داشتم با عجله میرفتم به سمت یکی از قسمتهای دانشگاه که دیدم یه دختری لنگان لنگان داره میاد. دختر خوشگلی بود و ظاهرا پاهاش مشکل داشت. توی همون چندلحظهای که از دور دیدمش تا برسم نزدیکش کلی فکر از ذهنم گذشت. آخریش این بود که یاد حرف یکی از دوستای ویلچریم افتادم که میگفت من از ترحم بدم میاد و هر نگاهی رو میتونم تحمل کنم به جز نگاههایی که توش ترحم باشه.
راستش من نمیدونم نگاه ترحم آمیز چه مدلیه و چه جور نگاهیه ولی از ترس اینکه نگاهم دختر رو اذیت کنه سرم رو انداختم پایین. هنوز ده متر هم از کنار دختره نگذشته بودم که موقع بالا رفتن از یه پله پام وحشتناک پیچ خورد. خیلی دردناک بود. اونقدر که یه ربع روی همون پله نشستم و نتونستم تکون بخورم.
موقع برگشت من بودم که داشتم آروم و لنگان لنگان راه می رفتم و به این فکر میکردم که چرا اینجوری شد؟ آه اون دختر من رو گرفته بود؟ نگاهم از همون دور اذیتش کرده بود؟

) 




