من بیاستعداد، من بیهنر، من بیذوق، ولی شما باشی حاضری 600 هزار تومن پول بدی این روم به دیوار، گلاب به روتون رو بچسبونی به دیوار خونهات؟

یا 800 تومن بدی این یکی رو بذاری رو طاقچهات؟

پ.ن: نمایشگاه هفت نگاه در گالری پردیس سینمایی ملت
۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹ اکشن,جنگی,ترسناک و ... |
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت ثبت دامنه و هاست لینوکس |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
من بیاستعداد، من بیهنر، من بیذوق، ولی شما باشی حاضری 600 هزار تومن پول بدی این روم به دیوار، گلاب به روتون رو بچسبونی به دیوار خونهات؟

یا 800 تومن بدی این یکی رو بذاری رو طاقچهات؟

پ.ن: نمایشگاه هفت نگاه در گالری پردیس سینمایی ملت
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوستتر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم.
اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز قطرهقطره تیرهتر شدم و ذرهذره سختتر.
من سنگ شدم و سد و دیوار دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام، گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشهها بشکند و دلهای نازک شرحهشرحه شود؟
وقتی تیرهایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم میآییم و دیده میشویم، اما لطافت که از حد بگذرد، ناپدید میشود.
یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی یا میچکیدم و میوزیدم و ناپدید میشدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.

پ.ن1: متن بالا از کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد" از "عرفان نظرآهاری" انتخاب شده است.
پ.ن2: عیدتون مبارک 
- خاله امروز تو مهد اسم سیارهها رو یاد گرفتم.
- الهی خاله قربونت بره. بگو ببینم.
- مریخ، عطارد
یه ذره فکر کرد و ادامه داد:
- مشتری، ناهید، جارو
من و مامانش با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردیم و گفتیم جارو؟؟؟؟؟
با اطمینان گفت: " آره، جارو"
هرچی فکر کردیم اسم کدوم سیاره شبیه جاروئه که اینجوری شنیده به نتیجهای نرسیدیم.
- زهره رو میگی خاله؟
- نه.
- منظورت بهرامه؟
- نه.
- عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، اورانوس، نپتو...
هنوز کلمه آخرم رو نگفته بودم که با ذوق گفت، همینو میگم دیگه، جارو نپتون...
هوا تاریک بود که یادمون افتاد متین فردا صبح باید یه کمی پول همراهش باشه. لباس پوشیدیم و رفتیم تا اولین عابربانک.
متین تو ماشین نشست و من رفتم پول بگیرم. یه جایی بود که خیلی خلوت بود و معمولا کسی گذرش به اونجا نمیافتاد.
دستگاه داشت پول رو میشمرد که یهو متین با فاصله کمی پشت سرم شروع کرد به سر و صدا کردن. مثل تمام وقتهایی که میخواد من رو بترسونه و موفق نمیشه. ولی این بار موفق شد. تاریکی هوا و خلوتی اونجا باعث شد یهو جا بخورم و بترسم. انتظار نداشتم متین پیاده شده باشه و پشت سرم باشه.

پول رو گرفتم و خیلی عصبانی داد زدم. چرا اینطوری میکنی ترسیدم.
جملهام هنوز تموم نشده بود که برگشتم و دیدم اون کسی که پشت سرمه متین نیست!
بیچاره اونم از داد بیموقع من کلی ترسید و درحالی که با چشمهای گرد شده من رو نگاه میکرد با من و من گفت: "من که کاری نکردم! فقط سرفه کردم!"
یه معذرتخواهی کوچیک کردم و برگشتم تو ماشین و متین امشب هم یه سوژهی دیگه برای خندیدن به من پیدا کرد...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...
![]()
این یه بازیه که گلی اختراعش کرده و از شما هم دعوت می کنم محض تنوع توش شرکت کنین.