر از امامه؟ البته نمی‌شه توقعی داشت اینا رو بفهمن! ولی این رو هم نمی‌فهمن که اول تولد امامه و بعد وفاتش که همه کانالا دارن عزاداری می‌کنن؟

اوه اوه! حواسم نبود شما همه‌تون تلویزیون رو تحریم کردین، منم حوصله‌ام سر رفته بود فقط یه دور از روی کانالا رد شدم، به خدا!

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 11 خرداد 1389 ساعت 21:14
حکایت کفگیر و ته دیگ!


خسته شدم بسکه حساب کتاب کردم! آخه من که آدم حساب کتاب نیستم، اصلا بلد نیستم پول بشمرم چه برسه به اینکه پول جمع کنم!


خسته شدم بسکه فکر کردم چه جوری پول این ترم دانشگاهم رو جور کنم و فردا آخرین مهلتشه و من هنوزم دارم فکر می‌کنم که دویست تومن بقیه‌اش رو از کجا بیارم.


خسته شدم بسکه یه این فکر کردم که با هیچی تومن چی برای مامانم و مامان متین بخرم.


خسته شدم بسکه فکر کردم دلم شمال می‌خواد و پول یه شب شمال موندن رو نداریم.


خسته شدم بسکه تک تک بیتهای اینترنت‌مون رو شمردم که یه وقت توی این وضعیت بی‌اینترنت نشیم.


*     *     *


خوبم، سرحالم، هیچ مشکلی هم ندارم به جز اینکه ذهنم پر از یه عالمه جمع و تفریقه...


برای روز مادر چی می‌خرین؟ چه پیشنهادی دارین؟

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 11 خرداد 1389 ساعت 10:55
اشتباه


می‌گفت داشته از جلوی آگاهی رد می‌شده که یهو یه مامور پریده توی ماشینش و بهش گفته ماشینش لیزینگی بوده و اقساطش رو نداده و باید ماشینش رو بخوابونن توی پارکینگ تا تکلیفش روشن بشه و هرچی هم گفته بوده که من ماشینم لیزینگی نبوده و پولش رو نقد دادم، ماموره گوشش بدهکار نبوده.


اینا رو خودش می‌گفت ولی راستش انقدر حرفهاش عجیب بود که نمی‌شد باور کرد.

اگه ماشین شاکی داره خوب میان به آدرس، شکایت نامه رو نشون می‌دن و ماشین رو می‌برن. نمیان که همین‌جوری الکی وسط خیابون بگیرن ببرنش!


راستش ما پیش خودمون گفتیم لابد دختر سوار ماشینش بوده و به خاطر این طرح حجاب ماشینش رو خوابوندن و این حرفها رو هم سرهم کرده که خودش رو توجیه کنه.


صبح زنگ زدن بهش، صدای گوشی بلند بود و ما از این ور یه چیزایی از حرفهاشون رو می‌فهمیدیم. بهش گفتن بیا ماشینت رو بردار و ببر! اشتباه شده!


ما خیلی شرمنده شدیم! به خاطر فکر اشتباهی که کرده بودیم. اما من موندم اون مامورای آگاهی چی؟ اصلا شرمنده شدن؟ آخه این دیگه چه جور اشتباهیه؟


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 >>