طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 تیر 1389 ساعت 08:03
جاده...


برعکس خیلی از شاعرها و نویسنده‌ها و آدم‌های لطیف و بااحساس که عقیده دارن "مقصد بهانه است، رفتن رسیدن است" و کلا می‌گن جاده بخشی از سفرِ و لذت سفر به جاده شه و این حرفها، من هرکاری می‌کنم نمی‌تونم از این جاده‌ی تهران - اصفهان لذت ببرم. اصلا این جاده برام عذاب الیمِ، حرف امروز و دیروزم نیستا. از بچگی هروقت می‌خواستیم بریم اصفهان عزای این هف-هش ساعت راه رو می‌گرفتم (اون موقعا با پیکان زودتر از این نمی‌شد رسید) وقتی هم که برمی‌گشتم تا یه هفته خواب می‌دیدم که کل شهر اصفهان رو آوردن توی حیاط خونه‌مون از پله‌ها که می‌ریم پایین می‌رسیم به خونه‌ی بابابزرگم.


فقط یه مدت توی دوره نوجونی که تو فضای عشق و عاشقی بودم از جاده لذت می‌بردم. چون می‌تونستم شش - هف ساعت برم توی خیالاتم غوطه‌ور بشم.


این روزا دلم می‌خواد بیشتر بریم اونجا، دلم می‌خواد بیشتر بابابزرگ رو ببینم، بیشتر با عمه‌ها و عموها و زن‌عموها حرف بزنم. بیشتر از حال دخترعموها و پسرعموها خبر داشته باشم و بیشتر از بودن کنارشون لذت ببرم. اما فکر این جاده‌ی خشک و خالی که انگار هیچ وقت نمی‌خواد تموم شه منصرفم می‌کنه...




پ.ن: الان از راه رسیدیم. احتمالا خستگی راه توی این نوشته بی‌تاثیر نیست! برم یکم بخوابم شاید نظرم عوض شد :دی


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 23 تیر 1389 ساعت 12:52
جای خالیت

  

آهای پسر، نمی‌دونی زندگی بدون تو چقدر سخته...
نمی‌دونی چقدر سخته این همه تنهایی... این همه دلتنگی... از همه بدتر جای خالیته...
 

تازه از این سختیهای تئوری که بگذرم می‌رسم به سختی‌های عملیش. 


آهای پسر، نمی دونی زندگی بدون تو چقدر سخته وقتی باطری دزدگیر ماشین تموم شده و من می‌رم سوئیچ رو توی در می‌چرخونم و دزدگیر روشن می‌شه و انگار که جدی جدی باورش شده دزد گرفته هیچ جوری خاموش نمی‌شه و من دست و پام رو گم می‌کنم و هی دکمه‌هاش رو فشار می‌دم و هیچ اتفاقی نمی‌افته. 
 

نمی دونی چقدر سخته تحمل نگاه عاقل اندرسفیه آقای همسایه و من که لبخندزنان جلوی چشمش سوار ماشین می‌شم و ماشین رو روشن می کنم و صدای دزدگیر بیشتر می‌شه و راه میفتم و صدای دزدگیر بیشتر می‌شه و از زیر نگاه هاش فرار می‌کنم و می‌رسم به خیابون و یه عالمه نگاه دیگه از همون نوع چشم ‌می‌دوزن بهم! 


خلاصه که جات واقعا خالی بود که یه دل سیر بهم بخندی... 


پ.ن: ممنون از تبریکهاتون توی پست قبل. خونه‌ی مامانمم و اینترنت درست حسابی ندارم. ایشالا به محض اینکه رفتم خونه کامنتها رو جواب می‌دم و تایید می‌کنم. 

 

نویسنده : مستانه موضوع : برای تو...


سه شنبه 22 تیر 1389 ساعت 12:09
سالگرد دوم


مراسم سالگرد ازدواجمون امسال به طرز بی‌نظیری برگزار شد. درسته که متین نبود ولی عوضش خیلیای دیگه بودن. قضیه اینجوری بود که من تنها توی خونه نشسته بودم و پروژه می‌نوشتم و غصه می‌خوردم که خاله راضیه زنگ زد و گفت آماده شو می‌خوایم بریم بیرون. گفتم کیا هستن؟ گفت همه! و این همه شامل خاله‌ها و دایی‌های مامان و بچه‌هاشون و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خاله و مامان و بابا و سوفیا بودن. رفتیم کوه. مامان بزرگ و خاله شام درست کرده بودن و دایی هم شیرینی خریده بود و خلاصه همه چیز عالی بود و سوپرایز کننده و به یاد موندنی و ...


حالا درسته که هیچ کس یادش نبود سالگرد ازدواج ماست ولی من که یادم بود و همه رو گذاشتم به حساب خودم!


البته جمعه قبل من و متین برای خودمون سالگرد گرفته بودیم. یعنی من پیراشکی درست کردم و نشستیم با هم خوردیم و گفتیم و خندیدم و خاطرات روز عروسی رو با هم مرور کردیم و عکسهای عروسی رو نگاه کردیم و شام هم از بیرون گرفتیم (از بقالی اولویه خریدیم) و اینجوری دومین سالگردمون کنار هم بودنمون رو جشن گرفتیم...

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 21 تیر 1389 ساعت 09:32
بی سر و ته


دیروز رفتم سرکار که پروژه‌ام رو تحویل بدم و از امروز دیگه بشینم توی خونه و روی پروژه‌های دانشگاهم کار کنم. برای انجامشون تا آخر تیر وقت دارم. اما فکر می کنم شاید اگه بکوب بشینم سرشون این هفته تموم بشن و هفته دیگه بتونم یه چندتا نفس راحت بکشم و یه چندتا کار عقب افتاده انجام بدم و یک کم زندگیمون رو سر و سامون بدم و یه خونه تکونی کوچیک هم بکنم. فقط امیدوارم توی این دو هفته پروژه جدیدی توی شرکت شروع نشه.


متین فردا و پس‌فردا تهران نیست. ماموریت داره اردبیل و من از الان دلم گرفته و احساس خلا می‌کنم. آخر هفته  هم یه سر باید بریم اصفهان هم برای عقد دخترعموم و هم برای خداحافظی. راستش همیشه اصفهان رفتن و دیدن عموها و عمه‌هام رو دوست داشتم. اما این بار یه حس دیگه در کنار این دوست داشتنه اذیتم می‌کنه و اونم اینه که می‌دونم کلی سوال جواب می‌شم که چرا چاق شدی؟ چرا بچه‌دار نمی‌شین و از این‌جور سوالها...


راستش خودم گرچه معمولا آدم فضولیم ولی حداقل یه خوبی دارم اونم اینه که از این جور سوالهای آزاردهنده از کسی نمی‌پرسم.


البته در کنار این خوبی یه بدی هم دارم اونم اینه که معمولا توقعات دیگران رو برآورده نمی‌کنم. مثلا می‌رم یه مهمونی می‌بینم یه آدمی که خیلی چاق بوده کلی لاغر و خوشتیپ شده و همه کلی تحویلش می‌گیرن و ازش تعریف می‌کنن و اونم با خوشحالی لبخند می‌زنه و منتظره همه ازش تعریف کنن. در چنین مواقعی من کلا خودم رو می‌زنم به کوچه علی چپ. یا می‌دونم شوهر دوستم رفته سفر و دوستم الان گوشی رو گرفته دستش و منتظره همه بهش زنگ بزنن و بگن جاش خالی نباشه. طبیعتا کاری که من می‌کنم اینه که زنگ نمی‌زنم. اگه بدونم منتظر نیست زنگ می‌زنما ولی اگه بدونم منتظره، نمی‌زنم. نمی‌دونم چه حسیه ها ولی دوست ندارم آدمها توقع داشته باشن. بیشتر دوست دارم آدمها رو موقعی که توقع ندارن خوشحال کنم تا موقعی که دارن...


اینجوری خلاصه...

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 20 تیر 1389 ساعت 09:53
غصه‌ها بی صدا


یه سر به اینجا بزنین و اگه کمکی از دستتون برمیاد دریغ نکنین... مطمئن باشین محبتتون یه روزی، یه جایی، یه جوری جبران می شه...

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>